خالو و لبخندِ موج، رقصِ ماهی روی آب

نوشته شده توسط

در

آن شو، همه‌چیز یه‌دل آرام می‌آمد.

دریا مثل آینه سیاه، زیر نور ستاره‌ها پهن شده بُود.

خالو یواش جالبوت کهنه‌ش را هل داد، دل به موج سپرد و راه افتاد تو دل تاریکی.

صدای نرم میداف، مثل نفسی بُود که خسته باشه اما هنوز دلش بخواد بره.

خالو زیر لب گفت:

«امشُب فقط می‌خوام یه خورده سبک شم… همین…»

اما هنوز چند متر از بندر دور نشده بود که باد، یکهو قد کشید.

ستاره‌ها پشت ابر قایم شدند.

آن شو که آرام بُود، یکدفعه رنگ عوض کرد…

شب، رعد و برق روی دریا می‌رقصید.

انگاری خود طبیعت دمام گرفته بُو د و با موج‌ها همنوایی می‌کرد.

خالو میداف را دو دستی چسبیده و

پاهاش تو جالبوت لق می‌زد و دلش مثل همون موجا شور می‌گرفت.

هر بار که صاعقه، آسمونو تیکه‌تیکه می‌کرد، ترس و خستگی بیشتر تو جونش می‌دوید.

می‌خواست خودش و این جالبوت کهنه را از خشم دریا برهاند.

می‌خواست یاد رفیقون نرفته‌شو زنده نگه دارد.

تو همون دل سیاهی شب، برق یکهو از آسمون تا ته دریا شاخه زد.

رگه‌های نور مثل ماری آتشین روی آب دوید و موج‌ها را تلاطم انداخت.

صدای رعد چنان غرشی داشت که جاشوها تو لنجای دیگه از وحشت پناه به دل هم می‌بردن.

انگاری دریا می‌خواست همه‌شونو یکجا بخوره.

اما درست تو میون اون هول و خروش، ماهی نقره‌ای‌فامی از دل موج بیرون جَست.

باله‌هاش نرم و هماهنگ با برق‌های آسمون وا می‌شدن.

مثل رقصنده‌ای که هیچی جز آزادی تو سرش نباشه.

باله‌هاشو باز می‌کرد، جمع می‌کرد، و با همون آهنگ بی‌امان رعد و برق می‌رقصید.

رقصی پر از شکوه و بی‌پروایی به وحشت.

خالو میداف (پارو)را نیمه‌کاره تو هوا نگه داشت.

چشاش خیره شد به اون ماهی که انگاری اومده بود تو دل طوفان راز رهایی یادش بده.

صدای رعد با غرش موج قاطی شد و همه‌چیزو لرزوند، اما ماهی دست از رقص برنداشت.

برق، مسیر رقصشو روشن می‌کرد و لبخند آرامشو پررنگ‌تر نشون می‌داد.

اون لبخند، ندای آزادی بُود!

انگاری می‌گفت:

«هرچه می‌خواهد صدا کنه این تیفون… من آزادم…»

خالو همون‌جا، روی عرشه لرزون جالبوت، فهمید شاید همین لبخند همونی باشه که عمری دنبالش می‌گشت.

همه دردایی که تو استخونش جمع شده بُو، همه دلتنگیا که سال‌ها زیر پوستش چسبیده بُودند، واسه یه لحظه محو شد.

و همون نگاه کوتاه، آرامش عجیبی به دلش نشست.

ماهی رقص کنان از خالو‌ حالش را پرسید ؟گفت خالو به نظر دلت خیلی تنگه؟ ها خالو نی؟

خالو زیر لب گفت:

«تو از کجا می‌دونی آدم دلش چه‌قد پره؟… تو از کجا اومدی که اینجور لبخند می‌زنی؟»

میداف دوباره پائين آورد و شروع به میداف زدن کرد اما تو دستش سنگینی می‌کرد.

این‌بار اما خالو بی‌ترس میداف زد.

ماهی نگاهش کرد.

صدای رعد دوباره پیچید.

برق آب را مثل آینه روشن کرد.

خالو برای یک لحظه دید ماهی نگاهشو انداخته پایین، مثل کسی که خودش هم قصه‌ها داره.

ماهی نرم گفت:

«تو فکر می‌کنی فقط دل تو خونه، خالو؟… مو هم عمریه تو این موجا دنبال آرامش می‌گردم.

هر شب که باد قد می‌کشه و رعد تن دریا رو می‌لرزونه، هزار ترس می‌ریزه تو تن کوچکم.

هزار قصه نگفته زیر پولکام می‌لرزه.»

خالو هر  کی درد خودش را داره.

خالو سر تکون داد.

صداش گرفت:

«پس تو هم دلت خونه…»

ماهی گفت:

«می‌دونی چرا می‌رقصم؟… چون اگر نرقصم، غصه و وحشت غرقم می‌کنه.

یاد گرفتم با هر موج یه خورده سبک شم…

با هر برق روشن شم…

با هر رعد محکم‌تر نفس بکشم.»

