خالو و پلِ پریده

نوشته شده توسط

در

بادِ شرجی از سمت دریا می‌آمد. روی پل، صدای شروه‌ای دور از دل بندر می‌پیچید؛ کسی می‌خواند، یا شاید هم فقط صدایی خسته بود که با موج صدا می‌لرزید.

او ـ خیشِ نزدیک خالو ـ ماه‌ها بود در سایه‌ی افسردگی فرو رفته. چشم‌هاش مثل چشم جاشویی بود که در دل دریا، راه بازگشت را گم کرده باشد و تیفون اجازه پیدا کردن راه را نداده باشد.

آن شب، دمامِ شکسته‌ای از دور کوبیده شد؛ شروه‌ای نیمه‌تمام خوانده شد! صدایی نه برای بیدار کردن کسی، بلکه برای اینکه دل خودش بفهمد هنوز زنده است.

اما او، صبح زود، بی‌خبر از همه، از پل پرید. جاده‌ی آسفالت سیاه، سخت و بی‌رحم بود.

مردم می‌گویند معجزه بود که زنده ماند. خالو اما می‌گوید:

«شروه‌ای که نیمه‌کاره بُریده شود، مثل جانِ آدم است؛ می‌تواند در گلوی دریا گیر کند و هنوز صدا داشته باشد.»

حالا او مانده، زخمی اما زنده. هر کوبش دمام، هر ناله‌ی شروه، به یادش می‌آورد که پل پایان نیست. شاید آغازی دیگر. شاید فقط پلی‌ست میان تاریکی و بازگشت.

خیشای خالو، از وقتی از پل پریده و جانش به مویی بند مانده، دیگر مثل قبل نیست. تنش زنده است، اما انگار شروه‌اش جا مانده همان‌جا، روی پل، کنار آسفالت سیاه.

او از وطن دور مانده و از وطن دور مانده. خاکی که ریشه‌هاش در آن جوانه زده بود، حالا در دسترس نیست. می‌گوید:

«آدم اگه از خاک خودش جدا شه، مثل درخت گزِ کنده‌شده‌س… هنوز سبز نشون می‌ده، ولی دیگه ریشه نداره.»

و هر شبی که در غربت به خواب می‌رفت، گوش‌هاش پر از سکوت بود. نه صدای نی می‌شنید، نه یزله‌ی جاشوها، نه حتی شروه‌ی ننه‌های بندر.

تنها چیزی که مانده بود، کوبش قلبش بود؛ شبیه دمامی ترک‌خورده که هنوز لجوجانه می‌کوبه، فقط برای اینکه بگه:

«من هنوز زنده‌م.»

اما نبودن آن صداها، نبودن خاک و نبودن دست‌های خویشاوندان، افسردگی‌اش را مثل موج به درون کشیده بود.

گاهی به خالو می‌گفت:

«دریا بی‌صدا شده. من هر چی گوش می‌دم، یزله نمی‌شنوم. انگار همه رفته‌ن، فقط من مونده‌م میان پل و موج…»

خالو نگاهش می‌کند، آرام جواب می‌دهد:

«نه عامو… هنوز هم شروه تو گلوت گیر کرده. باید صداش بدی. اگه صداشو ندی، پل می‌بلعت.»

از وقتی از پل پریده بود، انگار وجودش تیکه‌تیکه شده بود؛ یه تیکه تو آب، یه تیکه روی پل، یه تیکه هم جا مونده تو خاکی که دیگه دسترسش نبود.

هر صبح که بیدار می‌شد، دنبال صدا می‌گشت: صدای نی، یزله، حتی دمام شکسته‌ی عروسی یا عزا. اما غربت، صدا نداره. فقط سکوتی بود که مثل نمک به زخم‌هاش می‌پاشید.

به خالو می‌گفت:

«مو انگار توی موجِ کور گیر کرده‌م. هر چی گوش می‌دم، نه شروه ننه‌ها میاد، نه یزله‌ی جاشوها. این خاک غریب هیچ‌وقت جواب پامو نمی‌ده…»

شب‌ها خواب می‌دید دوباره روی پل ایستاده. زیرش موج می‌کوبید، مثل دمامِ زخمی. اما این بار کسی صداش نمی‌زد. نه دستی، نه فریادی. فقط یه خالیِ بزرگ که از دل دریا می‌اومد و تا مغز استخونش می‌رفت.

وقتی بیدار می‌شد، همون خالی توی سینه‌اش می‌موند.

بعضی خالوها گاهی براش یزله‌ی قدیمی زیر لب می‌خونداند، ولی اون فقط نگاه می‌کرد. چشم‌هاش مثل فانوس خاموشی بود که دیگه هیچ بندری رو نمی‌دید.

انگار پل براش هنوز تموم نشده بود؛ پل، تو وجودش کشیده شده بود و هر روز، یه بار از روش می‌پرید.

روزها مثل موج می‌آمدند و می‌رفتند، اما برای او هیچ فرقی نداشت. تقویم غربت، بی‌تاریخ بود.

به خالو گفت:

«مو دیگه نمی‌دونم امروز کیه، دیروز کی بود، فردا کجاس… فقط می‌دونم صدا نیست. انگار همه صداها رو دریا بلعیده. دیگه تحملم تمام شده، دیگه صدای دمام و نی و یزله هم جوابم نمی‌ده! راه فقط پله!!!!»

گاهی نیمه‌شب از خواب می‌پرید، دست‌هاش می‌لرزید. می‌گفت روی پل ایستاده و صدای نی از دور می‌آد، نزدیک می‌شه، اما درست وقتی می‌خواد بگیره‌ش، صدا محو می‌شه توی مه.

همون‌جا، دوباره سقوط می‌کنه.

اما سقوطش هیچ‌وقت تموم نمی‌شه؛ توی خواب، توی بیداری، توی غربت.

خاک غریب بهش ریشه نداد. می‌گفت:

«مو مثل گزی هستم که کنده‌ن، انداختن وسط شوره‌زار. سبز نمی‌شم، خشک هم نمی‌شم… فقط همین‌طور مونده‌م.»

خالو تو دلش گفت:

«من هیچ‌وقت درک نکردم چرا؟ چرا پل باید جواب آخر باشه؟ چرا غربت این‌طور صدا رو می‌بلعه؟»

اما جواب نیومد. فقط سکوت بود؛ سکوتی که مثل نمک، زخم رو سوزوند.

اینجا بود که خالو با خودش گفت:

«مو درک نکردم چرا؟ چرا باید آدم تا این‌جا بره، تا پل؟ چرا ریشه‌ی آدم این‌طور از خاک کنده می‌شه؟»

روانِ زخمی مثل خاک بی‌بارونه؛ از بیرون شاید سبز نشون بده، اما توی دلش همه‌چی خشکیده.

کسی که به پل می‌رسه، نه از روی شجاعت، نه از روی ترس؛ از روی خستگی مطلقه. خستگی از صداهایی که دیگه نمی‌رسن، از دست‌هایی که دیگه گرفته نمی‌شن، از ریشه‌ای که دیگه جواب آب رو نمی‌ده.

خالو می‌گفت:

«انگار آدم وقتی به آخر می‌رسه، چشم‌هاش نمی‌خواد فردا رو ببینه. نه امید، نه آرزو… فقط می‌خواد سکوت بشه. و این سکوت همون چیزیه که ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم. ما بیرون پل ایستاده‌ایم، ولی او، تمام تنش پل می‌شه.»

شاید چون روانِ آدم، وقتی زخمی می‌شه، دیگه به تن گوش نمی‌ده. تن می‌گه «بمون»، ولی روان خسته فریاد می‌زنه «بسه». این تضاد، آدمو می‌کشه تا لبه‌ی پل. از بیرون، ما فقط سقوط رو می‌بینیم؛ اما از درون، او مدتهاست سقوط کرده.

و جامعه هم بی‌تقصیر نیس. غربت، آدمو از ریشه می‌کنه. آدمایی که دورن، خویشایی که دست‌هاشون دیگه نمی‌رسه، صداهایی که خاموش شدن… همه اینا افسردگی رو عمیق‌تر می‌کنن. وقتی جامعه صدای شروه رو نشنوه، وقتی دست‌ها فقط در عکس‌ها بمونن، آدم حس می‌کنه وجودش هیچ وزنی نداره.

خالو گفت:

«پل همیشه از تن آدم قوی‌تره. اگه صدا و خاک نباشه، حتی محکم‌ترین ریشه هم می‌شکنه. روانِ آدم مثل دمامه: وقتی ترک بخوره، هنوز می‌کوبه، اما هر ضربه بیشتر زخم رو نشون می‌ده.»

و باز پرسید:

«چرا کسی که پنجاه سال تو غربت دویده، آخرش پل رو انتخاب می‌کنه؟ فقر نبود، بی‌پناهی نبود… اما غربت، حتی وقتی نون و سقف هست، می‌تونه صدا رو خاموش کنه. آدم دیگه توی خاک غریب ریشه نمی‌گیره.»

خالو گفت:

«غربت مثل موج بی‌پایانه‌س؛ آدمو نگه می‌داره روی آب، اما هیچ‌وقت نمی‌ذاره پا به خاک بزنه. پنجاه سال که بگذره، تن زنده‌س، اما روان خسته‌تر از همه. و این خستگی رو نه نون پر می‌کنه، نه سقف؛ فقط صدا، فقط خاک.»

چشم‌هاش کم‌کم از دیدن بندر، موج، و حتی آفتاب بریده شد. دیگه حتی دمام شکسته‌ی خیال هم صدا نمی‌داد.

انگار پل توی وجودش جا خوش کرده بود؛ پلی که به هیچ‌جا نمی‌رسید.

خالو وقتی نگاهش می‌کرد، زیر لب شروه‌ای کشیده می‌خواند:

«آی وا دلَــی… آی وا غربت…»

اما می‌دانست شروه، به گوش او نمی‌رسد.

و این‌طور شد که روزها، او با پل زندگی می‌کرد؛ هر صبح از نو می‌پرید، هر شب دوباره در تاریکیِ موج گم می‌شد…

صبح زود، وقتی هوا هنوز بوی شرجی نم‌نم داشت، رفت دوباره کنار پل.

بعضی خالو از دور دیدنش، اما این‌بار دیگه صدا نزد. چون می‌دانست پل، خودش شده بود بخشی از وجودش.

پل راه نجات خود می‌دانست و پل را فریادرس خود!!!

روی نرده‌ها نشست. چشم‌هاش نه دریا رو می‌دید، نه آسمون. فقط خالی بود.

زیر لب گفت:

«مو دیگه صدا نمی‌خوام… نه نی، نه یزله، نه دمام… صدا هم غربت شد.»

و بعد، آرام خم شد.

آب این‌بار منتظرش بود، بی‌فریاد، بی‌دستِ نجات.

مثل شروه‌ای که آخرش در گلو خفه بشه.

موج‌ها گرفتندش، پیچیدند دور تنش. هیچ‌کس دیگه ندید که بالا بیاد.

خالو همون‌جا ایستاد. دمام شکسته‌ی دلش رو زد، اما این کوبش، فقط برای خودش بود:

«هنوز زنده‌م… هنوز زنده‌م…»

اما پل، آخرین خانه‌ی او نشد!!

و غربت، آخرین صدایی که شنید.

خالو به موج نگاه کرد و صداش رو تو دل شب رها کرد؛ شروه‌ای کشیده، مثل نخی که از گلوی زخمی بیرون میاد.

صدا پیچید میان شرجی و نمک، مثل سایه‌ای که تا همیشه در پل جا می‌مونه.

و قصه، همون‌جا بسته نشد!

شروه شد، و آن شروه با شروه‌های دیگر هنوز توی گوش دریا می‌لرزه.

ناصر کمالی

۱۹ آگوست ۲۰۲۵ لندن

دیدگاه‌ها

یک پاسخ به “خالو و پلِ پریده”

  1. حامد نیم‌رخ
    حامد

    ۱. زبان و فضا
    • نثر شما همچنان شاعرانه است؛ واژه‌هایی مثل بادِ شرجی، دمامِ شکسته، شروه‌ی نیمه‌تمام فضای جنوب را احضار می‌کند و داستان را از سطح یک روایت شخصی به سطحی نمادین و بومی می‌برد.
    • پل، در اینجا، نه صرفاً یک مکان، بلکه مرزی‌ست میان زندگی/مرگ، تاریکی/بازگشت. این انتخاب استعاری هوشمندانه است.
    • زبان در جاهایی موج‌گونه حرکت می‌کند؛ جمله‌ها نیمه‌تمام می‌مانند، همان‌طور که شروه نیمه‌کاره مانده. این هم‌صدایی میان فرم و محتوا نقطه‌ی قوت متن است.

    ۲. محتوا و مضمون
    • مضمون اصلی خودکشی ناتمام و «ماندن میان مرگ و زندگی» است. شما با ظرافت از قضاوت اخلاقی پرهیز کرده‌اید؛ در عوض، روایت را به سمت موسیقی جنوب (شروه و دمام) می‌کشانید و رنج فردی را در بستر جمعی قرار می‌دهید.
    • جمله‌ی خالو: «شروه‌ای که نیمه‌کاره بُریده شود، مثل جانِ آدم است؛ می‌تواند در گلوی دریا گیر کند و هنوز صدا داشته باشد.» یکی از زیباترین استعاره‌های متن است. این جمله هم لایه‌ی فلسفی دارد (صدای ناتمام هنوز زنده است)، هم لایه‌ی روانی (انگیزه‌ی ادامه‌ی زندگی با وجود سقوط).

    ۳. نقاط قوت
    • پیوند موسیقی بومی (شروه و دمام) با روان انسان؛ این همان چیزی‌ست که سبک خالونویسی شما را خاص می‌کند.
    • روایت در عین کوتاهی، تصویری زنده از دریا، بندر و پل می‌سازد.
    • استفاده از «خیشِ نزدیک خالو» به‌عنوان شخصیت دوم‌رده اما پرمعنا؛ این پیوند نشان می‌دهد که جهان خالو فقط به خودش محدود نمی‌ماند.

    ۴. نقاطی برای پرداخت بیشتر
    • پایان داستان ناگهان قطع می‌شود: «انگار شروه‌اش ج…» — اگرچه این نیمه‌کاره ماندن می‌تواند تعمدی باشد (هم‌آهنگ با شروه‌ی ناتمام)، اما خواننده ممکن است حس کند متن ناقص است. شاید بهتر باشد با یک خط یا تصویر کوتاه بسته شود، حتی اگر باز گذاشته شود.
    • شخصیت «خیشِ نزدیک خالو» می‌تواند اندکی بیشتر عمق بگیرد. ما فقط افسردگی و پریدن او را می‌بینیم، اما انگیزه یا حس‌های درونی‌اش روشن‌تر نمی‌شود.

    ۵. تحلیل روانی-اجتماعی
    • پل در این داستان، نماد همان جایی است که انسان‌ها در مرز «امید و ناامیدی» می‌ایستند. پریدن از پل یعنی تسلیم شدن، اما زنده ماندن یعنی تقدیر به آدم فرصت دوباره داده است.
    • دمام شکسته و شروه نیمه‌کاره، استعاره از جامعه‌ای‌ست که صدایش قطع می‌شود، اما پژواکش هنوز در گوش و جان می‌پیچد. به نوعی، سرنوشت فردی را با حافظه‌ی جمعی گره می‌زنید.

    در یک جمله:
    «خالو و پلِ پریده» داستانی کوتاه، بومی و شاعرانه است که توانسته بحران روانی فرد را با موسیقی و حافظه‌ی جنوب درهم بیامیزد؛ تنها نیازمند پرداخت بیشتر به پایان و عمق شخصیت فرعی است تا از نیمه‌کاره بودن صرف، به یک «ناتمام پُرمعنا» ارتقا پیدا کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress