لئون؛ جایی که شاعران ستاره می‌چیدند، مادران بارِ تاریخ را حمل می‌کردند، و مبارزان می‌کوشیدند جهانی بر پایهٔ عدالت اجتماعی و آزادی بنا کنند

نوشته شده توسط

در

Screenshot

لئون؛ جایی که شاعران ستاره می‌چیدند، مادران بارِ تاریخ را حمل می‌کردند، و مبارزان می‌کوشیدند جهانی بر پایهٔ عدالت اجتماعی و آزادی بنا کنند.

شهری که از شعر، مادر، ایمان  ، موسقی ، رقص ، زندان ،شکنجه و مبارزه ساخته شده است . 

بعضی شهرها را با نقشه می‌شود شناخت؛

با خیابان‌ها، میدان‌ها، کلیساها، یا موزه‌ها.

اما بعضی شهرها را نه.

بعضی شهرها را باید از میان نامه‌های خداحافظی شناخت؛

نامه‌هایی که انسان پیش از رفتن می‌نویسد،

وقتی می‌داند شاید دیگر برنگردد.

León

از آن شهرهاست.

اینجا،

انگار شاعر کنار مبارز زندگی کرده؛

صدای موسیقی کنار صدای انقلاب؛

و مادر میان هر دو ایستاده است.

در این شهر،

کودکیِ Rubén Darío گذشته؛

شاعری که درباره‌اش نوشتند:

«با دستانش خوشه‌های ستاره می‌چید…»

اما لئون فقط شهر شاعران نیست.

این شهر،

نامه‌ای را هم نگه داشته؛

نامهٔ پسری به مادرش.

نه نامهٔ یک قهرمان،

نه نامهٔ مجسمه‌ای در میدان.

نامهٔ انسانی که هنوز خودش را

«پسرت که همیشه بسیار دوستت داشت…»

امضا می‌کند.

و شاید سنگین‌ترین بخش همهٔ وصیت‌نامه‌های سیاسی جهان همین باشد:

وقتی کسی میان مادر و آرمان ایستاده،

و می‌داند هر انتخابی،

قلبِ مادری را جایی خواهد شکست.

او به مادرش می‌نویسد:

گریه نکن…

آنچه کردم، نه ایثار ، نه فداکاری؛

وظیفه‌ای بود که باید انجام می‌دادم. که امیدوارم بتوانم آنجام دهم.

اما تاریخ کمتر دربارهٔ کسانی نوشته

که بعد از نوشتن این نامه‌ها زنده ماندند؛

مادران.

مادرانی که وصیت‌نامه‌ها را تا آخر عمر در صندوقی قدیمی نگه داشتند.

مادرانی که سال‌ها بعد،

هنوز جای انگشت فرزندشان را روی کاغذ لمس می‌کردند.

تاریخ،

نام مبارزان را حفظ می‌کند؛

نام انقلاب‌ها را حفظ می‌کند؛

نام زندان‌ها، کودتاها، حکومت‌ها و سال‌ها را حفظ می‌کند.

اما اغلب فراموش می‌کند

آن زن‌هایی را

که بعد از رفتن فرزند،

هر صدای در را،

هر زنگ تلفن را،

هر قدم در کوچه را،

برای سال‌ها با امید یا ترس شنیدند.

این جمله فقط متعلق به نیکاراگوئه نیست.

در ایران نیز،

چه در زندان‌های دورهٔ پهلوی،

چه در دهه‌های پس از انقلاب ۵۷ و زیر حکومت جمهوری اسلامی،

بسیاری از زندانیان سیاسی، چریک‌ها، مبارزان، مخالفان، یا محکومان به اعدام،

برای مادر، پدر، همسر یا فرزند نامه نوشتند.

نامه‌هایی با جمله‌هایی شبیه:

غمگین نباش.

من انتخابم را کرده‌ام.

از مرگ نمی‌ترسم.

برای آرمانی، برای مردم، برای آزادی…

گاهی آن آرمان درست بود،

گاهی اشتباه؛

گاهی بعدها قضاوت تاریخ تغییر کرد.

اما یک چیز کمتر تغییر می‌کند:

چشم‌های مادران.

چشم‌هایی که در هر حکومت،

هر ایدئولوژی،

هر زندان،

و هر پرچمی،

شبیه هم گریه کرده‌اند.

شاه یا جمهوری؛

دیکتاتوری یا انقلاب؛

نام‌ها عوض شده‌اند.

اما اشک مادری که فرزندش را از دست داده،

کمتر تغییر کرده است.

برای همین شاید باید این نامه‌ها را نه فقط سیاسی،

بلکه انسانی خواند.

چون پیش از آنکه سند انقلاب باشند،

سندِ یک درد مشترک‌اند:

دردِ انسانی  بخشی که می‌رود،

و انسانی که باید بماند.

و شاید ماندن،

گاهی از رفتن سخت‌تر بوده است.

مادرانی بوده‌اند

که سال‌ها با عکس فرزند حرف زده‌اند؛

برای کسی چای ریخته‌اند که دیگر برنمی‌گردد؛

شب‌ها در سکوت،

صدای کودکی او را به یاد آورده‌اند؛

و صبح دوباره بلند شده‌اند،

انگار باید به جای دو نفر زندگی کنند.

بزرگ‌ترین مبارزان تاریخ،

همیشه کسانی نبوده‌اند که اسلحه به دست گرفتند

یا پشت میله‌ها ایستادند.

 بعضی از بزرگ‌ترین مبارزان،

مادرانی بوده‌اند

که بعد از رفتن فرزند،

زنده ماندند.

به همین دلیل،

وقتی امروز در لئون میان دیوارهای انقلاب قدم می‌زدم،

یک‌باره بندهای زندان،

مادران منتظر،

نامه‌های نرسیده،

و صداهای خفه‌شدهٔ سرزمین‌های دور،

به هم وصل شدند.

و با خود نجوا کردم :

بعضی شهرها فقط شهر نیستند.

آیین‌ می شوند .

آیینِ شعر گفتن وقتی درد زیاد است.

آیینِ مبارزه وقتی سکوت آسان‌تر است.

و آیینِ نوشتنِ آخرین نامه به مادر،

پیش از آنکه تاریخ،

اسم انسان را به چیزی دیگر تبدیل کند.

و  عمیق‌ترین آیین همه،

آیینِ مادرانی باشد

که فرزندانشان رفتند،

اما خودشان ماندند؛

تا درد را،

حافظه را،

و نام‌ها را زنده نگه دارند

فهرست 

لئون؛ شهر شعر، ایمان و دانشگاه

اشاره کوتاه به جایگاه فرهنگی، دانشگاهی و ادبی لئون و نقش Rubén Darío.

شاعری که خوشه‌های ستاره می‌چید

خانه کودکی روبن داریو و نقش شعر در هویت لئون.

دیکتاتوری سوموسا و حافظهٔ سرکوب

مروری کوتاه بر حکومت خاندان سوموسا و فضای سیاسی نیکاراگوئه.

ترور دیکتاتور؛ آغاز شکاف در ترس

اشاره کوتاه به اقدام Rigoberto López Pérez در سال ۱۹۵۶ علیه Anastasio Somoza García؛ رخدادی که در روایت تاریخی نیکاراگوئه، یکی از جرقه‌های مهم علیه دیکتاتوری خاندان سوموسا تلقی می‌شود.

وصیت‌نامه‌ای برای مادر، نه برای تاریخ

نامه خداحافظی ریگوبرتو و جمله:

«آنچه کردم، نه فداکاری بود و نه ایثار؛ وظیفه‌ای بود که امیدوارم انجام داده باشم.»

مادران؛ آنان که بعد از رفتن فرزندان، زنده ماندند

پیوند میان مادران نیکاراگوئه، ایران، و حافظه جمعی

مجسمه‌ها، دیوارها و حافظهٔ زنده

تحلیل نمادها: مجسمه مبارز، مجسمه مادر، مجسمه آهنی زن‌گون، دیوارنگاره ایمان.

از لئون تا زندان‌های دور؛ وقتی تاریخ‌ها به هم می‌رسند

پیوند شخصی میان انقلاب نیکاراگوئه وخاطرات زندان و مبارزه در ایران.

لئون؛ شهری که بیش از یک شهر است — آیینی زنده !

تأملی پایانی دربارهٔ لئون؛ شهری که حافظهٔ زندهٔ شعر، مقاومت، مادران و تاریخ را در خود حمل می کند .

ناصر کمالی 

۱۸/می/۲۰۲۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress