کلام تاریخ بر شن‌های جنوب

نوشته شده توسط

در

ردی که موج نبرد، زمان آشکارش کرد!!

اون‌وقت، آنجاست که قصه دوباره سر می‌گیره،

تو خنده‌ی خونسرد حمید صفری‌نژاد،

وقتی سیگارش بین لباش می‌سوخت و می‌گفت:

«اونا که ما رو می‌خواستن بشکنن،

نفهمیدن که ما، تو زخم قد می‌کشیم.»

تو برق چشم محمد دشتیاری،

وقتی پوستری از چه‌گوارا رو می‌کوبید

به دیوار پوسیده‌ی یه پستو،

همون‌جا که شبونه شعار می‌نوشت،

با یه تکه زغال، با دستایی که هنوز

ردِ کابل روش مونده بود.

دستی که نلرزید، حتی وقتی استخوان صدا کرد،

و همچو خاکستر شب، از پنجره‌های پستو پایین ریخت،

بی‌صدا، اما سوزان.

تو سکوت ماشو دشتیاری،

که حتی تو اتاق‌های خفه‌ی اطلاعات سپاه،

نه گریه کرد، با فریاد خشمگین

فقط نگاه کرد.

همون نگاه که بازجوها رو به هم می‌ریخت،

که انگار از دل تاریخ می‌اومد.

نگاهی که نه تهدید بود، نه التماس؛

فقط آیینه‌ای بود

برای دیدن چهره‌ی خودشان،

بی‌نقاب، بی‌غرور، بی‌امان.

تو شعر و صدای آهنگین حسن عندقیده،

که نه با قافیه، نه با ساز،

بلکه با زخم، با خاطره،

با صدای خفه‌ی رفیقایی که

زنده از اتاق بازجویی بیرون نیومدن،

تو هوا پخش می‌شد

و دل زندونو می‌لرزوند.

شعری که از داغ، آب نشد،

از ترس، پنهان نشد.

شعری که روی دیوارها موند،

با خط ناخن، با رد خون.

تو زیر عینک مه‌آلود ابراهیم شریفی،

با کتابی تو بغل

و یه مشت امید تو جیبش،

که تو هر تاریکی، یه جرقه پنهون کرده بود.

جرقه‌ای که نه مأمور خاموشش کرد،

نه بازجویی ساکتش کرد.

اون جرقه، شد آتیش،

و آتیش، شد فانوس راه شب‌های بعد.

و همه‌ی اونا که

با خون و درد و بی‌خوابی،

روی شن‌های جنوب

ردی گذاشتن،

ردی که موج نتونست پاکش کنه،

که باد نتونست ببره،

که تاریخ، از یاد نبرده.

اون رد پاها،

نقشه‌ی گنج نیست،

شناسنامه‌ی یه نسله؛

نسلی که

نه تنها زنده موند،

بلکه حق‌طلبی رو،

آزادی رو،

عشق رو

تو دل رنج حک کرد.

یاد پدر و مادرانی که دیدن جسد بچه‌هایشان را هم به گور بردند،

ولی با استقامت و صبر خود، روی شن نوشتند:

«نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم.»

این، رد تاریخ شد،

جاودانی شد،

و هیچ‌وقت پاک نشد و نمی‌شود.

و هنوز،

تو غروب بندر،

تو بوی عرق سوخته‌ی مردای تبعیدی،

تو سکوت مادرایی که بچه‌هاشونو پس نگرفتن،

اون صدا می‌پیچه…

که: «خالو کجا رفته؟»

نه برای فرار،

برای راه باز کردن.

برای اینکه ما بدونیم،

رد پا اگه از دل بیاد،

می‌شه حقیقت.

می‌شه تاریخ.

می‌شه فریاد.

و آنجاست،

آنجاست که قصه دوباره سر می‌گیره:

یاد کسانی‌ست

که در باغچه‌ی خانه‌شان، شبانه دفن شدند.

یاد کسانی‌ست

که در شهرهای دیگر، بی‌رد، ناپدید شدند.

یاد کسانی‌ست

که در تبعید، هنوز گام برمی‌دارند.

یاد کسانی‌ست

که نامشان نیست…

اما رد پایشان هست

و آن، جاویدانه شده است.

تاریخ، کلامش را به احترام آن رد، بلند می‌گشاید.

چرا که تاریخ آن گل‌ها را می‌شناسد؛

گل‌هایی که نه در گلدان،

که در گورهای بی‌نام،

در کوچه‌های بی‌نشانی،

در کلمات بی‌مجوز،

شکفتند

و هنوز بوی آزادی می‌دهند.

ناصر کمالی

می ۲۰۲۵ – لندن

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress