خالو، میان نمک و شروه

نوشته شده توسط

در

خالو، میان نمک ،شروه و سکوت؛ یاد رفیقان یادباد،یادباد

خالو نشسته بود توی جالبوت کهنه‌اش، همون که سال‌ها سنگ صبور تنهایی‌هاش شده بود.

پاهاشو انداخته بود تو آب شور و دستاشو دورتادور شونه‌هاش حلقه کرده بود؛ انگار خودش رو بغل گرفته باشه.

صدای شروه‌ای دور از بندر می‌اومد، شروه‌ای که با دمام و سنج قاطی می‌شد و موج موج می‌رسید به گوش خالو.

صدایی که دلش رو نرم می‌کرد، مثل نمه بادی که از دریا می‌زد و بوی نمک و غربت رو می‌آورد.

هیچ‌کس نفهمید خالو چقدر این سکوت‌ها رو تاب آورد.

هیچ‌کس نپرسید چند شب تو همون جالبوت، تو بغل خودش گریه کرد.

هیچ‌کس ندید چطور با موج‌ها همصدا شد و واسه دل خودش شروه خوند.

خالو سرش رو تکیه داد به لبه‌ی جالبوت، چشم دوخت به سیاهی دریا.

دلش می‌خواست همون‌جا بمونه، همون‌جا که موج‌ها، دمام و شروه با هم قاطی می‌شدن و هیچ‌کس کاری به کارش نداشت.

صدای سنج، ضرب می‌زد روی دلش؛

یاد روزهایی افتاد که دلش پُر بود از قصه، از امید…

از اینک روزی می اید که همه چیز را به تساوی تقسیم می شود. دیگه ادامها از آینده خود بیمناک نیستند .

حالا اما، این جالبوت کهنه شده بود خونه‌ی همه رازهاش.

با خودش زمزمه کرد:

«خالو… مرد که باشی، هیچ‌کس نمی‌فهمه چقدر خسته‌ای…

هیچ‌کس نمی‌پرسه چند شب با موج، بی‌صدا گریه کردی…

موج با حرکت رقاصه گونه خود سعی به ارامش دادن به تو می داد.

ماهی ها با پرش از اب به بیرون برای تو باله می ساختند.

باد و رعد و برق آهنگ آن باله بودند.

دستش رو محکم‌تر دور شونه‌هاش حلقه کرد؛

انگار دلش می‌خواست خودش رو از همون دردهایی که سال‌ها تو سینه نگه داشته بود، نجات بده.

ولی می‌دانست، همین در آغوش گرفتن خودش،

همین پناه بردن به صدای موج و شروه،

تنها چیزی بود که دلش رو آرام می‌کرد.

و خالو، تو همون جالبوت،

میان نمک و تاریکی و بوی دریا،

برای خودش صبر و پناهی می‌ساخت…

و تنهایی‌ای که هیچ‌کس نفهمید…

خالو نفس عمیقی کشید. انگار دلش می‌خواست همه غصه‌هاش رو با همون نفس پس بده به دریا.

موجی زد به تنه‌ی جالبوت. صداش مثل ناله‌ای قدیمی پیچید تو گوشش.

چشم بست و خیال کرد جاشوها دوباره برگشتن، لنج پُر از ماهیه، صدای خنده میاد.

اما وقتی چشم باز کرد، فقط خودش بود و همون سکوت.

از دور دوباره شروه بلند شد.

یه لحظه فکر کرد مادرش داره می‌خونه:

«وای از این دل خسته… وای از این روزگار…»

چشم‌هاش خیس شد.

دستش رو کشید روی صورتش که قطره‌ها رو پاک کنه، ولی اشک با موج قاطی شده بود، نمی‌شد فهمید این نمِ دریاست یا دلتنگی.

خالو دوباره خودش رو بغل گرفت.

این بار محکم‌تر.

همین بغل، همین صدای موج،

همین بوی نمک،

تنها چیزی بود که یادش می‌انداخت هنوز زنده‌ست.

و همون‌طور که توی جالبوت نشسته بود،

یادش اومد که هیچ‌کس نفهمید…

هیچ‌کس نفهمید چطور تنهایی می‌تونه مثل موج،

آروم بزنه و بزنه…

و یکهو دل آدم رو ببَره…

خالو دوباره سرش رو تکیه داد به لبه‌ی جالبوت.

چشم‌هاش نیمه‌باز بود، انگار می‌خواست خواب و بیداری قاطی بشه.

از دور صدای شروه می‌اومد…

یه شروه‌ای که بوی مادر می‌داد، همون لالایی‌هایی که بچگی واسه‌ش می‌خوند وقتی از صدای دریا می‌ترسید.

صدای دمام و سنج هم می‌رسید، ولی توی گوش خالو همه‌ش یک صدا شده بود؛

همون صدایی که مادرش می‌گفت:

«آروم بگیر… دریا که دشمن نیست…

دریا هم دلش تنگ می‌شه…»

خالو چشم‌هاش رو بست.

دست‌هاش رو دور خودش حلقه کرد،

انگار می‌خواست هم خودش رو بغل کنه،

هم اون شروه‌ی قدیمی رو…

توی دلش گفت:

«مادر… همیشه صدات که میاد، دلم قرص می‌شه…

صدات که می‌رسه، جرات دارم…

حالا هر شب می‌شینم تو این جالبوت، صداتو از دور گوش می‌کنم…

خودمو بغل می‌کنم،

که یادم بیاد هنوز یکی هست که دستامو می‌گیره…»

موجی زد به پهلوی جالبوت.

خالو تکون خورد، چشم باز نکرد.

همین‌طور با دست‌های حلقه شده،

میون نمک و تاریکی،

با صدای شروه‌ای که بوی مادر داشت،

برای دل خسته‌اش پناهی ساخت…

خالو همون‌طور که چشم‌هاشو بسته بود،

صداها و بوها قاطی شد توی دلش…

صدای شروه مادر، صدای موج،

و بوی نمک که یاد بوشهر می‌انداختش.

یادش افتاد به کوچه‌های خاکی،

به غروبایی که روی بام می‌نشست و از دور صدای دمام می‌اومد،

به لنج‌هایی که وقت پهلو گرفتن،

همه محله جمع می‌شدن برای تماشا.

چشم باز نکرد.

دست‌هاش رو محکم‌تر دور خودش حلقه کرد.

با خودش گفت:

«همه عمر، دلم همینجا بود…

همین بوشهر، همین دریا…

همی خور دی صیفو 

ولی نمی‌دونم چرا ته دلم همیشه یه غربت بود…

یه غصه که با من بزرگ شد…»

موج دوباره زد به جالبوت.

یه بوی شور بلند شد،

انگار دریا هم می‌خواست چیزی بگه.

خالو تو دلش زمزمه کرد:

«ای دریا… رفیق همیشگی…

می‌دونی چند بار خواستم برم؟

چند بار دلم خواست از این همه خاطره و غربت خلاص شم؟

ولی هر بار برگشتم…

چون بوشهر، چون صدای مادر،

چون شروه‌های قدیمی…

هیچ‌وقت ولم نکردن…»

صدای شروه دوباره پیچید توی گوشش.

خالو سرش رو برد بالا،

چشم‌هاش خیس بود.

با همون بوی نمک و باد،

با همون خاطراتی که از بچگی تا حالا،

مثل سایه دنبالش بودن…

و تو همون جالبوت کهنه،

میان تاریکی دریا و غربتی که هر شب بغلش می‌کرد،

با خودش فکر کرد:

«شاید این تنهایی،

همون جاییه که آدم می‌فهمه چقدر بوشهر رو دوست داره…

چقدر دلتنگ می‌شه…

و چقدر هیچ‌وقت نمی‌تونه همه دلش رو از غربت خالی کنه…»

خالو همیشه تو بوشهر هم غریب بید.

اگرچه خاک بوشهر دامن‌گیره، اگرچه بوی نمک و صدای موجش گوشه دلش نشسته بود،

ولی خالو همیشه یه غصه‌ای ته سینه‌اش داشت که هیچ‌وقت نمی‌رفت.

همیشه در فکر رفتن بود.

با خودش می‌گفت:

«اما کجا؟ از این دیار، از این بوشهر، بهتر؟»

همان‌طور که توی جالبوت نشسته بود و موج نرم نرمک به پهلو می‌زد،

یاد رفیق قدیمی‌اش افتاد.

رفیقی که سال‌ها پیش همدمش بود.

با هم شب‌های سخت را گذراندند،

اما بعدها کدورت آمد میان‌شان.

یکی این‌طرف دنیا ماند، یکی آن‌طرف دنیا رفت.

همین چند روز پیش بود که خالو رفته بود بندر.

وقتی رسید خانه‌اش، شماره گرفت.

وقتی تلفن وصل شد، انگار همه سال‌های قهر و دلخوری دود شد رفت هوا.

صدای رفیق آمد؛ همان صدای گرم و ساده.

با هم حرف زدند، بی‌هیچ گله‌ای.

مثل همان وقت‌ها که کنار هم، روزهای تلخ را پشت سر می‌گذاشتند.

خالو تو دلش گفت:

«عجب چیزیه رفاقت…

آدم سال‌ها قهر می‌کنه، ولی وقتی صدا می‌رسه،

یادش میاد چه راهی رو دو نفری گذروندن…»

حالا که توی جالبوت نشسته بود،

با صدای شروه و نِی،

یاد همان تلفن افتاد.

دلش گرم شد که جایی آن‌طرف دنیا،

یکی هنوز هست که اگرچه دور شده،

ولی هنوز رفیقه.

و تو همون بوی نمک و تاریکی،

همین فکر مثل شروه‌ای آرام نشست گوشه دل خالو.

و خالو زمزمه کرد:

«خوبه آدم یه رفیق داشته باشه،

که حتی بعد از سال‌ها قهر،

وقتی صدای هم رو می‌شنوند،

همه‌چیز یادشون بیاد…

خالو نفس عمیقی کشید.

نمک دریا پر شد توی ریه‌هاش،

ولی این بار، این بو نه فقط بوی تنهایی بود،

یه بوی آشنایی هم داشت؛

بوی همان روزهایی که رفیقش کنارش بود،

وقتی هر دو روی عرشه لنج،

به موج خیره می‌شدند و خیال می‌بافتند که یک روز همه چیز عوض می‌شود.

با خودش گفت:

«حالا ببین…

اون یک سر دنیاست، من این سر…

اما این صدا…

این حرف‌ها…

همونیه که دل آدم رو بند می‌آره…»

خالو یادش آمد روزی را که با رفیقش قهر کرد.

قهرشان ساده نبود؛

از هم بریدن، سال‌ها دل‌سنگی و نگفتن.

اما حالا که صدا از آن طرف دنیا رسید،

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

با خودش زمزمه کرد:

«عجب سرنوشتی داریم ما…

همیشه فکر می‌کنیم دیگه تموم شد،

دیگه راه برگشت نیست…

ولی رفاقت،

هر وقت بخوای، دوباره دستت رو می‌گیره…

حتی اگر هزار فرسنگ راه باشه…»

موجی آرام زد به جالبوت.

بادی ملایم، بوی نمک را آورد و بوی خاک بوشهر را.

چشم باز کرد و به افق خیره شد.

خط تاریک و روشن آسمان و دریا،

مثل همون مرزی بود که همیشه بین آدم‌ها کشیده می‌شه؛

مرز قهر و آشتی…

مرز دلگیری و دوباره رفیق شدن…

و خالو همان‌طور که نگاهش را از دریا نمی‌گرفت،

با دلش گفت:

«شاید تقدیر ما همین باشه…

یه عمر دل‌تنگی…

یه عمر غربت…

ولی گاهی هم…

یه صدای آشنا از دور…

که بهت یادآوری کنه،

تو هر چقدر هم تنها باشی،

باز یه نفر هست که وقتی صداتو می‌شنوه،

دلش می‌لرزه…»

شروه دوباره بلند شد.

این بار خالو حس کرد صداش از همه نزدیک‌تره.

انگار مادر، رفیق، همه خاطره‌ها،

نشسته بودند کنارش تو همون جالبوت.

انگار غربت برای لحظه‌ای کوتاه،

از دلش عقب کشیده بود.

و خالو، همان‌طور که دست‌هاش را دور خودش حلقه کرده بود،

با چشمی نم‌دار، آرام لب زد:

«خوبه…

همین بسه…

همین که یه رفیق،

یه صدا،

یه یاد…

آدم رو از دل تاریکی دریا بکشه بیرون…»

و همان‌طور که موج به جالبوت می‌زد و بوی شروه پر می‌شد توی جانش،

آرام، با دلش گفت:

«یاد رفیقون…

یاد باد…

یاد باد…»

ناصر کمالی

لندن ۲۰۲۵

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress