
خالو، مادر و آبهای آزاد
دمِ غروب بود.
دریا نه آرام، نه خشمگین؛
مثل دلی که تازه گریهاش بند آمده،
اما هنوز سنگین است.
دمام را کسی نمیزد،
خودِ موج میکوبید.
محزون و آرام،
یادآورِ چیزی که هیچوقت فراموش نمیشود.
آنوقت، از دلِ آب
نهنگی بالا آمد؛
نه مثل وداع، برای آغازی دیگر.
خالو ایستاده بود؛
تنها و تنها،
کنار نبودِ مادر،
همان نبودش که بودش.
شروه از گلو نمیآمد،
از کف پاها میآمد،
از استخوانهایی
که سالها
به نامِ ایستادن
درد کشیده بودند.
محلی که شکنجهگران عاشقش بودند،
شاید که مبارزی را بشکنند؛
اما حالا،
خالو با خود زمزمه کرد:
مادر …
«تو به آبهای بسته عادت نداشتی.»
و دریا جواب داد،
اما بیکلام.
مادر
از خشکیِ درد
گذشته بود؛
از تخت،
از لولهها،
از نفسهای قرضی.
رسیده بود
به آبهای آزاد.
نه مادرِ رنجکشیده،
نه مادرِ خمیده؛
زنی رها.
آنجا
هیچ ساعتِ ملاقات نیست،
هیچ قانونِ خاموشی،
هیچ «تحمل کن».
آنجا
زندگی،
خودِ زندگیست.
دمام
اینبار
در سینهی خالو شکست؛
صدایش کج و دردآور نبود،
آرام و ملایم،
همچو صدای مادر
که عشق و زندگی میبخشید.
شروه گفت:
«مادر
تو رفتی
ولی نرفتی؛
در موجی
که برمیگردد
ماندی.»
نهنگ آرام فرو رفت؛
نه مثل غرق شدن،
مثل حل شدن—
مثل آزادی.
دریا لحظهای مکث کرد؛
انگار خودش هم فهمیده بود
کسی را در آغوش گرفته
که دیگر درد ندارد.
خالو احساس خوبی بهش دست داد؛
رهایی.
مادر حالا
در هر موج
آزادانه زندگی میکند؛
نه برای ماندن،
نه برای رفتن؛
برای بودن.
و خالو،
برای اولینبار،
در نبودِ مادر
تنها نماند؛
چرا که او
در میان موجهای دریا
به آرامش رسیده بود.
آزادانه و رها زندگی میکرد.
ناصر کمالی
۱۷ ژانویه ۲۰۲۶ لندن
دیدگاهتان را بنویسید