مادر؛ ارامش در میان تیفون (طوفان)

نوشته شده توسط

در

مادر؛ آرامش در میان تیفون (طوفان)

مادر خستگیِ یک عمر بود،
زنی که رنج را تا آخرین نفس کشید
و بالاخره آرام گرفت،
درست وقتی که آغازِ سقوطِ دیکتاتور را دید.

باورِ مرگِ عزیزی سخت است،
آن‌هم مادر!
اما این خودِ زندگی‌ست،
زندگی با تمامِ بی‌رحمی و صداقتش.

دوستان تنهایم نگذاشتند،
اما خودم از دستشان فرار کردم
و به اتاقِ مخفیِ خودم پناه آوردم؛
جایی میان سکوت و هجومِ فکر.

مثل هیمه‌ای روی آتش،
نه می‌سوزد، نه خاموش می‌شود.
مثل جالبوتی که در میان موج گیر کرده
و دارد غرق می‌شود،
مثل جاشویی که لنجش غرق شده
و در میان امواجِ سرد و خشمگینِ دریا گرفتار است،
مثل موجی که ساحلی برای تکیه ندارد
و محکوم به بازگشتِ بی‌پناهی‌ست.

اما نه!
نه مثل آن‌هایی
که حتی محلِ دفنِ عزیزان‌شان را نمی‌دانند،
نه مثل آن‌هایی
که خبر را با یک تیترِ خشک شنیدند،
نه مثل آن‌هایی
که در کنجِ خانه پنهانی گریه کردند
مبادا دشمن بو ببرد
که عاشق بوده‌اند،
که دل داشته‌اند.

مادر
در سکوت و مهرِ خودش
مرگِ خود را
با آرامش خبر داد؛
بی‌هیاهو،
بی‌ادعا.

ولی با همه‌ی این وجود،
همچون موجی
در میان امواجِ خشمگین
گرفتار شدم.

می‌دانی…
صدای دمام و شروه
در من گرفتار شده.
صدای مادر که می‌خواند:
«رسیدم سرِ بستِ چُغادَک…»
گریه بسیار کردم،
گریه‌ای که از گلو عبور نمی‌کرد
و در سینه می‌ماند.

دارم می‌سوزم،
از درون آتش گرفته‌ام.
نه شعله،
خاطره.

دارم یادم می‌آید…

رفتنش
مثل سربازی بود
که سنگرش را از دست داده.
فکر می‌کرد بی‌پناه است،
اما خودش
سنگرِ دیگران شد
تا دیگران
بی‌پناه نمانند.

او پناهِ یاران بود
در بدترین شرایط،
وقتی پناه کمیاب‌ترین چیزِ جهان بود.

وقتی وارد شدم،
در مکانی که او
همچون پرنده‌ای
در حالِ پرواز
خوابیده بود.
اما پرِ پروازش را
برای ما
به یادگار گذاشته بود.

حالتش!
چشم‌های نیمه‌باز
که همیشه نظاره‌گر بود،
صورتش گرم،
اما قلبِ مهربانش
که برای آزادی و برابری می‌تپید
از حرکت ایستاده بود.

اما نه!
از حرکت نایستاده بود؛
فریاد شده بود
بی‌صدا،
حضور شده بود
در سکوت.

درد در صورتش نبود،
آرامش هدیه کرده بود.
آرامشی
که درد را شرمنده می‌کرد،
و امواجِ سهمگینِ دریا را
به سکوت.

نمی‌دانم
در آن لحظاتِ آخرِ زندگی
چه فکر می‌کرد،
اما می‌دانم
تمامِ تلاشش این بود
که ما را ناراحت نکند،
که وانمود کند
همه‌چیز آرام است،
مبادا
ما در آن لحظه
بشکنیم. بلکه
اندوهِ خود را به اندیشه بدل کنیم.

در آخرین لحظاتِ زندگی
سعی کرده بود
چهره‌اش را آرام کند
تا وقتی به دیدارش می‌رویم
آرامش را به ما هدیه دهد؛
مبادا که به‌هم بریزیم
و زیباییِ زندگی را فراموش کنیم.

اما حقیقت این است:
وقتی او را دیدم
آرامش نبود
که به من رسید؛
او
دوباره زنده‌شدنم را
به من هدیه داد.

و با لبخندی
که هنوز در هوا مانده،
بگوید:
من آغازِ سقوطِ دیکتاتور را دیدم،
و شما
سقوطِ او را جشن خواهید گرفت.

آن‌وقت بخوانید،
به گلکشتِ جوانان
یادِ ما را زنده دارید ای رفیقان،
که ما در ظلمتِ شب
زیر بالِ وحشیِ خفاشِ خون‌آشام
نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را.
(محمد زهری)

ناصر کمالی
۱۲ ژانویهٔ ۲۰۲۶

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress