
میانِ سکوت | قهوه | و دستهایی که حرف میزدند
گاهی ادام در سفر، نه فقط شهرها
بلکه شکلِ دیگری از آدم بودن را کشف میکند.
امروز اتفاقی وارد جایی شدم
که بیشتر از یک کافیشاپ بود؛
هم کافه بود، هم کارگاه هنری
هم یک تکه آرامش
وسطِ این دنیای شلوغ.
جایی که بیشترِ آدمهایش
با مشکل شنوایی زندگی میکردند،
اما خالو ، راستش را بخواهی،
انگار جهان را
خیلی بهتر از خیلی از آدمهای پُر سر و صدا میفهمیدند.همه چیز آنجا
با حوصله و عشق چیده شده بود.
از میزه ها ،تا شیوهٔ سفارش دادن.
روی میزها،حروف، نشانه ها
و حرکتِ دستها،
آدم را آرام آرام
با زبانِ ناشنوایان آشنا میکرد؛
زبانی که شاید صدا نداشته باشد،
اما پُر از حس، ارتباط و انسانیت است
آنجا آدم درک می کند ، گاهی دست ها
چشم ها و یک لبخندِ ساده،
از هزار تا حرف بلندترند.
در گوشهای،
دارِ بافندگی و نخهای رنگی بود.
دستهایی که صدا داشتند
با نخ، رنگ ، و صبر
برای زندگی قصه میبافتند.
کارهای دستی،
نقاشیها،
و چیزهایی که ساخته بودند،
فقط وسیله نبودند خالو…
انگار هر کدامشان میگفتند:
«ما هنوز اینجاییم…
هنوز میسازیم…
هنوز زندگی میکنیم.»
راستش،
فضای آنجا
آدم را کمی آرامتر میکرد.
مجبورت میکرد
کمتر عجله کنی،
بیشتر نگاه کنی،
و حضورِ آدمِ روبهرو را حس کنی.
از نگاه خالو ، شاید انسان
قبل از آنکه با صدا حرف بزند،
با نگاه، حالت صورت
و احساس،
همدیگر را میفهمیده.
برای همین،
آنجا حس میکردی
دنیا شاید زیادی شلوغ شده،
زیادی پُر از صدا،
اما کمتر از قبل
همدیگر را درک می کنند
خیلیها فکر میکنند
مشکل جسمی یعنی ناتوانی.
اما آنجا،
همان آدمهایی که بعضیها شاید دلشان برایشان بسوزد،
داشتند
یک کافه،
یک فضای هنری،
و یک دنیای کوچکِ انسانی را
با عشق اداره میکردند.
و شاید برای همین بود
که آنجا فقط یک کافه نبود؛
یک جور یادآوریِ آرام بود
برای ما آدمهای خستهٔ این دنیا.
یادآوریِ اینکه
تفاوت،
ضعف نیست خالو
گاهی،
خودِ زیباییِ انسان بودن است
ناصر کمالی
گرنادا ، نیکاراگویه
۱۵/می/۲۰۲۶
دیدگاهتان را بنویسید