هنوز می شود با دریا حرف زد

نوشته شده توسط

در

خالو؛ وقتی هنوز می‌شود با دریا حرف زد، پروازی به پهنای جهان

خالو حالا تازه تنهایی را احساس می‌کرد

و تازه داشت معنایش را می‌فهمید.

نه تنهاییِ خلوت،

بلکه آن تنهاییِ عمیقی که

وقتی تکیه‌گاه اصلی‌ات را از دست می‌دهی

می‌آید و بی‌اجازه

در جانت می‌نشیند.

خالو به جالبوت خود تکیه داده بود،

اما حالا می‌دانست

آن تکیه‌گاهِ اصلی

دیگر نیست.

و همین فهم،

هم سنگین بود

هم بیدارکننده.

دریا اما

با او قهر نبود.

با چهره‌ای آبی و خندان

و نه کف‌کرده

روبرویش ایستاده بود

و با خالو حرف می‌زد.

کف‌های موج

آرام به جالبوت بوسه می‌زدند

و سرود زندگی سر می‌دادند؛

نه برای فریب،

برای یادآوری.

که آری، زندگی زیباست.

و خالو در همان لحظه

خودش را

نه یک جالبوتِ رهاشده در دریا

که آزاد و رها می‌دید.

پرهایی به او به یادگار واگذار شده بود

و پروازی

به پهنای جهان

بی‌آن‌که از آب جدا شود.

صدای دمام می‌آمد،

اما نه صدای حزن.

دمام

سعی می‌کرد زندگی را هدیه دهد؛

می‌کوبید

نه برای عزاداری

بلکه برای ایستادن.

سنج، با به‌هم‌خوردن صفحه‌های فلزی‌اش

ندا می‌داد:

پرواز را،

رها شدن را.

بعد از سنج،

شِروه برخلاف همیشه

نه از سرِ ناامیدی و ناسازگاری،

که این‌بار

با امید به زندگی،

در میانِ صدای دمام و سنج

و امواجِ دریا

به خواندن پرداخت

ماهی سیاهِ کوچکی

خندان

به سمت خالو آمد

و گل سرخی را

به او هدیه داد.

گل

از دل آب بود

اما بوی خاک می‌داد؛

بوی زندگی و آزادگی.

خالو با جالبوتش به صحبت نشست:

«امروز برویم دریا

یا نه؟»

جالبوت

خندان بود.

به زندگی برگشته بود.

خالو یاد رفیقی افتاد

که پیامی برایش فرستاده بود؛

پیامی ساده

اما درست نشسته در دل:

درود خالو:

حافظ می‌گفت:

ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان، غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

و مولوی می‌گفت:

خون غم بر ما حلال

و خون ما بر غم حرام.

و خالو

به امروز و آینده

این‌گونه رسید:

هنوز می‌شود با دریا حرف زد.

هنوز می‌شود روی شن‌های نرمِ دریا قدم زد،

بی‌آن‌که عجله‌ای در کار باشد.

هنوز می‌شود طلوع و غروب خورشید را دید.

هنوز می‌شود رقص قطره‌های باران را

روی آبِ آبیِ دریا تماشا کرد.

هنوز می‌شود

رقص ماهی‌های طلایی را

با سمفونیِ قطرات باران

به تماشا نشست.

هنوز می‌شود

به کف‌های موجِ دریا عشق ورزید،

به همان بوسه‌های کوتاه و سپیدی

که می‌آیند و می‌روند

اما در دل می‌مانند.

هنوز می‌شود

سوارِ جالبوت شد

و عاشقانه

در دل دریا قدم زد،

بی‌قطب‌نما،

بی‌دروغ،

فقط با دل.

و هنوزهای بی‌پایانِ زندگی…

و هنوز می‌شود به یاد آورد

که زندگی،

همان هدیه‌ای‌ست

که از طرف مادر

به تو سپرده شده؛

مقدس،

بی‌قیمت،

و غیرقابل معامله.

زندگی را

باید پاس داشت،

باید نگهش داشت،

باید زیست…

نه فروخت.

هنوز می‌شود به دریا اعتماد کرد،

حتی وقتی جهان

اعتماد را از ما پس گرفته است.

ناصر کمالی

۱۹ ژانویهٔ ۲۰۲۶ – لندن

دیدگاه‌ها

یک پاسخ به “هنوز می شود با دریا حرف زد”

  1. بیژن نیم‌رخ
    بیژن

    لحظات زیبا توصیف شده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress