سان‌حوزه؛ جایی میانِ صد سال تنهایی 

نوشته شده توسط

در

و موسیقی خیابانی

Screenshot

سان‌حوزه؛ جایی میانِ صد سال تنهایی و موسیقی خیابانی

سان حوزه برای من فقط پایتخت نبود
یک شهرِ زنده بود
شهری که انگار با موسیقی نفس می‌کشید؛
با موسیقی و رقص،
فشارهای زندگی را از دوشِ خودش برمی‌داشت.

از صبح زود
وقتی بخارِ قهوه از فنجان بالا می‌رفت
صدای گیتارِ خیابانی
از گوشه‌ای می‌آمد
و کمی آن‌طرف‌تر
مجسمه‌ای از یک نوازنده
وسطِ میدان ایستاده بود؛
انگار هنوز داشت برای مردمِ خسته می‌نواخت.

عجیب بود خالو! در این شهر
موسیقی فقط داخلِ کافه‌ها نبود؛
روی دیوار بود،
روی مجسمه‌ها بود،
داخلِ نفسِ مردم بود.
صدای موسیقی برای مردمِ آنجا
زندگی‌بخش بود. ادام‌حس می‌کرد

اگر شبِ سان‌حوزه را گوش بدهی،
حتی آسفالتِ خیابان هم
ریتم دارد.
حتی صدای زنگِ چراغِ عابر پیاده هم مثل سوت یک‌ بلبل بود
انگار شهر نمی‌خواست
هیچ صدایی بی‌موسیقی بماند.

مو راه می‌رفتم
میانِ بویِ قهوه
آبجو،
نانِ داغ،
و صورت‌هایی که بعضی خسته بودند
بعضی امیدوار،
و بعضی فقط نگاه می‌کردند
که شب چطور آرام‌آرام
روی شهر می‌ریزد.
و عادتِ آنها
که با صدای بلند صحبت می‌کردند
و به شهر گرما می‌بخشیدند.

اما قلبِ واقعیِ شهر
برای مو آن بازارِ قدیمی بود؛
بازاری که از سال ۱۸۸۰
هنوز نفس می‌کشد.
بازاری که انگار تاریخ را
با بویِ گوشت
ماهی،
قهوه،
میوه
و عرقِ کارگران قاطی کرده‌اند.
یا همان Mercado Central،
بازاری قدیمی و پرجنب‌وجوش
که هنوز هم قلبِ زندهٔ شهر حساب می‌شود.
این بازار فقط محلِ خرید نیست؛
تاریخِ کاستاریکاست
از قهوه و ادویه و لباس‌های محلی
تا کافه‌های قدیمی و صدای مردم،
همه‌چیز در آن نفس می‌کشد.
می‌گویند در گذشته
این منطقه بخشی از مسیرهای تجارتِ قهوه،
نیروی کارِ ارزان
و عبورِ برده‌ها بوده است؛
و هنوز هم می‌شود
ردِ فاصلهٔ طبقاتی
و زندگیِ سختِ کارگرها را
در چهرهٔ آدم‌هایش دید.
بازاری که هم بوی قهوه می‌دهد،
هم بوی تاریخ.
داخلِ بازار
همه‌چیز کنار هم بود:
زنِ پیرِ فقیری
که چند موز روی زمین چیده بود،
مردی که با صدای بلند
ادویه‌جات تبلیغ می‌کرد،
گردشگری که با خیالِ راحت
قهوهٔ گران می‌نوشید،
و جوانی که معلوم بود
تمامِ زندگی‌اش را روی دوش می‌کشد.
دسته های موزیک‌ که گوشه به گوشه کوچه های باریک آن بازار به هنرمندی مشغول بودند و فضای بازار را رویایی می کردند
خالو
آنجا تضادِ طبقاتی را
نه در کتاب،
که در صورتِ آدم‌ها می‌شد دید.
یک طرف،
کافه‌های شیک
با قهوه‌هایی که قیمتشان
برابرِ غذای یک روزِ کارگر بود؛
و چند قدم آن‌طرف‌تر
آدم‌هایی که انگار
زندگی فقط از کنارشان رد شده بود.
سان‌حوزه برای مو
شهرِ تناقض‌ها بود؛
شهری که هم می‌رقصید،
هم زخم داشت.
میانِ آن خیابان‌ها و بازارِ قدیمی،
گاهی حس می‌کردم
رگه‌هایی از فضای کتاب
صد سال تنهایی
هنوز در این شهر زنده است؛
همان امریکای لاتینیِ
جادویی، زخمی و شاعرانه،
با بوی قهوه،
موسیقیِ خیابانی،
فقرِ آشکار ،
و آدم‌هایی که انگار
میانِ رؤیا و واقعیت راه می‌روند.

هم صدای موسیقی داشت،
هم صدای سکوتِ آدم‌هایی
که کسی صدایشان را نمی‌شنید.
و مو،
میانِ آن همه مجسمهٔ نوازنده،
قهوه،
آبجو
و آن بازارِ قدیمی
هی حس می‌کردم
این شهر دارد چیزی به مو می‌گوید؛
چیزی دربارهٔ انسان،
دربارهٔ تنهایی،
و دربارهٔ این‌که
حتی در اوجِ فاصلهٔ طبقاتی،
باز هم آدم‌ها
شب‌ها موسیقی گوش می‌کنند
تا کمی دردِ زندگی را فراموش کنند.

ناصر کمالی
۱۰ می ۲۰۲۶ — کاستاریکا</

دیدگاه‌ها

3 پاسخ به “سان‌حوزه؛ جایی میانِ صد سال تنهایی ”

  1. Karim نیم‌رخ
    Karim

    دمت گرم ناصرجون، جای خالو خالیست ولی یادش تون صداش صمیمی اش ماندگار در قلب ماست..

  2. فرح نیم‌رخ
    فرح

    خیلی زیباست من انگار ان شهر را دیدم

  3. Nahid نیم‌رخ
    Nahid

    تصویر پردازی زیبایی که آدم را همسفر می کند در قدم زدنهای آخر شب در این شهر پر خاطره و درد کشیده. . ایران خاطرات من است انگار که با زبان دیگری سخن می گوید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress