خالو و قبر بی نام

نوشته شده توسط

در

شب بود که به قبرستان رسید.
نه برای فاتحه، نه برای زیارت،
برای خواب.
نه حتی برای خواب، برای آرامش.
شاید هم برای فراموشی.
شاید هم برای زنده‌داری.

قبرستان، سرزمین رمز و رموزی‌ست که حتی زبانِ خودش را هم فراموش کرده.
جایی که معماها حل نمی‌شوند، فقط خاک می‌گیرند.
جایی که نه برای ترسیدن است، نه برای ترساندن!
جایی برای زیستن در سکوت،
برای آسایشِ بعد از آشوب،
و شاید، برای فراموش شدن.

اما خالو، دنبال قبری بود که نه اسم داشت، نه نشان.
قبری که در آن، نه تاریخ تولد بود، نه زمان مرگ
فقط سکوتِ خراش‌دیده‌ی یک حقیقتِ دفن‌شده.

آن شب، دختری ریزاندام در ذهنش زنده شد؛
دختری که بازجویان را بازی داده بود،
و حالا، آن‌ها می‌خواستند از جسارتش انتقام بگیرند.
او مثل هیچ‌کس نبود،
چون خودش بود.

وقتی آخرین ضربه‌ها به تنِ نحیفش فرود آمد،
سرش به چپ چرخید،
و لبخندی زد!
لبخندی که هیچ قلمی یارای توصیفش را نداشت؛
هیچ نقاشی، توان به رسم درآوردن آن نداشت.
لبخندی که با آن، به زندگی خوش‌آمد گفت
نه با زخم،
بلکه با شأنی که از دل رنج برمی‌خیزد.

آن‌ها از مردنش نترسیدند،
از زنده‌ماندنِ لبخندش وحشت کردند.
لبخندی که فریاد را جاودانه کرده بود.

خالو می‌دانست،
او حالا در یکی از همین قبرهای بی‌سنگ و بی‌نام خوابیده است.
ماه بود ! اما خود را نشان نمی داد !
حتی ستاره‌ها، نگاه‌شان را دزدیده بودند.
گویی آسمان هم شرم داشت
از دیدن این‌همه ابهت.
فقط یک کلاغ،
خاموش و سنگین،
روی تکه‌سنگی شکسته نشسته بود و نظاره می‌کرد.

خالو نفس می‌کشید،
اما نفسش بوی فرسودگی داشت!
نه از پیری، نه از بیماری،
از خستگی آدمی که سال‌هاست دیگر جایی برای ماندن ندارد.
شاید هم دارد، اما نمی‌خواهد.

کنار قبری نشست که تنها یک نشانه داشت:
سنگی شکسته و خاری خشک،
خاری که انگار حافظه‌ی آن شب تلخ را در خود نگه داشته بود.

دراز کشید.
زمین سرد بود !
اما برای خالو، سردی سال‌هاست که دیگر معنا ندارد.
زیر لب گفت:
همین‌جاست…
همین‌جا می‌خوابم.
نه برای امیدِ بیداری،
نه برای فرار از چیزی…
فقط چون نمی‌دونم دیگه کجا باید باشم
کلاغ پرید.
روی لبه‌ی قبر نشست.
خاموش.
مثل کسی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده.

و آن‌گاه، صدایی برخاست —
نه از آسمان،
نه از زمین،
از دلِ خاک،
آمیخته با بوی استخوان‌های فراموش‌نشده:
«یادت میاد؟
تو بودی که گفتی دیگه نمی‌خوای از درد بگی…
ولی حالا برگشتی اینجا،
جایی که خاک حافظه داره،
و شب، گوش می‌ده.»

خالو، چشم بسته بود،
اما صدا را با جانش می‌شنید.
صدای آن‌هایی که نیمه‌شب،
بی‌هیاهو،
بی‌صدا،
در خاکی نامعلوم دفن شدند.
یکی می‌گفت: «من هنوز اینجام.»
دیگری زمزمه می‌کرد: «تو ما رو یادت رفت، اما ما نه…»
خالو گفت:
«پس من اینجا چه می‌کنم؟»

و کلاغ، مثل رهبر دسته‌ی سوگواری،
آهسته قارقار می‌کرد،
تا صداها گم نشوند،
بلکه حک شوند.
خالو برای نخستین بار فهمید:
قبر فقط جای مردن نیست —
جای برخاستن است،
وقتی که همه‌چیز دیگر فروریخته است.
زیر لب گفت:
«من تو قبر خوابیدم،
نه برای مرگ،
برای اینکه بفهمم تو این دنیا،
زنده موندن یعنی چی.»
باد برخاست.
نی‌همبونه‌ای دور،
از جایی نامعلوم،
ناله‌ای خفه زد —
نه از هوا،
بلکه از حافظه.
خالو صدای خفه‌ی شروه‌ای را شنید
که در قبرستان، از جایی برخاسته بود.
خالو نشست.
رو به کلاغ گفت:
«رفیق…
هنوز نوبت من نشده، نه؟»
کلاغ سر تکان داد.
نه بله، نه نه !!!!
فقط پاسخی مرموز از جهان مردگان:
«برو… هنوز راه هست.»
خالو برخاست.
پاهاش می‌لرزید،
اما چشم‌هاش استوار بودند
نه از امید،
از یادآوری.

قبر، همان‌طور بی‌نام ماند،
اما دیگر تنها نبود.
چون آن شب،
آدمی آمده بود،
در دل آن خوابیده بود
نه برای مردن،
برای پیدا کردن خودش
میان صدای خاموشِ رفقایش.
ناصر کمالی
۳ ژوئن ۲۰۲۵ لندن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress