خالو و دریا

نوشته شده توسط

در

خالو، دمام، و رفیقی که میان خاک و دریا ایستاده بود

امروز خاک، یکی از پدران جنوب را در آغوش گرفت.

باد آرام می‌آمد،

اما انگار موجی پنهان از دل دریا برخاسته بود و در سینهٔ آدم‌ها می‌کوبید.

کنار گور،

خالو ایستاده بود؛

نه مثل مردی که فقط به خاک‌سپاری آمده باشد،

مثل جاشویی که در دل موجی بزرگ گرفتار شده باشد.

دست‌هایش می‌لرزید.

فکش می‌لرزید.

تنش می‌لرزید.

سیگار در دستش می‌رقصید

و آتشِ سرخِ سیگار،

انگار فریاد روشنایی سر می‌داد.

اما…

اما…

نه…

نه، نه…

آن لرزش از ترس نبود.

از جنس سوگواری هم نبود.

از همان لرزشی بود که گاهی دمام در دست دمام‌زن پیدا می‌کند؛

لحظه‌ای که پوست دمام دیگر فقط پوست نیست،

و صدا دیگر فقط صدا نیست.

بیانِ احساس است.

فریادِ درونِ خفتهٔ خالوی شاعر است.

انگار رفیقی از جایی دور آمده باشد.

انگار پیام‌آور عشق باشد.

و خالو رضا انسانی 

از جنس احساس.

از همان آدم‌هایی که صدای ماهی را زیر آب هم می‌شنوند.

از همان‌هایی که با خاک حرف می‌زنند،

با موج درد دل می‌کنند،

و برای جاشوی خسته‌ای که شب در لنج خوابیده، شعر می‌گویند.

وقتی خاک را روی تابوت می‌ریختند،

خالو دیگر کنار گور نبود.

خالو رضا دیگر آنجا نبود.

به پرواز درآمده بود.

نه…

شاید…

شاید رفته بود.

رفته بود میان موج‌های دریا.

شیرجه زده بود در خورِ دی‌صیفو.

رفته بود جایی که ماهی گرفتار در تور،

برای آخرین بار،

تمام توانش را جمع می‌کند و می‌رقصد.

نه رقص مرگ.

رقص زندگی.

رقص مقاومت.

رقص اینکه فریاد بزند:

«من هنوز اینجام.»

من زنده آم ، می رقصم‌ چون به زندگی عشق می ورزم . 

و خالو همان‌طور می‌لرزید.

انگار در خلسه‌ای جنوبی فرو رفته باشد.

خالو رضا در خلسه نبود؛

دریا او را با خود برده بود.

تنش کنار گور ایستاده بود،

اما دلش در خور دی‌صیفو میان موج‌ها می‌گشت.

دست‌هایش می‌لرزید،

از هجوم عشق.

از آن لحظه‌ای که آدم دیگر خودش نیست،

و موج، دمام، شروه و خاطره،

یک تن واحد می‌شوند

انگار صدای سنج از دور می‌آمد.

انگار دمام‌های عزا نبودند که می‌کوبیدند،

بلکه دمام‌های عشق بودند.

دمام‌هایی که لرزشِ رقصیدن را به نمایش می‌گذاشتند.

و او،

با پای برهنه،

در کوچه‌های خاکی بندر،

به دیدار معشوقی می‌رفت که سال‌ها انتظارش را کشیده بود.

گاهی عشق،

در آغوش گرفتن است.

گاهی عشق،

در رها کردن.

و گاهی عشق،

پذیرفتن رفتنِ کسی‌ست که دوستش داری.

خالو این را می‌دانست.

برای همین،

میان اشک و لرزش،

میان خاک و دریا،

میان فقدان و پذیرش،

ایستاده بود.

مثل جاشویی که طوفان را دیده،

لنج شکسته را دیده،

رفیق غرق‌شده را دیده،

اما هنوز چشم به افق دوخته است.

به امید چیزی که فقط خالو رضا می‌دید.

خورشید کم‌کم پایین می‌رفت.

باد بوی خاک تازه را با بوی نمک دریا قاطی کرده بود.

و خالو،

آن شاعرِ گرفتارِ موج‌های درون،

آرام‌تر شد.

انگار بعد از سال‌ها پارو زدن،

بالاخره به ساحلی رسیده باشد.

ساحلی که در آن،

نه فریادی بود،

نه جدالی.

فقط صدای دور دمامی که می‌گفت:

«رفیق…

راه درازه،

اما هیچ موجی،

هیچ جاشویی را از دریا جدا نمی‌کنه.

آدم‌ها می‌رن،

اما عشق می‌مونه.

مثل بوی نمک روی پوست،

مثل صدای دمام در شب.

مثل شروه مادر از درد 

مثل خاطرهٔ رفیقی که هرگز از دل دریا و دل آدم‌ها بیرون نمی‌ره.

مثل بیژن،

که هنوز در موج‌ها راه می‌ره،

و هیچوقت فراموش نمی شود 

و در دل رفقا زنده است 

مثل نمک در آب،

همیشه می‌مونه…»

فهرست :

خلسه حالتی از بی‌خودیِ احساسی و روحی است که گاه در آیین‌های دمام، سنج، یزله، شروه، زار، سوگواری یا لحظات عمیق عشق و اندوه پدید می‌آید. در این حالت، فرد برای لحظاتی از زمان و مکان عادی فاصله می‌گیرد و با احساس، خاطره، موسیقی، دریا یا امر مقدس پیوندی عمیق برقرار می‌کند. لرزش بدن، حرکات ناخودآگاه، خیره شدن به دوردست، گریه، لبخند یا رقص‌گونه شدن حرکات از نشانه‌های آن است. در فرهنگ جنوب، خلسه نه نشانهٔ ضعف، بلکه نشانهٔ اوج تأثر، عشق، شور و درگیری روح با جهان پیرامون آست

ناصر کمالی

۱/۶/ ۲۰۲۶ لندن 

 Garden of Ferdous Cemetery 

Screenshot

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress