
خالو و گلولهای که شلیک شده بود
خالو کنار دریا ایستاده بود.
نه طوفان بود،
نه موجِ بدقوارهای.
همهچیز بیش از حد آرام بود؛
از آن آرامشهایی که دل آدم را خالی میکند.
کسی گلوله را شلیک نکرد.
صدایی نیامد.
اما خالو میدانست:
گلولهای در هواست ، گلوله ای که،
نه میشود برگرداندش،
نه میشود جا خالی داد،
نه حتی میشود فریاد زد: «نزن».
خالو سالها با گلولهها آشنا بود.
گلولههایی که از دیوار رد میشدند،
از شب،از اسم ها، از رفیق ها ،
اما این یکی فرق داشت.
این یکی عجله نداشت، در هوا معلق بود، شاید هم در هوا مانده بود .
کشدار، سنگین ، بی رحمانه صبور !
خالو اول خواست بدود.
بعد خواست بنشیند.
بعد خواست باور نکند.
هیچکدام نشد.
پس کاری کرد که فقط خالوها بلدند:
ایستاد، نه برای اینکه قهرمان شود .
برای اینکه وقتی خورد،
زمین نخورد.
پاهایش را توی شن فرو کرد.
دستش را گذاشت روی سینهاش.
جایی که همیشه گرم بود،
حتی وقتی همهچیز سرد میشد.
با خودش گفت:
«من نمیتونم جلوی گلوله رو بگیرم،
اما میتونم نذارم همهچیز رو با خودش ببره.»
دریا نگاهش میکرد، با تمسخر !
شاید به قصد دلداری ،
اما نمی توانست دروغ بگوید .
خالو با خود زمزمه کرد ؟
بعضی وابستگیها
مثل طناب نیستند که بسته باشی.
مثل نفساند، تا وقتی خطر می اید !
یادت نمیافتد چقدر بهشان محتاجی.
گلوله هنوز نخورده بود.
اما خالو دیگر آن آدمِ قبل نبود.
نه شکسته، نه سالم؛
چیزی بین این دو، و همان جا ،
در همان فاصلهی لعنتیِ بین شلیک و اصابت،
خالو زیر لب گفت:
«اگر قراره بخوره، بذار بخوره ، بی خیال
اما من هنوز اینجا هستم، این هنوز ،
کم نیست.»
خالو خوب می دانست ،
وابستگی عاطفی مثل زنجیر نیست !
مثل پوست است. تا وقتی سالمی!
یادت نمیآید پوست داری.
اما کافیست تیغی در هوا باشد
تا بفهمی
همهچیز از همینجا درد میگیرد.
گلوله هنوز نخورده بود، اما آثارش
زودتر رسیده بود.
دستهای خالو دیگر فرمان نمی بردند!
نه از ترس، از چیزی مبهم،
خالو خوب می دانست !
اگر این ضربه بخورد،
فقط زخم نمیزند؛
او از را جابهجا میکند.
وابستگی عاطفی
آدم را ضعیف نمیکند؛
آدم را برهنه میکند، خالو درک می کرد ،
وقتی دل به کسی بستهای،
دیگر فقط «خودت» نیستی؛
بخشی از تو
در جای دیگری نفس میکشد.
و گلوله هر جا بخورد ،
همانجا را نشانه نمیگیرد؛
تمام آن تکههای پخششده را
با هم میزند.
خالو نشست ،نه از ناتوانی بلکه
از احترام.
احترام به چیزی که حالا می دانست
اگر از دست برود، دنیا تمام نمی شود
اما ساده هم ادامه پیدا نمیکند.
در سینهاش چیزی جمع می شد
نه اشک،نه فریاد خشم
چیزی شبیه قبولکردنِ ناخواسته.
با خودش گفت:
«من سالها فکر میکردم
وابسته نیستم.
فقط عادت کردهام.
اما حالا میفهمم
عادتها نمیلرزند؛
این علاقه است که میلرزاند.»
گلوله هنوز در راه بود.
اما خالو دیگر دنبال جا خالی دادن نبود.
ایستاده بود
با بدنی که میدانست
بعد از اصابت
دیگر دقیقاً همین بدن نخواهد بود.
نه بدتر، به بهتر ؛فقط عمیق تر ،
و آرام، خیلی آرام ،
مثل کسی که حقیقت را بدون فریاد میپذیرد،گفت:
«اگه قراره این شلیک
چیزی رو ازم بگیره،
حداقل بذاره بفهمم
چی برام مهم بوده.»
دریا هیچنگفت ، و همین
سنگینترین پاسخ بود.
قبل از آنکه کسی بفهمد
گلولهای شلیک شده،
صداها زودتر متوجه شده بودند.
شروه نَفَسِ کشآمدهٔ درد است
شروه اول از همه آمد.
نه با صدا، با کش آمدن نفس
شروه همیشه همینطور است؛
نه خبر میدهد، نه هشدار.
فقط دل را آماده لرزیدن می کند،
خالو شنیدش
از جایی بین سینه و گلو.
جایی که آدم
نه گریه میکند
نه حرف میزند.
شروه گفت:
«هنوز وقتِ دویدن نیست.»
و خالو ایستاد .
سنج بعد رسید
خشک، فلزی ، بی رحم.
سنج مثل حقیقت است؛
نوازش نمیکند.
میگوید:
«گوش کن.
چیزی دارد نزدیک میشود.»
خالو دید
هر بار سنج به هم میخورد،
دلش یک قدم جلوتر میرفت
از جایی که عقلش ایستاده بود.
و بعد دمام ، نه آرام ، نه تند.
دمام بلد است
چطور قبل از فاجعه
بدن را آماده کند.
دمام نمیگوید چه خواهد شد ؛
فقط میگوید تحمل کن .
هر ضربه برای فریاد ،
نه برای عزا برای این که ادم،
در لحظهٔ ضربه از هم نپاشد .
خالو می دید این صدا ها
برای بعدِ شلیک نیستند، این ها
زرهِ قبلِ شلیکاند.شروه!
وابستگی را ! اسمش را صدا می زند .
بیآنکه لختش کند.
سنج حقیقت را
جلوی چشم میگذارد
بیآنکه هنوز زخمی بزند.
دمام بدن را نگه می دارد
تا وقتی ذهن دیگر نمی تواند.
خالو زیر لب گفت:
«اگر قراره گلولهای بخوره،
این صداها نمی ذارن،
بیصدا بخوره.»
گلوله هنوز در هوا بود.
اما خالو دیگر تنها نبود . صداها،
کنارش ایستاده بودند؛
نه برای نجات،
برای ایستادن و همین
قبل از شلیک کافی ست .
گلوله که شلیک شد،
نه صدا داشت نهعجله ، آمد .
همانطور که سرنوشتها میآیند:
بیاجازه.
اما قبل از آنکه به خالو برسد، صداها
کارِ خودشان را کرده بودند. شروه
گلوله را انسانی کرده بود.
بهش وزن داده بود.
نگذاشته بود ناگهانی باشد.
شروه کاری کرد که گوله
دیگر فقط فلز نباشد؛
پر از اسم باشد، پر از نگاه ،
پر از خاطرهای که نمیشود دور انداخت.
سنج
مسیر را روشن کرده بود.
نه برای انحراف، برای دیدن،
سنج گفت:
«چشمهات را نبند.
چیزی که میزندت،
اگر دیده شود
نصف قدرتش میریزد.»
و خالو دید .
دید که این گلوله
از نفرت نیامده،
از جنگ نیامده؛
از وابستگی آمده.
از جایی که آدم
دلش را گذاشته
و خیال کرده
هیچوقت هدف نمیشود.
بعد دمام آمد، نه بلند ،
نه وحشی.
ضربه هایی عمیق،
از آنهایی که
به جای گوش
به استخوان میرسند
دمام نگفت
گلوله نمیخورد، گفت:
«وقتی خورد،
بدنت فرو نریزد.»
ضربه ها ریتم دادند،
ریتم یعنی:
زمان هنوز جلو میرود.
ریتم یعنی: بعد از این هم
ثانیه هست.
گلوله که رسید،
خالو ندوید.
جا خالی نداد، فریاد نزد .
ایستاد ، با شروه آیی که
دلش را نرم کرده بود،
سنجی که
چشمهایش را باز نگه داشته بود،
و دمامی که
بدنش را نگه داشته بود.
گلوله خورد درد داشت .
دروغ چرا، اما خالونشکست .
چیزی در او خم شد .
عمیق شد، سنگین شد ،
اما نریخت، همان جا
در همان نقطهای که درد
با نفس قاطی میشود،
خالو زمزمه کرد ،
بعضی صداها
گلوله را متوقف نمیکنند؛
اما کاری میکنند، که بعد از اصابت
هنوز بتوانی بگویی:
«من زندهام، نهسالم،
نه مثل قبل؛
اما هنوز ایستاده.»
دریا این بار اه کشید .
نه برای گلوله،
برای کسی که
تحملش کرد.
بعد از آنکه گلوله خورد،
هیچچیز فوراً عوض نشد.
این بدترین بخشش بود.
درد با تاخیر آمد .
مثل موجی که اول آب را میکِشد
بعد میکوبد.
دمام یک ضربِ کوتاه زد.
نه برای اعلان،
برای نگهداشتنِ قامت.
سنج
دیگر هشدار نداد؛
مرز کشید.
بین آنچه رفته
و آنچه مانده.
و شروه…
شروه برگشت.
نه شاد، نه شیون ؛
از آن شروههایی که
به جای گریه نفس می شوند .
خالو زیر لب خواند؛
نه برای صدا، برای ادامه ؟
«دل که به دل بند شد
درد راه را بلد میشود
نه برای درد کشیدن ،
برای آرام بودن ،
دریا
این بار آرام نبود.
اما وحشی هم نشد. فقط قبول کرد .
خالو نشست، نه از شکست ؛
از سنگینی، دید ! وابستگی !
وقتی ضربه میخورد،
آدم را نابود نمیکند؛
آدم را دقیق میکند.
دیگر میدانست
چه چیزهایی
واقعاً مهماند.
و چه چیزهایی
فقط صدا بودهاند.
دمام
آهستهتر شد، ریتمهنوز هست ،اما کند.
سنج خاموش شد . کارش را کرده بود .
و شروه مثل نخ نازکی دل تکه تکه
به هم دوخت.
خالو نفس کشید.
همان یک نفس ! کافی .
نه برای خوبشدن،برای آدامه دادن .
و با خودش گفت: گلوله خورد .
اما صداها نگذاشتند .
همهچیز باهاش برود.»
روزِ بعد
هیچچیز اعلام نشده بود.
نه خبر، نه نشانه ،
فقط سکوتی که بلد بود
کجا بایستد.
خالو صبح زود بیدار شد.
نه از خواب، از عادت .
بدنش زودتر از دلش فهمیده بود
که باید ادامه داد. دریا
دیگر شروه نمیخواست.
سنج هم نبود. دمام
در سینه مانده بود؛ بی صدا ،
اما حاضر. خالو رفت ،
پا گذاشت روی شنِ خیس.
هر قدم مثل امضا بود
پای چیزی که دیگر
پسگرفتنی نبود. درک بود ،
وابستگی عاطفی
بعد از ضربه
دیگر فریاد نمیزند.
مینشیند
کنار آدم،
مثل سایهای که
نه میرود
نه جلو میافتد.
سکوت گفت:
«حالا با من راه بیا.»
خالو گوش داد.
نه چون دوست داشت ،
چون راه دیگری نداشت.
در دلش
چیزی هنوز میلرزید؛
نه از درد، از دقت .
حالا میدانست
دوستداشتن
اگرچه گلوله میسازد،
اما بعد از اصابت آدم را
بیدفاع رها نمیکند.
چیزی به جا میگذارد:
ریتمی آهسته،
نگاهی عمیقتر،
و توانِ ایستادن
بدون سر و صدا.
خالو ایستاد.
به افق نگاه کرد.
نه برای امید،
برای اندازهگرفتنِ فاصله.
و آرام گفت: من هنوز این جا هستم ،
و این کافیست برای امروز.»
دریا هیچ نگفت.
اما موج ، پاهایش را خیس کرد؛
نه بیشتر، نه کمتر!
همین قدر ،و درست همانوقت
که خالو فکر کرد
همهچیز گفته شده،
همهچیز تحمل شده،
و صداها کارشان را کردهاند—
شلیک شد. نه ناگهانی ، نه نمایشی .
همان شلیکی که از اول
در هوا مانده بود. گوله ،
نه به سینه خورد،نه به سر ؛
به جایی زد که اسم ندارد .
خالو تکان خورد ، اما نیفتاد ،
درد آمد ، نشست ، ماند.
دریا برای یک لحظه
ساکت شد. و خالو
در همان ایستادنِ زخمی،
در همان نفسِ نصفه، زمزمه کرد :
هیچ چیز قویتر از
آدمِ شکستخوردهای نیست که
خودش را بازسازی کرده ،
گلوله کارش را کرده بود.
اما او هم.
ناصر کمالی
لندن دسامبر ۲۰۲۵
دیدگاهتان را بنویسید