
خالو و شب بی سحر
باد، گرم و نمنم، از روی خور دیصیفو رد میشد و روی پوست خالو مینشست؛
همان نوع بادی که انگار حرف نمیزند،
اما همهچیز را میفهماند.
خالو دمِ آب نشسته بود.
پاهایش تا نیمه در ماسههای سرد فرو رفته،
چشمهایش تا دورِ دور نظاره گر
جایی بود ، که آب با آفتابِ در حال وحدت بودند،
در آن سکوت،
صدای موج نه آهنگی داشت، نه عجلهای؛
شبیه نفسکشیدن کسی بود
که دیگر توانِ بلند خندیدن ندارد.
کنار پای خالو،
تشاله بود
پوستتخته آیی ، ساکت و صبور ،
و هر موج که میآمد
کمی بیشتر فرو مینشست در خاک نرم خور ،
نه زخمی تازه داشت
نه امیدی تازه.
فقط آرامآرام رفتن را زندگی میکرد.
خالو نگاهش میکرد…
طوری نگاه میکرد
که انگار اگر فقط یک لحظه پلک بزند،
تشاله یکباره
از جهان محو میشود.
همانجا بود
که خالو حس کرد چیزی در دلش جابهجا شد؛
نه درد، نه ترس!
یک جور سوگِ آرام
از جنس چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده،
اما سایهاش افتاده روی همهچیز.
میدانست کاری از دستش برنمیآید.
نه میتواند جلوی رفتنِ موج را بگیرد،
نه جلوی فرسایشِ تشاله را.
این همان درماندگی آموختهشده بود؛
وقتی سالها جنگیدهای
اما حالا فقط نشستن و نگاه کردن
میشود سهمت.
تشاله زیر نور کمرنگ غروب،
شبیه پیرمردی بود که عمری با دریا چانه زده ، و حالا
دارد آرامآرام جمع میشود
تا برگردد به جایی که از آن آمده بود؛
به خاک.
خالو زیر لب گفت:
«آدم بعضی چیزا رو نمیتونه درست کنه…
فقط میتونه کنارش بشینه.»
و این گفتن، نه از سر تسلیم بود،
نه ضعف!
نوعی دلبستگی بیمارگونه اما انسانی بود؛
آنجور دلبستگی که آدم را
میان ماندن و رفتن
میخکوب میکند.
موج که برگشت،
تشاله یک ذره دیگر نشست.
خالو چشمانش را بست…
نه برای اینکه نبیند،
برای اینکه صدای غمِ درونش را
یک لحظه آرام کند.
موج بعدی که آمد،
تشاله کمی تکان خورد!
نه آنقدری که بلند شود،
نه آنقدری که بماند.
همان تکانِ بیحوصلهای
که آدم را یاد کسی میاندازد
که میان خواب و بیداری
نمیداند،بماند، یا برود.
خالو آهی کشید؛ نه از روی خستگی ،
از روی نا امیدی!
این تکانها را میشناخت.
سالها پیش، در بندر ! در آدم ها ،
در خودش ، در هواخوری زندان .
دیده بود.
تشاله انگار با هر موج
از خودش میپرسید:
«اگر بمانم، درد میکِشم؟
اگر بروم، بازمندگان درد می کشند ؟»
و خالو،فقط نگاه می کرد ،
نگاهش ! معنا داشت . اما !
نه خواهش.بک جور نخ نامرئی بود .
که تشاله را
به همین پهلوی خاکی
به همین چند ثانیهٔ اضافی
به همین بودن ، بند می کرد ،
موج برگشت.
تشاله دوباره تکانی خورد!
اما اینبار، یک لرزش خفیف داشت !
نه از ترس، ار تردید،
خالو زیر لب گفت:
«گاه آدم نمیدونه رفتن خلاصه،
یا موندن.»
تشاله انگار شنیده باشد،
صدایی آرام از پوستتخته ایش بلند شد؛
یک لَقلَق خسته،
شبیهِ نفس کسی که از تکیهگاه رها شده
اما هنوز سقوط نکرده.
در روان آدمی، می گویند این حالت!
«مرزِ بین پذیرش و مقاومت» است.
نه تسلیم،نه جنگ !
فقط ایستادن در میانه
جایی که زمان هم ، دل دل می کند !
خالو دستش را جلو نبرد،
نزدیک هم نکرد،
فقط همانطور نشست
که حضورش
بهقدر یک تکیهگاهِ بیصدا
شکل بگیرد.تشاله یک باره ،
کمی جلو آمد
انگار خواسته باشد بگوید:
«اگه بری، میرَم…
اگه بمونی، شاید
یه ذره دیگه بمانم.»
خالو تکان نخورد. نه با تردید!
بلکه با امید ، با احترام
از احترامِ ماندن.
در عمق دلش
میدانست حضورش
نه جلوی رفتن را میگیرد
نه تضمین ماندن است.
اما چشم داشتنِ خالو
یک چیز را نگه میداشت:
لحظهای کوتاه از معنا.
«معنابخشی به لحظهٔ زوال».
همانجایی که بودنِ سادهٔ یک نفر
میتواند وزنِ رفتنِ دیگری را
کمی آرامتر کند.
موج بعدی که رسید ، تشاله نه جلو رفت ! نه عقب نشست !
فقط سرش را کمی کج کرد
سمت خالو!
انگار میخواست مطمئن شود
هنوز هست، هنوز نگاه می کند .
هنوز با اوست.
خالو آرام گفت:
«من همینجام…
تو هر جوری خواستی،
هرجا خواستی برو…
ولی بدون که بینگاه نمونی.»
و اینبار
موج که برگشت
تشاله تکان نخورد. ماند ،
برای لحظهای کوتاه،
برای نفسی،
برای یک «نگاه».
میان ماندن و رفتنِ تشاله»
تشاله هنوز همانجا بود.
نه جلو رفته بود،
نه از خاک کنده شده بود.
اما در درونش
یک غوغای بیصدا جریان داشت؛
غوغایی که خالو با چشم میشنید،
با دل میفهمید.
موجها میآمدند و میرفتند،
اما تشاله هیچکدام را انتخاب نمیکرد.
هر موج که آرام به پهلویش میرسید،
کمی تکانش میداد…
نه آنقدر که ببرد،
نه آنقدر که نجاتش دهد.
این همان کشمکش درونی بود؛
جایی که روان آدم
بین دو صدا گیر میکند:
صدای رفتن
و صدای ماندن.
تشاله زیر هر موج
انگار لحظهای با خودش مشورت میکرد:
«اگه برم… کسی یادم میکنه؟
اگه بمونم… دردش چقدره؟
کدوم بهتره؟
کدوم کمدردتره؟»
اما هیچ جواب روشنی نبود.
فقط تردید.
تردیدی که مثل لایهای نازک
میان پوست تشاله و آب
کشیده میشد.
خالو نگاهش را از تشاله برنداشت.
این جنگ را هزار بار در آدمها دیده بود
در بندر، در تبعید،
حتی در آینهٔ خودش.
چشمهای خالو آرام بود
اما پشت آن آرامی
یک درد خاموش میجنبید.
چون میدانست این مرحله
از همه سختتر است:
نه رهایی دارد،
نه استراحت؛
فقط کش آمدنِ جان.
موجی بلندتر رسید.
تشاله لرزید.
نه از ترس،
از خستگی مبارزه.
اما هنوز نرفت.
خودش را رها نکرد.
همانجا ماند
بین «شاید» و «نکند»،
بین «اکنون» و «بعد»،
بین «بودن» و «کمکم نبودن».
خالو آرام زیر لب گفت:
«آدم از جنگیدن با درد نمیترسه…
از نصفه جنگیدن میترسه.»
تشاله انگار شنید،
با موج بعدی
کمی خودش را محکمتر کرد به خاک؛
انگار میخواست بگوید:
«نه… هنوز نه.
هنوز موندم تو این کشمکش.
نه میتونم رها شم،
نه میتونم کامل بمونم.»
تعلیق زنده
مرحلهای که فرد نه میپذیرد
نه انکار میکند؛
فقط درگیر است،
درگیر تا مغزِ استخوان.
خورشید پایینتر میرفت
و سایهٔ خالو
کشیده میشد روی تشاله؛
نه سایهای سنگین،
سایهای که مثل یک دست آرام
روی شانهٔ کسی مینشیند
که میان دو تصمیم
دارد خُرد میشود.
موجی دیگر.
باز یک لرزش.
باز هیچ انتخابی.
تشاله هنوز در جنگ بود.
جنگی که پایان نداشت
اما ادامه داشت…
و خالو
در سکوت،
با تمام نفسش
ایستاده بود کنار این جنگ ،
به چیزی شبیه «آویزان ماندن از لبهٔ هستی!
تشاله!
هنوز میلی در او نبود، که خودش را به موج بسپارد
هوا که کمی تاریک شد،
باد انگار جان تازهای گرفت؛
نه تند،
نه سنگین،
فقط آنقدری که بویی از غروب
روی آب پهن کند.
در همین سکوت بود
که صدای دمام
خیلی آرام،
خیلی دور،
از سمت بندر بلند شد.
نه آن دمامهایی که دل را میکوبند؛
این یکی
انگار داشت خواب را صدا میزد.
تُپ…
بعد مکث.
تُپ…
باز مکث.
نه ریتم داشت،
نه قصد بیدار کردن کسی؛
انگار تنها کاری که میخواست بکند این بود
که یادآوری کند:
«هنوز زندگی جریان داره…
حتی اگر آهسته،
حتی اگر زخمی.»
تشاله،
با همان لرزش همیشگیِ درونش،
لحظهای ساکنتر شد.
نه اینکه جنگِ رفتن و ماندنش تمام شود—
فقط برای چند نفس
گوش داد.
خالو تکان نخورد.
سرش کمی خم شد
به سمت آن صدای دور.
میدانست
دمام در این لحظه
مثل یک مکانیسم دفاعی عمل میکند؛
چیزی شبیه
گذاشتنِ موسیقی روی زخم
برای اینکه درد
حداقل شکلش را عوض کند.
بعد از چند تُپِ آرام،
سنج هم آمد—
اما نه به کوبیدن،
نه به شکستن هوا.
فقط یک
جینگ!
خیلی دور،
خیلی نازک،
انگار لبهٔ دو فلز
فقط از کنار هم رد شده باشند
نه اینکه بهم خورده باشند.
این صدای نازک،
مثل رد شدنِ بال یک پرنده
روی ذهن تشاله نشست.
حجم جنگش عوض نشد،
اما تیزی دردش
یک لحظه کُندتر شد.
خالو آه آرامی کشید؛
آهی که بیشتر شبیه
همراهی بود
تا خستگی.
و بعد…
شروه.
نه آن شروههای جانکن،
نه آنهایی که درد را از ته وجود بیرون میکشند.
این یکی
انگار برای خودش خوانده میشد،
خیلی آهسته،
از دهانی که حتی دیده نمیشد.
«ای روزکار دلم تنگه…
ای روزگار دلم خُردَه…»
صدای شروه
از پشت باد میآمد،
از لایههای شب،
از دورترین جای ممکن—
اما مستقیم
روی قلبِ تشاله نشست.
تشاله تکان کوچکی خورد؛
نه از رفتن،
نه از ماندن،
از یاد آوردن.
شاید روزی
خودش هم شروه شنیده بود.
شاید روزی
کنار جایی ایستاده بود
که هنوز زوال در آن نبود.
شروه ادامه پیدا کرد،
خیلی آهسته،
و هر مصرعش
مثل دستِ آرامی بود
که روی شانهٔ کسی مینشیند
که مدتهاست میان دو دنیا
معطل مانده.
خالو زیر لب گفت:
«آدم وقتی نمیتونه نجات بده…
میتونه آروم کنه.»
و تشاله،
در همان جنگ ناتمام،
برای اولین بار
نه جلو رفت
نه عقب؛
فقط آرامتر شد.
نه تسلیم شد
نه پذیرفت،
فقط
لحظهای
از جنگ فاصله گرفت
تا یک نفس بگیرد.
موج بعدی آمد.
لرزشی بود،
اما نه مثل قبل؛
انگار دمام، سنج و شروه
یک حاشیهٔ کوچک
دورِ دردش کشیده بودند—
نه برای درمان،
برای تحملپذیر کردن جنگ.
شب آرام فرو میرفت،
و خالو
در سکوتی پر از معنا
کنار تشاله نشسته بود؛
نه نجاتدهنده،
نه نظارهگر،
فقط
همنفس در جنگِ ناتمامِ ماندن و رفتن.
خالو همیشه ترس این را داشت که اگر تشاله غرق شد ؟ چه کند ؟
حالا تشاله هم مثل همه تشاله دیگر وقت غرق شدنش رسیده بود . راهی که همه تشاله ها ، لنج ها ، جالبوت ها حتی غراب ها ( کشتی های غول پیکر ) هم باید می رفتند ، خالو خودش در نوبت بود ، ولی خالو در مرزی بین قبول کردن و نکردن ماندگار شده بود ، اما تشاله هر روز بیشتر غرق می شد و خالو ابن را خوب می دید ، اما نمی خواست باور کند . چرا که غرق شدن هیچ تشاله آیی را باور نمی کرد .
باد، کمی سردتر شد.
نه آنقدر که بلرزاند،
فقط آنقدر که خبر دهد شب دارد از راه میرسد.
تشاله، همانطور که بود،
نیمهفرو رفته، نیمهمانده،
با جنگی که هنوز گرم بود، نه خاموش.
صدای دمام دور شد.
شروه در لایههای شب گم شد.
اما ردّشان
مثل بوی نمک
روی پوست تشاله ماند.
خالو احساس کرد سبکی عجیبی از دلش گذشت؛
نه آرامش،
نه تسلیم،
چیزی میان این دو—
یک قبولِ آرام و ناکامل، و این
وقتی فرد هنوز نمیتواند نتیجه را بپذیرد،
اما دیگر با آن نمیجنگد،
وارد مرحلهٔ پذیرشِ سایهدار میشود.»
نه روشن، نه سیاه.
خالو همانجا نشست.
هوا تاریکتر میشد
و موجها شکلشان را گم میکردند.
تشاله کمی به پهلو چرخید؛
نه برای رفتن،
نه برای ماندن،
فقط برای اینکه سبکتر بجنگد.
خالو لبخند کجی زد؛
همان لبخند غمگینی که مردمانِ بندر
وقتی کاری از دستشان برنمیآید
اما هنوز دلشان بند است،
میزنند.
آرام گفت:
«باشه…
نه میری،
نه میمونی.
همین هم خودش یه جور ماندنه.»
موجی آمد،
نرمال، بیخشم، بیشتاب،
و تشاله را فقط نوازش کرد؛
نه برد، نه نشاند.
انگار دریا هم فهمیده بود
که بعضی رفتنها
باید آهسته اتفاق بیفتد.
باد مسیرش را عوض کرد
و شرجی شروع شد به نشستن روی صورت خالو؛
شرجیای که بوی «پذیرش» میداد
نه شکست.
خالو برخاست.
زانوهاش کمی لرزید؛
نه از ترس، از سن !
یک قدم عقب رفت.
نه بریدن از تشاله،
نه چشم برداشتن؛
فقط یک قدم
برای اینکه وزنِ نگاهش
سنگین نشود.
تشاله همانجا ماند—
لَخت، خسته،
اما برای آن شب
دیگر جنگ نمیکرد.
خالو زیر لب گفت:
«فردا میام…
اگه بودی، با هم نگاه میکنیم.
اگه نبودی…
آب که بردت،
من یادِت رو از رو خاک برنمیدارم.»
و بعد،
آرامآرام
از خور فاصله گرفت؛
نه با امید،
نه با ناامیدی،
بلکه با همان حالتی که انسان
وقتی از دوستداشتنِ ناتمام برمیگردد،
قدم برمیدارد.
پشت سرش،
تشاله
برای آخرین بار
به موج تکیه داد.
و خور دیصیفو
ساکت شد.
سکوتی که نه پایان بود،
نه آغاز،
فقط
ادامهٔ یک حقیقت ساده:
بعضیها نمیمانند،
اما نمیروند هم.
آنها در مرز میمانند—
در مرزِ بین پذیرش و مقاومت.
ناصر کمالی
۴ دسامبر ۲۰۲۵
بیمارستان رویال فری لندن
دیدگاهتان را بنویسید