لطفاً خاکسترم را پناهنده نکنید

تصویر داستان لطفاً خاکسترم را پناهنده نکنید — ناصر کمالی

نوشته شده توسط

در

لطفاً خاکسترم را پناهنده نکنید.

آن روزی که از وطن بیرون آمد، قرار نبود برای همیشه برود.

اصلاً آدم وقتی فرار می‌کند، برای «همیشه» برنامه نمی‌ریزد. برای فردا هم به‌زور برنامه دارد. فقط می‌خواهد از امروز جان سالم به در ببرد.

چمدانش بزرگ نبود. چند دست لباس، چند کتاب، چند تکه کاغذ و مقداری از گذشته‌ای که نه در چمدان جا می‌شد و نه می‌توانست همان‌جا رهایش کند.

راه خروجش از دریا بود.

شبی که قایق از ساحل فاصله گرفت، برای آخرین بار به چراغ‌هایی نگاه کرد که آرام‌آرام کوچک می‌شدند. نمی‌دانست چند ماه دیگر برمی‌گردد، چند سال دیگر، یا اصلاً برمی‌گردد یا نه؟

پشت سرش کشوری بود که دوستش داشت و دیگر نمی‌توانست در آن زندگی کند.

پیش رویش جایی بود که نمی‌شناخت و فقط امیدوار بود بتواند در آن زنده بماند.

همین.

نه موسیقی‌ای پخش شد، نه کسی گفت:

— از این لحظه فصل تازه‌ای از زندگی شما آغاز می‌شود.

فصل تازه معمولاً وقتی شروع می‌شود که آدم هنوز مشغول خواندن فصل قبلی است.

بعدها بارها گفت:

— من مهاجرت نکردم. مهاجرت یعنی تصمیم بگیری بروی. من خودم را تبعید کردم تا زنده بمانم.

به کشوری امن رسید.

اول خیال می‌کرد چند ماه است.

چند ماه شد یک سال.

یک سال شد پنج سال.

پنج سال شد ده سال.

بعد دیگر شمارش سال‌ها فایده‌ای نداشت.

خانه گرفت، کار کرد، دوست پیدا کرد، نوشت، سفر رفت، عاشق شد، دل کند، دوباره دل بست، بحث کرد، عصبانی شد، خندید، مادرش را از دست داد و پیر شد.

زبان دیگری را هم یاد گرفت؛ دست‌کم به اندازه‌ای که کارش راه بیفتد و بتواند با همان زبان هم اعتراض کند.

گاهی می‌گفت:

— یک روز برمی‌گردم.

گاهی می‌گفت:

— وطن کجاست؟ جایی که به دنیا آمده‌ای یا جایی که اجازه داده زنده بمانی؟

و بعضی شب‌ها که بحث طولانی می‌شد، دستش را روی میز می‌گذاشت و می‌گفت:

— اصلاً من جهان‌وطنم.

اما فردا صبح اولین کاری که می‌کرد، خواندن اخبار همان وطنی بود که شب قبل اعلام کرده بود دیگر مالک انحصاری قلب او نیست.

کسی هم این تناقض را به رویش نمی‌آورد.

نه به این دلیل که عصبانی می‌شد.

به این دلیل که اگر می‌آورد، بحث تازه‌ای شروع می‌شد و ممکن بود تا نصف شب ادامه پیدا کند.

سال‌ها همین‌طور گذشت.

و بعد، یک روز، مُرد!

مرگش برخلاف زندگی‌اش بسیار بی‌سروصدا بود.
آرام و بی‌صدا.
حتی دکتر و پرستارها هم متوجه نشدند؛ شاید خودش هم متوجه نشد. همان‌طور که وقتی متولد شده بود!

نه بیانیه‌ای صادر کرد.

نه آخرین سخنرانی داشت.

نه حتی فرصت کرد بگوید:

— فقط یک نکتهٔ دیگر…

و شاید این تنها باری بود که کسی می‌توانست مطمئن باشد خالو دیگر نکته‌ای اضافه نخواهد کرد.

جسدش سوزانده شد.
البته بعد از کمی گفت‌وگوی مخالفان و موافقان!
اما قرار شد که به داخل کشور درز نکند و مثل یک خبر طبقه‌بندی‌شده با آن برخورد شود.

چند روز بعد، مردی که یک عمر زندگی کرده بود، زندان دیده بود، تبعید دیده بود، عاشق شده بود، شکست خورده بود، دوباره بلند شده بود، صدها صفحه نوشته بود و برای اثبات بعضی حرف‌هایش حاضر بود سه ساعت بحث کند، در ظرفی جا گرفت که به‌راحتی می‌شد آن را وسط یک میز گذاشت.

یکی از دوستان قدیمی وقتی ظرف را دید، مدتی نگاه کرد و با تعجب و لبخند گفت:

— همین؟

مرد دیگری پرسید:

— منظورت چیست؟

— نمی‌دانم… فکر می‌کردم بیشتر باشد.

— خاکستر است دیگر.

پیرمرد سرش را تکان داد.

— خالو وقتی زنده بود خیلی بیشتر جا می‌گرفت.

چند ثانیه کسی نخندید.

بعد یکی خندید.

دیگری هم خندید.

و ناگهان همه خندیدند.

شاید اولین خنده‌ای بود که پس از مرگش بدون احساس گناه اتفاق افتاد.

روی ظرف نامش و چهار چیز نوشته شده بود:
نام و نام خانوادگی.
تاریخ تولد.
تاریخ مرگ.
مذهب: ندارد.

و میان آن دو تاریخ، یک خط کوچک.

پیرمرد به آن خط نگاه کرد و گفت:

— برای خالو این خط را باید خیلی بلندتر می‌کشیدند.

کسی اهمیت نداد.
مشکل سه روز بعد شروع شد.

سؤال بسیار ساده بود:

با خاکستر چه کنیم؟

هیئت امنا جلسه گذاشت.

هفت نفر دور میز بزرگی نشستند.

سه مرد و چهار زن.

اگر تعداد صندلی‌ها را حساب می‌کردی، هفت نفر بودند.

اگر خالو را هم حساب می‌کردی، هشت نفر.

و اگر میزان دخالت هرکس در جلسه ملاک بود، احتمالاً مرد داخل کوزه هنوز رئیس جلسه بود.

میز با پارچه‌ای قرمز پوشیده شده بود و کوزه درست در مرکز آن قرار داشت. روی کوزه نیز پارچه‌ای قرمز کشیده بودند که ستاره‌ای زرد بر آن دیده می‌شد.

کنار میز سه کتاب روی هم قرار داشت:

Love

Justice

Freedom

سه کلمه‌ای که بخش بزرگی از زندگی صاحب خاکستر را گرفته بودند و حالا آرام کنار خاکسترش نشسته بودند.

یکی از زنان سراپا قرمز پوشیده بود؛ لباس قرمز، شال قرمز و کلاهی قرمز با ستاره‌ای سرخ.
زن دیگری خزانه‌دار بود؛ مرتب، دقیق، عینکی، با دفتر و خودکاری که از همان ابتدا معلوم بود قرار نیست اجازه بدهد حتی مرگ کسی نظم حساب‌ها را به هم بریزد.

زن سوم بیشتر گوش می‌داد.

زن چهارم جوان‌تر بود و از آن آدم‌هایی که هر وقت بحث بیش از اندازه جدی می‌شد، یک سؤال ساده می‌پرسید و ناگهان معلوم می‌شد نصف جلسه نمی‌داند دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زنند.

سه مرد هم هرکدام خالو را از زاویهٔ خودشان می‌شناختند.

یکی دوست قدیمی بود.

یکی پیرمردی ملی‌گرا که بر تعلق خالو به وطن تأکید داشت.

و سومی مردی آرام که بیشتر از همه می‌دانست خالو در طول زندگی چند بار می‌تواند دربارهٔ یک موضوع نظر بدهد، بی‌آنکه الزاماً همهٔ آن نظرها شبیه هم باشند.

جلسه آغاز شد.
زن سرخ‌پوش جلسه را رسمی اعلام کرد.
پیرمرد ملی‌گرا که خود را برحق می‌دانست، زودتر از همه شروع کرد.

پیرمرد ملی‌گرا گفت:

— به نظر من تکلیف روشن است. باید او را به وطن برگردانیم.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چرا؟

پیرمرد با تعجب نگاهش کرد.

— چون وطنش بود.

— خودش سال‌های آخر می‌گفت جهان‌وطن است.

— خالو خیلی چیزها می‌گفت.

مرد آرام گفت:

— این اولین مشکل ماست.

همه نگاهش کردند.

گفت:

— من سال‌ها این مرد را می‌شناختم. اگر تمام حرف‌هایی را که دربارهٔ مرگ خودش زده جمع کنیم، برای سه نفر مراسم متفاوت درمی‌آید.

زن سرخ‌پوش کمی خشمگین به او نگاه کرد.
زن جوان خندید.

پیرمرد ملی‌گرا گفت:

— شوخی نکنیم. خودش بارها گفته بود روزی به وطن برمی‌گردد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— زنده برگردد. نگفته بود خاکسترش را بفرستیم.

— چه فرقی می‌کند؟

زن جوان گفت:

— تقریباً همه‌چیز.

خزانه‌دار سرش را از روی دفتر بلند کرد.

— قبل از هر تصمیمی باید بدانیم انتقال خاکستر به کشور دیگری چه مقررات و هزینه‌هایی دارد.

پیرمرد گفت:

— هنوز دربارهٔ پول حرف نزنیم.

خزانه‌دار گفت:

— معمولاً کسانی که می‌گویند «هنوز دربارهٔ پول حرف نزنیم»، آخر کار فاکتور را برای من می‌فرستند.

زن سرخ‌پوش خندید.

دوست قدیمی گفت:

— یک بار خودش به من گفت خاکسترم را نگه دارید تا انقلاب بعدی. وقتی اوضاع عوض شد، مرا ببرید و در کشور خودم خاک کنید.

پیرمرد ملی‌گرا فوراً گفت:

— تمام شد. وصیت خودش است.

زن جوان پرسید:

— انقلاب بعدی چه تاریخی است؟

پیرمرد نگاهش کرد.

— انقلاب که تاریخ قبلی ندارد.

— پس خاکستر تا چه زمانی باید منتظر بماند؟

— تا وقتی اتفاق بیفتد.

— ممکن است ده سال طول بکشد.

— باشد.

— سی سال؟

— باشد.

خزانه‌دار پرسید:

— این سی سال کجا نگهش داریم؟

سکوت شد.

همه به کوزه نگاه کردند.

پیرمرد گفت:

— دفتر بنیاد.

خزانه‌دار جواب داد:

— دفتر بنیاد انبار خاکستر نیست.

— یک قفسه برایش می‌گذاریم.

— اگر دفتر عوض شد؟

— می‌بریمش.

— اگر هیئت امنا عوض شد؟

کسی جواب نداد.

زن جوان پرسید:

— اگر انقلاب پنجاه سال دیگر شد و همهٔ ما مرده بودیم چه؟

دوست قدیمی گفت:

— آن وقت باید یک هیئت امنای جدید تشکیل شود تا دربارهٔ خاکستر هیئت امنای قبلی هم تصمیم بگیرد.

چند نفر خندیدند.

خزانه‌دار گفت:

— صندوق امانات بانک یک امکان است.

دوست قدیمی فوراً گفت:

— نه.

— چرا؟

— یک عمر علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم حرف زده، آخرش خاکسترش را بگذاریم در صندوق امانات بانک؟

زن جوان گفت:

— اگر روح داشته باشد، شب اول خودش از صندوق امانات بیرون می‌آید.

زن سرخ‌پوش نگاهی به او انداخت و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت:

— خودش که به روح معتقد نبود. پس روحی ندارد که از صندوق امانات بپرد بیرون.

برای چند لحظه سکوت شد.

بعد همه زدند زیر خنده.

حتی خزانه‌دار هم نتوانست خودش را نگه دارد.

زن جوان ابتدا با تعجب به بقیه نگاه کرد، بعد تازه متوجه شد وسط یک جلسهٔ جدی و دربارهٔ مسئله‌ای به این جدیت چه حرفی زده است.

خودش هم خنده‌اش گرفت.

— بسیار خوب، حرفم را پس می‌گیرم. روح را از صورت‌جلسه حذف کنید.

خزانه‌دار عینکش را جابه‌جا کرد.

— خوشبختانه اصلاً وارد صورت‌جلسه نکرده بودم.

این بار خنده بلندتر شد.

دوست قدیمی به کوزه نگاه کرد و گفت:

— دیدی خالو؟ هنوز تکلیف خاکسترت معلوم نشده، تکلیف روحت را هم روشن کردند. با خنده گفت: ای فلانی، کجایی که ببینی با خاکستر او چه می‌کنند.

زن جوان یک‌دفعه زد زیر خنده که با اعتراض روبه‌رو شد.

زن سرخ‌پوش گفت:

— رأی‌گیری هم لازم نبود. خودش قبلاً تکلیفش را روشن کرده بود.

زن جوان دوباره خندید.

خزانه‌دار خودکارش را برداشت.

— من دربارهٔ روح مسئولیتی ندارم. فقط دربارهٔ هزینهٔ صندوق امانات صحبت می‌کنم.

دوست قدیمی به کوزه نگاه کرد.

— ای دنیا! چه‌ها که ندیدیم! خالو، وضع خوبی نیست. زنده که بودی با سرمایه‌داری مشکل داشتی، مرده‌ای سرمایه‌داری حاضر است از خاکسترت اجاره بگیرد.

خزانه‌دار گفت:

— بانک با عقاید مشتری کاری ندارد. اجاره‌اش را می‌خواهد.

پیرمرد ملی‌گرا پرسید:

— پس صندوق امانات منتفی است؟

خزانه‌دار دفترش را بست.

— از نظر من بله. نه به دلایل ایدئولوژیک؛ به دلیل اجاره.

دوست قدیمی گفت:

— خوب، حالا دعایش را به جان کی بفرستیم؟ بالاخره در این جلسه چیزی پیدا شد که از اختلاف ایدئولوژیک قوی‌تر است.

زن جوان پرسید:

— چه چیزی؟

— پول.

و جلسه برای چند دقیقه دیگر از کنترل خارج شد.

جلسهٔ اول بدون نتیجه تمام شد.

در صورت‌جلسه نوشتند:

«تعیین محل نهایی خاکستر به جلسهٔ بعد موکول شد.»

دوست قدیمی وقتی صورت‌جلسه را خواند، گفت:

— بیچاره زنده بود منتظر تعیین تکلیف سیاسی، مرده هم تعیین تکلیفش افتاد جلسهٔ بعد.

در جلسهٔ دوم همه با تحقیق آمده بودند.

یکی قوانین انتقال خاکستر را بررسی کرده بود.

دیگری دربارهٔ مراسم سنتی خوانده بود.

مرد آرام هم چند برگ کاغذ روی میز گذاشت.

گفت:

— من دربارهٔ آدم‌های معروفی که جسدشان سوزانده شده تحقیق کرده‌ام.

زن سرخ‌پوش گفت:

— امیدوارم قرار نباشد خالو را با همهٔ آنها مقایسه کنیم.

— نه. فقط برای ایده گرفتن.

— از مرده‌ها؟

— مرده‌ها گاهی ایده‌های خوبی دارند. مزیتشان این است که وسط حرفت هم نمی‌پرند.

دوست قدیمی گفت:

— پس خالو هنوز کاملاً واجد شرایط نیست.

همه خندیدند.

مرد کاغذ را برداشت.

— فریدریش انگلس وصیت کرده بود جسدش را بسوزانند و خاکسترش را به دریا بسپارند.

زن سرخ‌پوش گفت:

— این بد نیست.

پیرمرد ملی‌گرا فوراً پرسید:

— چرا بد نیست؟

— دریا.

— چه ربطی دارد؟

— خالو می‌گفت جهان‌وطن است.

پیرمرد گفت:

— این استدلال نیست.

زن جواب داد:

— برای یک کوزه خاکستر، استدلال بدی هم نیست.

— او به کشورش تعلق داشت.

زن سرخ‌پوش لحظه‌ای ساکت شد.

بعد گفت:

— وقتی زنده بود نتوانست در کشور خودش زندگی کند. حالا چرا این‌قدر مهم شده که مرده‌اش حتماً آنجا باشد؟

اتاق ساکت شد.

این بار کسی نخندید.

پشت آن یک جمله چند دهه زندگی خوابیده بود.

پیرمرد ملی‌گرا آرام‌تر گفت:

— من دقیقاً به همین دلیل می‌خواهم برگردد.

زن سرخ‌پوش سرش را تکان داد.

— می‌فهمم.

برای نخستین بار معلوم شد شاید هر دو از دو راه متفاوت به یک درد رسیده‌اند.

مرد آرام کاغذ بعدی را برداشت.

— یک نمونهٔ دیگر هم هست. ژو اِن‌لای. بنا بر وصیتش خاکستر او را از هواپیما بر فراز بخش‌هایی از چین پخش کردند.

زن جوان گفت:

— این جالب است.

خزانه‌دار بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

— نه.

زن خندید.

— هنوز پیشنهادی نکردم.

— هر جمله‌ای که در آن «خاکستر» و «هواپیما» کنار هم باشند، معمولاً ارزان تمام نمی‌شود.

دوست قدیمی گفت:

— پهپاد چطور؟

پیرمرد ملی‌گرا گفت:

— خاکستر خالو را با پهپاد پخش کنیم؟

— چرا؟

— شأن دارد.

— هواپیما شأن دارد، پهپاد ندارد؟

مرد آرام گفت:

— هواپیما نمادین‌تر است.

خزانه‌دار گفت:

— نمادها را شما انتخاب کنید، فاکتورش برای من می‌آید.

زن جوان پرسید:

— باد چه می‌شود؟

— چه؟

— اگر از هوا بریزیم و باد برگردد؟

همه ساکت شدند.

دوست قدیمی گفت:

— با شناختی که من از خالو دارم، بعید نیست خاکسترش هم برگردد وسط جلسه.

جلسه برای چند دقیقه از رسمیت خارج شد.

هفته‌ها گذشت.

کوزه همان‌جا ماند.

فقط پروندهٔ کنارش بزرگ‌تر شد.

خود خاکستر شاید یک کیلو هم نبود، اما پروندهٔ تعیین تکلیفش داشت از خودش سنگین‌تر می‌شد.

یکی پیشنهاد داد خاکستر را سه قسمت کنند:

یک قسمت برای وطن.

یک قسمت برای لندن.

یک قسمت برای دریا.

دوست قدیمی فوراً مخالفت کرد.

— نه.

— چرا؟

— این مرد در زندگی به اندازهٔ کافی تکه‌تکه شده. بعد از مرگ دیگر تقسیمش نکنید.

زن جوان گفت:

— نمادین است.

— تبعید خودش به اندازهٔ کافی نماد دارد. لازم نیست جنازهٔ آدم را هم تبدیل به نمودار دایره‌ای کنیم.

پیشنهاد رد شد.

در جلسهٔ بعد، بحث برای مدتی از سرنوشت خاکستر فاصله گرفت.

پیرمرد ملی‌گرا به کوزه اشاره کرد و گفت:

— مشکل این است که شما می‌خواهید چیزی را از خالو بگیرید که خودش هیچ‌وقت نتوانست از خودش جدا کند.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه چیزی؟

— وطنش را.

زن کمی به عقب تکیه داد.

— من نمی‌خواهم وطنش را از او بگیرم. سؤال من این است که وطن را چه تعریف می‌کنی؟

پیرمرد گفت:

— سرزمینی که آدم به آن تعلق دارد. جایی که زبان، تاریخ، فرهنگ و خاطرهٔ مشترک او از آن می‌آید. آدم بدون ریشه که به دنیا نمی‌آید.

زن سرخ‌پوش گفت:

— من هم ریشه را انکار نمی‌کنم. اما ملی‌گرایی وقتی شروع می‌شود که این تعلق به ملت و سرزمین تبدیل به بخش اصلی هویت سیاسی آدم شود. من می‌گویم انسان می‌تواند سرزمینش را دوست داشته باشد، زبانش را دوست داشته باشد، تاریخش را فراموش نکند، ولی خودش را فقط در همان مرز تعریف نکند.

پیرمرد پرسید:

— و اسم این را می‌گذاری جهان‌وطنی؟

— اگر بخواهی، بله. یا انترناسیونالیسم؛ هرچند این دو دقیقاً یک چیز نیستند.

زن جوان پرسید:

— فرقشان چیست؟

زن سرخ‌پوش لحظه‌ای فکر کرد.

— خیلی ساده بگویم؟ جهان‌وطنی می‌گوید انسان پیش از آنکه متعلق به یک کشور باشد، عضو جامعهٔ انسانی است. انترناسیونالیسم بیشتر بر همکاری و همبستگی میان مردم ملت‌های مختلف تأکید می‌کند. یکی می‌گوید مرز نباید ارزش انسان را تعیین کند، دیگری می‌گوید ملت‌ها می‌توانند وجود داشته باشند، اما انسان‌ها و منافع مشترکشان نباید زندانی مرزها شوند.

پیرمرد گفت:

— خیلی زیباست، ولی آدم در هوا زندگی نمی‌کند. هرکس زبان دارد، گذشته دارد، سرزمین دارد.

زن گفت:

— درست است. جهان‌وطن بودن یعنی گذشته‌ات را پاک کنی؟

— گاهی این‌طور به نظر می‌رسد.

— پس برداشت اشتباهی است. اگر من بگویم همهٔ انسان‌ها فارغ از محل تولدشان ارزش برابر دارند، معنایش این نیست که زبان مادری‌ام را فراموش کرده‌ام.

پیرمرد گفت:

— من هم نگفتم کسی آن طرف مرز ارزش کمتری دارد.

زن سرخ‌پوش لبخند زد.

— پس داریم پیشرفت می‌کنیم.

دوست قدیمی گفت:

— لطفاً آهسته‌تر پیشرفت کنید. اگر امشب ملی‌گرایی و انترناسیونالیسم را هم حل کنیم، برای جلسهٔ بعد موضوع نداریم.

خزانه‌دار بدون اینکه سرش را از روی دفتر بلند کند گفت:

— من مخالفتی ندارم. هرچه تعداد جلسات کمتر، هزینه کمتر.

چند نفر خندیدند.

اما پیرمرد هنوز جدی بود.

— من یک چیز را نمی‌فهمم. اگر این مرد جهان‌وطن بود، چرا تا آخر عمر آن‌قدر درگیر کشورش بود؟ چرا اخبارش را دنبال می‌کرد؟ چرا درباره‌اش می‌نوشت؟ چرا هر اتفاقی آنجا می‌افتاد روی حالش اثر می‌گذاشت؟ چرا هیچ‌وقت حاضر نشد مثل خیلی‌ها که ادعای وطن‌دوستی می‌کنند، پرچم کشورهای بیگانه را بلند کند؟

زن سرخ‌پوش گفت:

— چون جهان‌وطن بودن به معنی بی‌وطن بودن نیست.

پیرمرد چیزی نگفت.

زن ادامه داد:

— شاید فرق اصلی همین‌جاست. تو می‌گویی چون سرزمینش را دوست داشت، پس ملی‌گرا بود. من می‌گویم ممکن است آدم سرزمینش را عمیقاً دوست داشته باشد و در عین حال باور کند سرنوشت انسان را نباید مرز تعیین کند و معتقد باشد که مرزها را برداریم و آدم‌ها هر جا که راحت‌اند زندگی کنند.

— ولی خودش می‌خواست برگردد.

— البته که می‌خواست. او آزادانه برای جهانگردی از کشورش بیرون نیامده بود. مجبور شده بود خودش را تبعید کند. دلتنگی برای خانه دلیل ملی‌گرایی نیست.

اتاق آرام شد.

زن سرخ‌پوش به کوزه نگاه کرد.

— کسی که از خانه‌اش رانده شده می‌تواند تا آخر عمر آرزوی برگشتن داشته باشد و در همان حال بفهمد آدم‌ها را نمی‌شود فقط با محل تولدشان تعریف کرد.

پیرمرد گفت:

— پس وطن چه می‌شود؟

زن جواب داد:

— می‌ماند. در زبانت، در خاطره‌ات، در مادرت، در کودکی‌ات، در آدم‌هایی که دوستشان داشته‌ای. جهان‌وطنی قرار نیست اینها را از تو بگیرد.

مرد آرامی که تا آن لحظه گوش می‌داد گفت:

— شاید سؤال ما از اول اشتباه بوده.

همه نگاهش کردند.

— کدام سؤال؟

— اینکه خالو به کدام کشور تعلق داشت. شاید باید می‌پرسیدیم چند جای جهان به زندگی خالو تعلق داشتند.

زن جوان متعجب به مرد نگاه کرد، ولی سکوت کرده بود.

و البته کسی جواب نداد.

زن سرخ‌پوش دستش را روی میز گذاشت و به سه کتاب کنار کوزه نگاه کرد:

Love. Justice. Freedom.

بعد آرام گفت:

— من فکر نمی‌کنم خالو ملی‌گرا بود.

پیرمرد خواست چیزی بگوید، اما زن ادامه داد:

— کشورش را دوست داشت. گذشته‌اش را انکار نمی‌کرد. زبان و مردمش برایش مهم بودند. از تبعید هم زخم خورده بود. اما وطن را بالاتر از انسان نمی‌گذاشت. اگر قرار باشد از میان این تعریف‌ها یکی را برایش انتخاب کنم، می‌گویم خالو جهان‌وطن بود.

سکوت شد.

زن جوان چیزی نگفت.

خزانه‌دار خودکارش را روی دفتر گذاشت.

دوست قدیمی به کوزه نگاه کرد.

حتی مرد آرام هم ساکت ماند.

فقط پیرمرد ملی‌گرا کوتاه نیامد.

دست‌هایش را روی میز گذاشت و گفت:

— هرچه می‌خواهید اسمش را بگذارید. من هنوز می‌گویم آدم بدون وطن زنده نیست.

زن سرخ‌پوش نگاهش کرد.

چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

پیرمرد منتظر جواب ماند.

جوابی نیامد.

زن همچنان لبخند می‌زد.

دوست قدیمی به کوزه نگاه کرد و زیر لب گفت:

— خودت مُردی و ما را گذاشتی اینجا که تکلیف جهان را روشن کنیم. و خاکسترت هم دردسر است. اصلاً زنده هم که بودی مایهٔ دردسر بودی.

زن سرخ‌پوش سرش را به سمت مرد برگرداند، ولی مرد سکوت کرده و سرش پایین بود.

و جلسه ادامه پیدا کرد.

چند روز بعد پاکتی پیدا شد.

داخل یکی از کتاب‌های خالو.

روی پاکت با خط خودش نوشته شده بود:

«دربارهٔ خاکستر من ـ فقط وقتی مُردم باز کنید. قبلش فضولی نکنید.»

دوست قدیمی نوشته را که دید، گفت:

— خودش است.

جلسهٔ فوق‌العاده تشکیل شد.

هفت نفر دوباره دور همان میز نشستند.

کوزه وسط میز بود.

کنارش سه کتاب:

Love. Justice. Freedom.

رئیس پاکت را باز کرد.

بالای صفحه نوشته شده بود:

«برای کسانی که بعد از مرگ من هنوز حوصلهٔ بحث دارند.»

شروع کرد به خواندن:

«دوستان عزیز،

اگر این نوشته دست شماست، معلوم می‌شود بالاخره مُرده‌ام و از دستم راحت شده‌اید.

امیدوارم قبل از تشکیل جلسه مطمئن شده باشید.

اصلاً دوست ندارم وسط خواندن وصیت از خواب بیدار شوم و ببینم برای خاکستری که هنوز تولید نشده هیئت امنا تشکیل داده‌اید.»

لبخندی گوشهٔ لب خوانندهٔ نامه دیده می‌شد.

«احتمالاً حالا مشکل اصلی‌تان این است که با من چه کنید.

می‌شناسمتان.

یکی می‌گوید ببریدش وطن.

یکی می‌گوید نگهش دارید تا انقلاب بعدی.

یکی می‌گوید لندن بماند.

یکی هم حتماً دریا را پیشنهاد داده.

اگر کسی پیشنهاد کرده مرا به چند قسمت تقسیم کنید، لطفاً او را از جلسه بیرون نکنید؛ فقط چای دوم را به او ندهید.

من در زندگی به اندازهٔ کافی تقسیم شده‌ام.

حالا بگذارید خودم بگویم.

من سرزمینی را که در آن به دنیا آمدم دوست داشتم.

اگر مرده‌ها اجازه داشته باشند از فعل زمان حال استفاده کنند، هنوز هم دوستش دارم.

نه به این دلیل که آن سرزمین از همهٔ سرزمین‌های دیگر برتر بود، و نه به این دلیل که انسان را بتوان با محل تولدش تعریف کرد.

دوستش داشتم چون بخشی از من آنجا شکل گرفت.

آنجا زبانم شکل گرفت.

آنجا اولین بار خندیدم.

آنجا مادرم را شناختم.

آنجا دوستی را فهمیدم.

آنجا عاشق شدم.

آنجا فهمیدم عدالت فقط کلمه‌ای در کتاب نیست. می‌شود برایش تا آخرین لحظه مبارزه کرد.

آنجا ترس را شناختم.

آنجا زندان را دیدم.

آنجا کسانی را از دست دادم که بعضی‌هایشان حتی قبری ندارند.

پس اگر از وطن حرف می‌زنم، از یک تکه خاک روی نقشه حرف نمی‌زنم.

از بخشی از زندگی‌ام حرف می‌زنم.

و از همان سرزمین بود که یک شب از راه دریا خودم را تبعید کردم.

قایقی مرا از ساحل دور کرد.

آن شب نمی‌دانستم دریا مرا به کجا می‌برد.

فقط می‌دانستم پشت سرم جایی است که دیگر نمی‌توانم در آن بمانم و پیش رویم جایی است که شاید بتوانم در آن زنده بمانم.

آن شب دریا برای من آزادی نبود.

راه فرار بود.

قرار نبود رفتنم این‌همه طول بکشد.

سال‌های اول همیشه فکر می‌کردم برمی‌گردم.

چمدان آدم تبعیدی سال‌های اول هیچ‌وقت کاملاً باز نمی‌شود.

حتی وقتی لباس‌هایش را در کمد می‌گذارد، گوشه‌ای از ذهنش هنوز چمدان بسته است.

بعد سال‌ها می‌گذرد.

خانه می‌گیری.

کتاب می‌خری.

دوست پیدا می‌کنی.

عزیزانت پیر می‌شوند.

بعضی می‌میرند.

خودت پیر می‌شوی.

و یک روز متوجه می‌شوی کشوری که قرار بود چند ماه در آن بمانی، شاهد بخش بزرگی از زندگی‌ات شده است.

آدم‌ها وارد زندگی‌ات شده‌اند.

بعضی مانده‌اند.

بعضی رفته‌اند.

خاطره ساخته‌ای.

خندیده‌ای.

گریه کرده‌ای.

کار کرده‌ای.

نوشته‌ای.

و ناگهان دیگر پاسخ آن سؤال قدیمی به سادگی گذشته نیست:

خانه کجاست؟

من جواب قطعی‌اش را پیدا نکردم.

شاید اصلاً قرار نیست برای بعضی سؤال‌ها یک جواب قطعی وجود داشته باشد.

اگر شما پیدا کردید، تبریک می‌گویم.

ولی خواهش می‌کنم برای توضیحش سمینار برگزار نکنید.

زمانی گفته بودم خاکسترم را نگه دارید تا انقلاب بعدی و بعد مرا برگردانید.

حرف بدی نبود، ولی انتظار زیادی بود.

شاید آن روز هنوز بخشی از من خیال می‌کرد حتی پس از مرگ هم باید منتظر برگشتن بماند.

اما حالا می‌بینم یک اشکال دارد.

من در زندگی به اندازهٔ کافی منتظر مانده‌ام.

منتظر خبر.

منتظر آزادی.

منتظر تغییر.

منتظر برگشتن.

منتظر بهتر شدن دنیا.

دیگر نمی‌خواهم خاکسترم هم منتظر بماند.

خصوصاً در صندوق امانات بانک؛ این محلی که انسان‌ها را استثمار می‌کند.

اگر کسی پیشنهاد صندوق امانات داده، از طرف من تشکر کنید و بگویید یک عمر علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم بوده‌ام و حالا دیگر لازم نیست بعد از مرگ مستأجر بانک شوم.

انقلاب بعدی هم اگر قرار است بیاید، بدون من بیاید.

انقلاب اگر برای آمدنش به یک کوزه خاکستر احتیاج داشته باشد، بهتر است کمی بیشتر روی برنامه‌اش کار کند.

من ملیت و گذشته‌ام را انکار نمی‌کنم.

تبعید نمی‌تواند گذشتهٔ آدم را پاک کند.

همان‌طور که سال‌ها زندگی در سرزمینی دیگر هم چیزی نیست که بتوان آن را از زندگی آدم پاک کرد.

من میان دو زندگی مجبور به انتخاب نیستم.

هر دو اتفاق افتاده‌اند.

هر دو بخشی از من شده‌اند.

اما در تمام این سال‌ها یک چیز را فهمیدم:

وطن فقط خاک نیست.

وطن آدم‌ها هستند.

مادری است که صدایش را هنوز می‌شنوی.

دوستی است که دیگر نیست.

کوچه‌ای است که شاید دیگر شکل گذشته را ندارد.

زبانی است که وقتی خسته‌ای ناخودآگاه با آن حرف می‌زنی.

آهنگی است که ناگهان چهل سال فاصله را از میان برمی‌دارد.

بوی غذایی است که یک لحظه تو را به کودکی برمی‌گرداند.

وطن گاهی حتی چیزی است که دیگر وجود ندارد، اما درون تو هنوز زنده است.

کشوری که به من پناه داد هم بخشی از زندگی من شد.

نمی‌توانم چند دهه از عمرم را پاک کنم و بگویم تمام این مدت فقط منتظر برگشتن بودم.

من اینجا هم زندگی کردم.

خندیدم.

نوشتم.

دوست داشتم.

پیر شدم.

آدم‌هایی را شناختم که بخشی از زندگی‌ام شدند.

مادرم را در اینجا از دست دادم.

و فهمیدم انسان می‌تواند جایی را که از آن آمده دوست داشته باشد، بی‌آنکه تمام جهان را بیرون از آن بیگانه بداند.

شاید معنای جهان‌وطنی برای من همین باشد.

نه بی‌وطن بودن.

نه فراموش کردن گذشته.

نه پاک کردن زبانی که با آن فکر کرده‌ام و نوشته‌ام.

بلکه پذیرفتن این حقیقت ساده که هیچ مرزی نمی‌تواند ارزش یک انسان را تعیین کند.

پس بعد از مرگ مجبورم نکنید میان این دو یکی را انتخاب کنم.

من یک بار زنده از راه دریا خودم را تبعید کردم.

لطفاً خاکسترم را دوباره پناهنده نکنید.

دیگر نمی‌خواهم منتظر تصمیم دولت‌ها، تغییر حکومت‌ها یا روز موعودی بمانم که کسی نمی‌داند چه وقت خواهد رسید.

اگر واقعاً می‌خواهید آخرین خواسته‌ام را انجام دهید، مرا به دریا بسپارید.

فکر نکنید مسیر تازه‌ای برایم انتخاب کرده‌اید.

این راه را یک بار رفته‌ام.

فقط آن بار زنده بودم، چمدان داشتم، ترس داشتم و نمی‌دانستم در ساحل بعدی چه چیزی انتظارم را می‌کشد.

این بار سبک‌تر سفر می‌کنم.

و البته این سفر یک امتیاز دیگر هم دارد.

اگر جریان آب مرا روزی به پلاژی در گوشه‌ای از دنیا رساند، دیگر لازم نیست مثل دوران زنده بودنم مؤدبانه سرم را برگردانم و وانمود کنم زیبارویان اطراف را ندیده‌ام.

حالا دیگر مسئولیتی ندارم.

اگر روزی ذره‌ای از خاکسترم کنار پلاژی پر از زیبارویان به ساحل رسید، لطفاً مرا متهم نکنید.

مسیر جریان‌های دریایی دست من نیست.

بالاخره آدم باید از مردنش هم یک امتیازی ببرد.

فقط امیدوارم موج خیلی زود مرا پس نفرستد.

یک عمر تبعید کافی بود؛ دیگر حوصله ندارم بعد از مرگ هم از پلاژی اخراج شوم.

اما شوخی را کنار بگذاریم.

دریا را انتخاب می‌کنم، نه چون وطنم را فراموش کرده‌ام.

دقیقاً برعکس.

دریا را انتخاب می‌کنم چون نمی‌خواهم آخرین تصمیم دربارهٔ من هم انتخاب میان دو خاک باشد.

خاکی که در آن متولد شدم و خاکی که بخش بزرگی از عمرم را در آن گذراندم.

هر دو در زندگی من بوده‌اند.

هیچ‌کدام را انکار نمی‌کنم.

اما بعد از مرگ دیگر نمی‌خواهم مسئله این باشد که کدام‌یک صاحب من است.

مرا جایی به دریا بسپارید.

لازم نیست جای باشکوهی باشد.

هواپیما هم اجاره نکنید.

اگر خزانه‌دار بین شماست، احتمالاً همین حالا خوشحال شده.

اگر قایق هم گران بود، خودتان را به خرج نیندازید.

من برای برگشتن به دریا تشریفات لازم ندارم.

فقط یک خواهش مهم دارم:

قبل از ریختن خاکستر، جهت باد را نگاه کنید.

تمام عمر به اندازهٔ کافی برگشتم.

نمی‌خواهم آخرین سفرم هم پنج ثانیه بعد تمام شود و دوباره روی کت شما بنشینم.

بعد بروید.

نگاه نکنید ببینید کجا می‌روم.

دیگر مسئلهٔ شما نیست.

این بار بگذارید مقصد را آب انتخاب کند.

شاید ذره‌ای از من روزی به ساحلی برسد که در آن متولد شدم.

شاید به آفریقا برسم.

شاید آمریکای لاتین.

شاید آسیا.

شاید دوباره اروپا.

شاید سال‌ها در اقیانوس بچرخم.

شاید هم هیچ‌جا نرسم.

چه اهمیتی دارد؟

تمام عمر تلاش کردم بفهمم انسان به کجا تعلق دارد و معنی زندگی را پیدا کنم و یا به زندگی معنی دهم!

حالا دیگر ترجیح می‌دهم پاسخ این سؤال را به آب بسپارم.

اگر بعدها کسی پرسید خالو را کجا دفن کردید، بگویید:

— هیچ‌جا.

اگر پرسید:

— پس کجاست؟

بگویید:

— نمی‌دانیم.

و شاید همین «نمی‌دانیم» از تمام جواب‌هایی که در زندگی برای این سؤال پیدا کردم صادقانه‌تر باشد.

شاید همین بهترین پایان برای زندگی مردی باشد که سال‌ها دنبال معنای زندگی گشت.

برای من هیچ علامتی هم نگذارید.

اگر خیلی دلتان خواست چیزی از من باقی بماند، یکی از کتاب‌هایم را باز کنید.

عشق.

عدالت.

آزادی.

اگر جمله‌ای در آنها هنوز ارزش خواندن داشت، همان برای من علامت است.

اگر هم نداشت، درختی بکارید.

درخت از مجسمه مفیدتر است.

و خواهش آخر:

بر سر این وصیت دعوا نکنید.

اگر کسی مخالف بود، بگذارید مخالف بماند.

من تمام عمر از حق مخالفت دفاع کردم.

خیلی زشت است بعد از مرگم اولین کسی باشم که آن را لغو می‌کند.

با مهر

خالو

البته این بار امضا را با
ح ـ ر ـ ک
امضا می‌کنم.

اگر تا اینجا هنوز جلسه ادامه دارد، تمامش کنید.
مرده‌ام.

کار دیگری ندارید؟»

رئیس کاغذ را پایین آورد.

برای مدتی کسی حرف نزد.

زن سرخ‌پوش به کوزه نگاه می‌کرد.

خزانه‌دار عینکش را برداشت.

زن جوان لبخندی میان گریه و خنده داشت.

پیرمرد ملی‌گرا ساکت بود.

سه کتاب هنوز کنار کوزه بودند:

Love. Justice. Freedom.

دوست قدیمی بالاخره گفت:

— خب.

رئیس پرسید:

— خب چه؟

— جلسه تمام شد.

پیرمرد ملی‌گرا آرام گفت:

— من هنوز فکر می‌کنم دلش می‌خواست روزی برگردد، ولی رویش نیامده بگوید.

زن سرخ‌پوش با خنده گفت:

— او مشکلی برای بیان نداشت.

— من هم فکر می‌کنم.

پیرمرد با تعجب نگاهش کرد.

زن ادامه داد:

— ولی شاید برگشتن همیشه به معنی دفن شدن نباشد.

مرد ملی‌گرا گفت:

— پس جسد را چه می‌کنند؟ البته او خاکستر است.

دوست قدیمی گفت:

— بالاخره بعد از چند جلسه به یک نتیجه رسیدیم.

— چه نتیجه‌ای؟

— اینکه حتی بعد از مرگش هم نتوانستیم خالو را در یک تعریف جا بدهیم.

چند هفته بعد، صبحی آرام، همان هفت نفر کنار دریا ایستادند.

نه پرچمی بود.

نه سرودی.

نه سخنرانی رسمی.

نه کسی تلاش کرد مرگ او را به مالکیت عقیده‌ای درآورد.

فقط هفت آدم بودند، سه کتاب و یک کوزه.

همان دریایی که روزی راه تبعیدش شده بود، حالا قرار بود آخرین راه سفرش باشد.

دوست قدیمی کوزه را در دست گرفت.

خواست پارچهٔ قرمز را کنار بزند که ناگهان ایستاد.

زن سرخ‌پوش پرسید:

— چه شد؟

پیرمرد ملی‌گرا انگشتش را بالا برد.

کمی علف خشک از زمین برداشت و در هوا رها کرد.

خزانه‌دار پرسید:

— چه کار می‌کنی؟

— جهت باد را چک می‌کنم.

زن جوان خندید.

— جدی می‌گویی؟

— خودش تأکید کرده. من مسئولیت نمی‌پذیرم دوباره برگردد.

این بار همه خندیدند.

باد آرام به سمت آب می‌رفت.

پارچه کنار رفت.

کوزه باز شد.

خاکستر آرام در هوا بلند شد.

بخشی روی آب نشست.

بخشی چند لحظه همراه باد رفت.

موجی آمد و آن را با خود برد.

بعد دیگر نمی‌شد فهمید کدام ذره متعلق به خالوست و کدام قطره متعلق به دریا.

هفت نفر مدتی ساکت ایستادند.

موجی آمد و رقصان‌کنان شکست.

برگشت.

موج دیگری جای آن را گرفت.

پیرمرد ملی‌گرا دست‌هایش را پشت کمرش گذاشت و گفت:

— خب، بالاخره حرف خودش را به کرسی نشاند. حتی خاکسترش را هم خلاف قانون بورژوازی به آب سپردیم.

زن جوان با تعجب پرسید:

— کدام حرف؟

پیرمرد به دریا اشاره کرد.

— جهان‌وطن شد دیگر. حالا آزادانه هر جا دلش بخواهد می‌رود.

چند نفر لبخند زدند.

پیرمرد کمی به آب نگاه کرد و با حسرت ادامه داد:

— تازه از این به بعد می‌تواند به هر پلاژی هم که دلش خواست سر بزند.

خزانه‌دار خنده‌اش گرفت.

زن جوان گفت:

— این دیگر چه ربطی داشت؟

پیرمرد با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

— خیلی هم ربط دارد. جریان آب که از خالو اجازه نمی‌گیرد. امروز این ساحل، فردا اسپانیا، پس‌فردا برزیل، یک روز هم شاید کارائیب.

دوست قدیمی گفت:

— معلوم است بیشتر از خود خالو برای خاکسترش برنامهٔ سفر داری.

همه خندیدند.

پیرمرد که دید حرفش گرفته، ادامه داد:

— تازه ممکن است موج او را ببرد کنار یک پلاژ شلوغ و ناخواسته تنه‌ای هم به یکی دو زن خوشگل بزند.

این بار صدای خنده بلندتر شد.

خزانه‌دار سرش را پایین انداخت و خندید.

زن جوان گفت:

— بیچاره هنوز به ساحل نرسیده برایش پرونده درست کردید!

دو مرد دیگر هم می‌خندیدند.

فقط زن سرخ‌پوش نخندید و جدی به بقیه نگاهی افکند.

دست‌هایش را روی سینه جمع کرد و مستقیم به پیرمرد خیره شد.

خنده‌ها یکی‌یکی آرام گرفت.

پیرمرد نگاه زن سرخ‌پوش را دید.
سرفه‌ای کرد.

— البته… منظورم کاملاً تصادفی بود. تقصیر جریان آب است.

دوباره همه خندیدند.

همه، جز زن سرخ‌پوش.

پیرمرد چند ثانیه نگاهش کرد، بعد رو به دریا کرد و با صدای بلند گفت:

— خالو، خودت هر غلطی می‌کنی بکن، فقط اسم مرا وسط نکش!

این بار حتی گوشهٔ لب زن سرخ‌پوش هم تکان خورد.

موجی جلو آمد.

روی ساحل شکست و برگشت.

دیگر نه کوزه‌ای در میان بود و نه خاکستری که کسی بتواند دربارهٔ مقصدش تصمیم بگیرد.

پیرمرد آخرین نگاه را به آب انداخت.

— برو خالو. این دفعه دیگر هر جا دلت خواست برو.

زن سرخ‌پوش فوری گفت:

— گفتم هر جا، نه هر پلاژی!

صدای خندهٔ جمع با صدای موج درهم آمیخت.

و دریا، بی‌آنکه طرف هیچ‌کدام را بگیرد، خالو را با خود برد.

ناصر کمالی

ناکجاآباد.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress