
- وقتی مرگ سراغت را می گیرد *
وقتی مرگ سراغت میگیرد،
نه با درِ کوبیده میآید
نه با فریاد.
آرام است…
آنقدر آرام که گاهی شک میکنی
نکند فقط نسیمیست
که از لای پرده گذشته.
آنوقت تازه متوجه میشوی،
راهی نیست جز رفتن به سرای او؛
نه چون مجبور شدهای،
بلکه چون همهٔ راهها، از اول،
به همانجا ختم میشدند.
مرگ شبیه پایان نیست؛
شبیه جمعکردنِ اثاثیهٔ اتاقیست
که سالها در آن زندگی کردهای.
به دیوارها نگاه میکنی،
به زخمها، به خندهها، به دشمنیها!
به جاهایی که هنوز صدایت مانده.
هیچچیز را نمیتوانی با خود ببری
جز آنچه زیستهای
و تأثیری که به یادگار میگذاری.
هی سیاهکوچولو به خودش گفت:
«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید،
اما من تا میتوانم زندگی میکنم.
نباید به پیشواز مرگ بروم.»
در آن لحظه، آدم نمیترسد؛
آدم سبک میشود.
متوجه میشود
چقدر از بارها بیدلیل بودهاند
و چقدر از ترسها، بیخود!
مرگ دستت را میگیرد،
نه برای کشیدن،
نه برای فشار دادن!
میگوید: ببین!
همهٔ این دردها
فقط راه بودند، نه مقصد.
و تو،
در آستانهٔ سرای او،
واخورده،
با خود نجوا میکنی:
رفتن،
گاهی،
تنها شکلِ کاملِ آرامش است.
نگاه مادر در بیمارستان، بس پیچیده است.
نگاه او از عمق وجودش میآید؛
به تو میگوید
این نگاه،
نگاهِ رفتن نیست،
نگاهِ ماندنِ آرام است.
نگاهی که هنوز نفس میکشد
اما دیگر با دنیا
درگیر نمیشود.
نه به درود گفته، که قصد وداع داشته باشد،
نه چنگ میزند برای زنده ماندن؛
فقط قبول کرده: زنده است.
با چشمهایی که بیشتر میبینند،
کمتر میخواهند.
نگاهش از اتاق رد میشود،
اما خودش هنوز همینجاست؛
میان نفسها،
میان ضربانهای آهسته.
در آن نگاه
نه بدرود است،
نه التماس؛
یک جور صلح است با بودن.
انگار میگوید:
«من هستم،
اما دیگر لازم نیست
همهچیز را نگه دارم.»
زبانش ساکت است،
اما نگاهش پُرحرف؛
با زبانِ بیزبانی
میگوید:
«زندگی را فهمیدهام،
حالا بگذار
آرام بگذرد.»
این نگاه
نه پایان است
نه آغاز؛
فقط لحظهایست
که انسان، زنده میماند
بیآنکه بخواهد.
زنده میماند،
مثل لحظهٔ یَزله
(نوعی رقص دستهجمعی در بوشهر)
که همه با هم،
یکصدا میپرند
و زندگی را ندا میدهند.
مادر،
بیآنکه بجنگد،
فقط نظاره میکند.
بیمار روبهروی او
دست تکان میدهد؛
وداع نمیکند،
بلکه یادآور میشود
زندگی زیباست،
ولو برای هر دوی ما
در این واپسین لحظات آخر.
تخت روبهروی او
همین وضعیت را دارد،
ولی با خنده به استقبال میرود؛
همچون قهرمانی
که با خنده و مشتِ محکم
به استقبال مرگ میرفتند.
آنها مرگ را سرودی میکردند
که: آری، آری،
زندگی زیباست.
حال مادر،
در آخرین لحظات زندگی خود،
آرام و آسوده
در انتظار است.
و زمان،
کنارش آرامتر راه میرود.
انگار خودش هم متوجه شده
اینجا نباید عجله کرد.
نفسها هنوز میآیند و میروند،
نه محکم،
کمی لرزان؛
مثل موجی که یاد گرفته
به ساحل اعتماد کند،
خرامان، خرامان و رقصکنان
خود را به ساحل بسپارد.
دستها هنوز گرماند،
اما دیگر چیزی را
محکم نمیگیرند؛
نه برای رها کردن،
برای اینکه بدانند
همین کافیست.
نگاه،
گاهی مکث میکند
روی نورِ کمرنگِ پنجره،
گاهی روی صورتها؛
اما نه از سرِ دلتنگی،
از سرِ شناخت.
انگار همه را
یکبارِ آخر،
برای رفتن
و برای ثبت میبیند.
در این بودنِ آرام،
هیچ قهرمانی نیست،
هیچ تراژدیای هم نه.
فقط مادریست
که زنده است
و میداند
زندگی لازم نیست همیشه
با صدا ادامه پیدا کند.
همین سکوتِ پُرمعنا
خودِ زندگیست
در خالصترین شکلش؛
لحظهای که هنوز هست
و با نگاه میگوید:
«نگران نباش،
من اینجا هستم.»
نه برای اطمیناندادن است،
برای حقیقت است.
حقیقتِ سادهای
که در نگاه جا میگیرد
وقتی کلمات
دیگر زیادیاند.
گاهی پلکها
آرامتر بسته میشوند،
نه از خستگی،
از اعتماد؛
اعتماد به اینکه جهان
میتواند
چند لحظه
بیدغدغه بچرخد.
صداها دور میشوند،
نه محو،
فقط کماهمیت.
آنچه میماند:
نور است،
نفس است،
و حضوری گرم و نرم
از دوستی
که عاشقانه به دیدار آمده.
این دیدار، به مادر زندگی میبخشد،
و نگاه مادر به او، نفسِ اتاق را شادمان میکند؛
اما!
نفسِ اتاق را سنگین نمیکند.
این بودن،
خود یک نوع مبارزه است؛
مبارزهای
میان خواستن و رها کردن.
و اینکه بعضی مواقع
آدمی با نگاهش زندگی میکند،
و اگر کسی
دقیق نگاه کند،
میفهمد:
هنوز امیدی هست؛
نه از جنسِ دروغین،
از جنسِ آرامش.
امیدی که فریاد نمیزند،
اما
واقعیست.
آن نگاه،
نگاهیست که با سکوتِ خود،
با آرامشِ خودش،
سعی میکند آرامش بدهد.
چون خوب میداند
آخرین لحظاتِ وداع فرا رسیده؛
نه با اعلان،
نه با ترس،
بلکه آرام و پذیرفته.
او تلاش میکند
این چند لحظهٔ مانده را
هدیه کند؛
نه اندوه،
نه اشک،
بلکه آرامش.
چرا که خوب میداند
بعد از او
زندگی
سیر طبیعیِ خودش را
دیگر بازی نخواهد کرد.
ناصر کمالی
۲۳ دسامبر ۲۰۲۵
لندن – بیمارستان رویال فری
دیدگاهتان را بنویسید