و این رقص رمز نجاتم از غرق شدن است .

خالو لبش لرزید:

«کاش می‌شد مثل تو باشم… که با این همه تیفون  باز لبخند می زنی»

ماهی نزدیک‌تر اومد:

«می‌شه، خالو… اگر بفهمی هر موج، هر برق، فقط گذر کوتاهیه.

اگر یاد بگیری واسه خودت برقصی،

حتی اگه کسی نگاهت نکند

آنوقت تازه یاد می گیری که برای خودت زندگی کنیدا

رعد غرید.

خالو نگاهشو به برق دوخت.

دلش آرام گرفت.

تو هم یاد بگیر، خالو…

نذار موجا همه ‌چیزتو  ببرن.

نذار خشم دریا یاد رفیقونتو بسوزونه.

نگاه کن… همین لبخند کوچیک، همین رقص، پناهگاه منه.

تو هم می‌تونی پناه خودتو بسازی…»

خالو بغضشو قورت داد. صداش لرزید:

«کاش می‌شد مثل تو باشم… که با این همه تیفون ، باز لبخند بزنی…»

ماهی باله‌هاشو نرم رو آب کشید.

برق خطی روشنی انداخت:

«می‌شه، خالو… اگر بفهمی هر موج، هر برق، هر رعد… فقط گذر کوتاهیه.

اگر یاد بگیری واسه خودت برقصی،

حتی اگه هیچ‌کی نگاهت نکنه.

حتی اگه فکر کنی هیچ‌کی صداتو نمی‌شنوه…»

خالو واسه اولین بار تو عمرش، دلش خواست همون‌جا بمونه.

تو تلاطم، با همون ماهی.

با همون صدای نرم و باله‌های نقره‌ای که قصه‌ی آزادی می‌رقصیدن.

رعد دوباره غرید.

موجی از زیر جالبوت رد شد.

خالو میداف را  چسبید.

نفسشو یواش بیرون داد.

ماهی کمی نزدیک‌تر اومد.

صداش تو هلهله‌ی بارون گم نمی‌شد:

«خالو… تو اگر با شروه و یزله دلتو آرام می‌کنی،

مو هم این رعد و برق رو مث دمام می‌شنوم.

این موجا مث شروه‌ان.

این رقصم، همون یزله‌س که شما یاد گرفتین.

تازه، شما همه‌شونو از ما یاد گرفتین…

اما مو، از خود طبیعتم… از دل همین دریا.»

خالو چشاشو تنگ کرد.

با حیرت گفت:

«یعنی این همه قصه، این همه آواز، از شما رسیده به ما؟…»ماهی سر تکون داد.

برق دوباره کشیده شد.

باله‌هاشو باز کرد:

«آره خالو… ما قصه‌ی نخستین شروه‌ها بودیم.

ما اولین دمام رو با تلاطم موج زدیم.

این رعد، همون دمامه که تو دل شبا می‌زنه تا دل‌ها از ترس نشکنه.

تو فکر می‌کنی من فقط یه ماهیم…

اما مو، ماهی نقره‌ای‌فام همون آوازام…

حالا تو هم پارو بزن…

اما نه با ترس…

با همون آواز…

با همون دل آرام…»خالو؛

آهسته گفت: 

«راستی… شما اون پایین… همه‌چیتون به تساوی تقسیم می‌شه؟ به هر کسی به اندازه نیازش می رسه؟

یا هرکی زورش بیشتره، سهمش بیشتره؟…

مرز دارین؟ نیروی سرکوبگر دارین؟ دین دارین؟»

ماهی مات موند.

چشاش گشاد شد

«مرز؟ سرکوب؟ دین؟ اینا چیه خالو؟…

چرا باید کسی کسی رو محکوم کنه؟…

این حرفا ترسناکه…»

خالو نفس گرفت:

«شما سحرگاه اعدام می‌کنید؟…»

ماهی صداش لرزید:

«اعدام؟… شما همدیگرو می‌کشید؟ با قانون؟…

چرا؟… چرا باید اینجوری باشه؟…»

خالو چشم بست:

«آره… دو لت در قدرت بخاطر حفظ منافع سرمایه دارها اسمشو می‌ذاره عدالت…

اما فقط درد می‌سازه…»

ماهی نگاهشو نرم کرد:

«شاید یه روز یاد بگیرین زندگی بدون مرز و حکم هم می‌شه…

شاید یه روز موج‌ها رو بشنوین و دیگه مثل قبل نباشین…»

خالو چشم بست.

حس کرد همه تنش بوی نمک گرفته.

بوی شروه‌های قدیمی.

رعد دوباره کوبید.

ماهی گفت:

«هر وقت دلت گرفت، بیا همینجا…

ما با هم می‌رقصیم…

با موج…

با آزادی…»

خالو چشم باز کرد.

خسته نبود.

ترسیده نبود.

فقط دلش آرام بود.

ناصر کمالی

جولای لندن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress