خالو و کلاغ

نوشته شده توسط

در

خالو صبح‌ساعتی بیدار شد که هیچ دل‌داری از رنج این دنیا دلش نمی‌خواست اون وقت چشم وا کنه.
ساعت چارِ چارِ صبح بود، همون ساعتی که شب هنوز نفَسش تو هواست و درد، از پنجره‌ها می‌ریزه توی اتاق.
اول صدای کلاغ پیچید — نه یه صدا، نه دو تا — انگار که دنیا داشت از ته دلش ناله می‌کرد. صدای قارقار، خشن و بی‌رحم، مثل پتکی فرود می‌اومد رو مغز خالو؛ صدایی که نه خواب می‌ذاشت، نه بیداری، فقط فریاد بود… فریاد یه کلاغ، واسه‌ی آدمی که سال‌هاست با خودش درگیره.
شب رو خالو با درد خوابیده بود. دو تا قرص مسکنِ قوی هم زورش به کابوسا نرسیده بود.
اما این ساعتِ جهنمیِ چار صبح، همیشه یه بوی خاص داره:
بوی زخم‌هایی که مداوا نمی‌شن… فقط می‌مونن.
زخم‌هایی که نه درد می‌کشن، نه خون می‌دن، فقط راه می‌رن با آدم.
زخم‌هایی که آدم همیشه با خودش حمل می‌کنه،
باری که هیچ‌وقت پیاده نمی‌شه.
نه تو خواب، نه بیداری، نه وقتی لبخند می‌زنی، نه وقتی فراموش می‌کنی…
این زخم‌ها جا نمی‌مونن، فقط جا عوض می‌کنن:
از قلب می‌رن به گلو، از گلو به چشم، از چشم به کف پا؛
تا هر جا راه بری، بدونی یه چیزی اون زیر هست که اجازه نمی‌ده راحت قدم بزاری.

بعضی زخم‌ها فقط درد ندارن، حافظه دارن… با هر نفس، یه تیکه از گذشته رو دوباره زنده می‌کنن.
بعضی زخم‌ها انگار نفس می‌کشن؛ شب‌ها بیدار می‌شن، می‌خزن توی تن، و آدمو از تو، بی‌صدا می‌بلعن.
یه زخم وقتی کهنه می‌شه، دیگه نمی‌سوزه… ولی باهاش نمی‌تونی راه بری، نمی‌تونی بخوابی، نمی‌تونی زندگی کنی؛ فقط می‌تونی بکشی‌ش دنبال خودت.
گاهی خالو حس می‌کرد این زخم‌ها از خودش قدیمی‌ترن،
انگار از نسل قبل به ارث رسیدن؛
مثل یه فریاد که هیچ‌وقت گفته نشده،
یا یه جنازه‌ی بی‌نام که هیچ‌وقت خاک نشده…
یه چار صبح بود، از اونایی که انگار خودِ مرگ دم پنجره ایستاده، بی‌صدا ولی سنگین.
بوی صدای نعره‌ی جلاد، که یا دستور تیر می‌داد، یا چارپایه رو از زیر پای اعدامی می‌کشید.
چارِ صبح هیچ‌وقت خوش‌آیند نیست.
اون ساعت، خونه سردتر از همیشه‌ست، تن سنگین‌تر از مرگه، و یادها، مثل موریانه، آروم آروم، دل آدمو می‌خورن…

خالو تو تخت غلت زد. تنش از درون می‌سوخت. با خودش گفت:
«کاش همین کلاغ بود که می‌بردم…»
صدای کلاغ، عین یه سمفونی عزا، هی تکرار می‌شد.
مثل ناله‌ی نی‌همبونه‌ی مردی که با چشم بسته،در زیر شکنجه، فقط می‌خواست نمیره تا صدای رفیقشو دوباره بشنوه.
تنهایی برای خالو یه پناهگاه شده بود.
اون روزها که تو سلول انفرادی، صدا فقط از سقف می‌چکید، اون‌جا که دیوار هم از درد بی‌صدا می‌گریست، فهمید که سکوت، سلاحِ آخره.
آدم‌ها، هر چی بیشتر حرف نمی‌زنن، بیشتر می‌میرن.
خالو هم داشت ذره‌ذره از جهان کنده می‌شد.
صدای کلاغ بهش ندا می‌داد:
«خالو، وقتشه… بساطتو جمع کن. چیزی نیس که برداری، چون هیچی واقعاً مال تو نیس…»
تو همون تاریکیِ سرد، خالو حس کرد کل زندگیش داره جلو چشمش رد می‌شه:
بندر، همون شب بارونی که گرفتنش.
سلول، اون لامپ سقفی که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد.
بازجو، اون مردی که به جای حرف، با کابل حرف می‌زد.
قاضی که حاکم تعزیر صادر می کرد.
و اون رفیق لاغر که زیر شکنجه مُرد…
جنازه‌شو نصفه‌شب بردن و معلوم نشد کجا خاکش کردن.
یه مدت فکر می‌کرد صداشو می‌شنوه، بعد دیگه حتی اسمش یادش نمی‌اومد.
این‌جوریه مرگ توی بازداشت: یه روز رفیقته، یه روز یه سایه‌ست، یه روز هیچی نیست… فقط یه زخمِ بی‌سنگِ قبر.
خالو داشت سبک می‌شد. انگار از بدنش جدا می‌شد.
یه جایی، وسط خواب و مرگ، یه آرامشی بود… یا یه وحشت عمیق.
یه خوابِ غرق.
نه مثل خوابِ معمولی، نه مرگِ کامل.
مثل وقتی که توی آب فرو می‌ری، ولی کسی دستتو نمی‌گیره؛ صداها خفه‌ست، نفس‌ت سنگینه، و یه نور دور، هی نزدیک میاد ولی نمی‌رسی بهش.
یه جایی بین دنیا و هیچ‌جا.
جایی که صدا از جنس باد بود و نور، مثل نفسِ خاموشِ فانوس.
کلاغ دوباره صدا زد. این بار ملایم‌تر.
انگار از رفیقی قدیمی.
انگار می‌گفت:
«نترس خالو، تو قبلاً مرده‌ای، حالا وقت آزادیه…»
خالو بلند شد. قدمی برداشت. بند کفش‌هاش شل بود.
دلش خواست همون چفیه‌ی خاکی قدیم رو دور سرش بپیچه و راه بیفته سمت هیچ‌جا.
جایی که اسم نداشت ولی صداش می‌اومد.
درست همون لحظه که آماده‌ی رفتن می‌شد، یه صدای مدرن و زمینی پیچید تو اتاق — زنگ تلفن.
صداش خشک و بُرنده بود. درست مثل سیلی‌ای که آدمو از خوابِ غرق بیرون می‌کشه.
چشم‌هاشو باز کرد.
آسمون یه‌کم روشن‌تر شده بود.
هوا هنوز مرطوب بود.
اما دیگه از کلاغ خبری نبود.
نه صدایی، نه سایه‌ای…
خالو نشسته بود، خیس از عرق، نگاه دوخته به دیوار روبه‌رو.
یه چیزی درونش مرده بود.
یا شاید…
یه چیزی درونش تازه متولد شده بود.
ناصر کمالی
ژوئن ۲۰۲۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress