
گاهی در روزگار ما امید آنقدر دور و محو به نظر میرسد که شبیه سرابی در افق ایستاده است.
اما حتی در چنین لحظاتی نیز باید آن را زنده نگه داشت و روشناییاش را ـ هرچند نادر و گذرا ـ با دیگران قسمت کرد.
زیرا امید فقط یک احساس شخصی نیست؛ نیرویی است که به انسان امکان میدهد در برابر بیعدالتی بایستد و به جامعه توان تغییر بدهد.
از نگاه روانشناسی، انسان موجودی است که با معنا و امید زنده میماند. وقتی فرد یا جامعهای امید را کنار میگذارد، بهتدریج دچار فرسودگی ، بیتفاوتی و کنارهگیری میشود. اما وقتی حتی کورسویی از امید حفظ میشود، همان کورسو میتواند انرژی مقاومت، خلاقیت و حرکت را در انسان بیدار کند. به همین دلیل است که در سختترین شرایط تاریخی نیز انسانها توانستهاند دوباره برخیزند و مسیر زندگی را ادامه دهند.
از دید جامعهشناسی نیز تحمل فشارهای زندگی تنها یک امر فردی نیست؛ بخشی از تجربهی مشترک انسانی است. جوامع در مسیر تاریخ با بحرانها، جنگها، نابرابریها و فشارهای سنگین روبهرو شدهاند. اما آنچه امکان ادامهٔ حیات اجتماعی را فراهم کرده، همین توان جمعی برای تحمل، همدلی و زنده نگه داشتن امید بوده است. امید نه به معنای نادیده گرفتن واقعیتهای تلخ، بلکه به معنای ایستادن در برابر آنها و تلاش برای تغییر آنهاست.
امروز نیز بسیاری از ما زیر سایهٔ تنشها و جنگهای سیاسی زندگی میکنیم؛ از یک سو جنگ و رقابت میان رژیم اسلامی و قدرتهای امپریالیستی، و از سوی دیگر فشارهای اقتصادی، تبلیغات، تهدیدها و ناامنیهایی که چنین درگیریهایی بر زندگی روزمرهٔ مردم تحمیل میکند. این وضعیت، آثار روانی عمیقی بر جامعه میگذارد: اضطراب، احساس ناامنی، خستگی روحی و نوعی فرسایش امید. در چنین شرایطی، انسان احساس میکند که در میان نیروهایی گرفتار شده که هیچکدام نمایندهٔ زندگی و آرامش مردم نیستند. درست در همین لحظات است که حفظ امید و حفظ توان ایستادن اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ زیرا اگر انسانها در برابر این فشارها به نومیدی و بیتفاوتی پناه ببرند، میدان برای همان نیروهای ویرانگر خالیتر میشود.
زندگی همیشه آسان نیست. اخبار بد، شکستها، فشارهای اقتصادی و روانی، و گاه احساس تنهایی، بخشی از واقعیت زندگیاند. اما کنار کشیدن و میدان را خالی کردن، تنها راه را برای گسترش بیعدالتی و بیرحمی هموار میکند. انسان، حتی در دشوارترین لحظات، با ایستادن و ادامه دادن معنا پیدا میکند.
برای همین است که باید زندگی را زندگی کرد؛ با همهٔ دشواریها و ناهمواریهایش. باید فشارها را تاب آورد، باید در دل تاریکیها روزنهای برای نور جست، و باید امید را ـ حتی اگر کوچک و شکننده باشد ـ زنده نگه داشت. باید عشق را با دیگران تقسیم کرد .
زیرا در نهایت، حقیقتی ساده اما عمیق در دل همهٔ این تجربهها نهفته است:
آری، با همهٔ دردها و نابرابریها، با همهٔ تلخیها و زخمها، زندگی هنوز زیباست؛
زیبا از آن رو که امکان برخاستن، دوست داشتن، و تغییر دادن جهان را در خود حفظ کرده است.
تقدیم به دوست عزیزی که در این لحظات نفسگیر با افسردگی دستوپنجه نرم میکند؛
مثل ناخدای لنجی که در دل توفان سکان را رها نمیکند،
چون میداند پشت این موجهای سنگین، هنوز ساحلی هست.
ناصر کمالی
۱۵ مارس ۲۰۲۶
دیدگاهتان را بنویسید