شبی بود که هیچ ستارهای تو آسمون چشمک نمیزد.
خالو نشسته بود روی ریگهای دریا، کنار جالبوت کهنه، به یک پارچه نمکشیدهای که بوی شور و کپک میداد.
چشمش دوخته بود به خط تاریک و روشن دریا…
همو دریایی که عمری با موج و شروه و دمام پرشور سر کرد،
ولی حالا…
حالا هیچی توش نمونده بود جز سکوت و خستگی.
دیگه شروه، مرهم نیبود.
دیگه خیال لنج پُر از صید، دلشو گرم نمیکرد، شور هم نمیآورد.
دلش ته کشیده بود…
انگار همه موجها یکییکی اومده بودن و تیکهتیکه دل خالو رو با خودشون برده بودن.
چشم بست و زیر لب گفت:
«وای خسته شدم اوما… خستهی خسته… لعنت به این تکرار…»
نفسش سنگین شد.
دلش میخواست یه خوابی بیاد که بیداری نداشته باشه…
یه خوابی که نه قسط داره، نه دلسوزی، نه امید قلابی…
فقط سکوت…
فقط هیچ…
تکرار لعنتی زندگی، هر روز، هر شب، او رو خستهتر میکرد.
نه امیدی بود، نه رویاهی…
نه صدای دمام که گوشه دل خالو رو بلرزونه…
هیچی دیگه نمونده بود.
دست کشید رو چوب لاکخورده جالبوت و آهی انداخت:
«تو هم خستهای نه؟… همی قدر که مو خستهم…»
یه خندهی کوتاه زد.
خندهای که تهش هیچی نبود جز پوچی.
دلش میخواست همی امشب چشم ببنده و دیگه هیچوقت وا نشه.
دیگه هیچکس صداش نزنه، نگه: «خالو… برگرد.»
دیگه نه شروه، نه موج، نه دمام، هیچکدوم صدایی نکنن.
فکر کرد…
شاید همین امشب
یا شبی دیگه
این جالبوت خسته او رو ببره همو جایی که شروهها هم خاموشن
و دیگه هیچی نباشه
جز همون «هیچ» که سالها همراه او بود ولی او را باور نداشت.
باز از شروه…
شروهای که یه وقتایی همه دل خالو رو به موج میسپرد…
حالا دیگه نیهم نمیتونه همراهی کنه.
انگاری که شروه و خالو هرکدوم از یه کوچه راه میرن:
شروه رفته یه کوچه دور،
خالو مونده تو کوچه بنبست خودش.
نه مثل قدیم که صدای نی میاومد و دلش نرم میشد…
نه مثل قدیم که دمام میزد و گوشش پر میشد از شور…
حالا همیطور خشک و ساکت مونده.
زمانی بود که شروه و خالو با هم بودن…
یه جور رفاقت پنهونی داشتن…
ولی حالا انگار هرکی راه خودشه…
نه شروه میتونه خالو رو ببره،
نه خالو دل داره دنبال شروه بره.
ای روزی روزگاری…
شروه، نی، دمام…
دور هم جمعی یه شوری داشتن.
ولی حالا… حالا دیگه دنیا عوض شده.
همه چیز دگرگون شده.
جاش رو نمیدونم چی گرفته،
اما هرچی که هست، امید نیست ها خالو…
وقتی صدای شروه میاومد،
دل آدم شاد میشد.
شروه خوش نالهس، غم داره،
وای اگر دلت شاد باشه،
حال و هوات رو عوض میکنه.
اصلا شروه بسته به اینکه چه حالی هستی،
بهت حال میده.
ولی خالو…
حالا دیگه نه دل اون شاد میشه،
نه شروه همون شروهس.
یه وقتی بود صدای دمام که بلند میشد،
آدم حس میکرد نفس تازه کرده.
صدای نی میاومد، دلت میگرفت اما یهجور شیرینی داشت.
غصه رو میگرفت، میکشید ته دلت،
بعد همون ته یهذره آرامش میکاشت.
حالا چی؟
حالا نی ساکت مونده گوشه اتاق.
دمام گرد و خاک گرفته.
شروه هم اگر بخونه، فقط صدای خالی میآد.
نه دل بهش میمونه،
نه حال و هوایی.
خسته شدم خالو…
این تکرار، این روزها، این شبهای بیصدا…
یهوقتی بود دل آدم به یه شروه گرم میشد،
حالا هرچی صدا میآد،
آدم بیشتر یاد خستگی میافته.
همی دنیا دیگه نه بندری داره،
نه صفایی…
شده یه جای سرد،
یه جای بیرنگ،
یه جایی که هرچی نگاه کنی،
تهش همون «هیچ» نشسته.
آدم وقتی جونش به لب میرسه،
نه شروه میخواد،
نه نی،
نه دمام.
دلش میخواد فقط یه خواب طولانی باشه،
بیهیچ بیداری،
بیهیچ صدا…
گاهی خالو چشم میبنده و تو دلش خیال میکنه:
همی جالبوت یه روزی یادش بره که خستهس.
یادش بره که تنش ترک خورده،
که سالها موج خورده و صید ندیده.
شاید اگر میشد همی جالبوت رو مثل دل آدمی برد تعمیر،
یه گلاف حوصلهدار پیدا شه،
بشینه بندبند چوبشو مرمت کنه،
یه چایی آتیشی هم بذاره گوشه کارگاه،
بعد بگه:
«خالو… این جالبوت دیگه نو شد… ببرش تو دریا…»
ولی خالو میدونه…
هیچی دیگه نو نمیشه.
نه جالبوت،
نه دلش،
نه شروه.
حالا خالو نشسته لب دریا، روی ریگها،
همون جایی که بچگی،
با پاش آبپاشی میکرد و میخندید.
حالا چشم دوخته به همون دریا،
ولی تو دل خالو هیچ نوری نیست.
انگار آفتاب هم خستهس،
نه روشن میکرد،
نه گرم.
خالو گفت:
«یه روزی…
یه روزی این جالبوت میره ته دریا…
منم میرم ته خاک…
همی دنیا خلاص میشه از دست ما خستهها…
ما هم خلاص میشیم از دست دنیا…»
بعد ساکت شد.
چشم دوخت به موجی که مثل همیشه میاومد و میرفت…
میاومد و میرفت…
بیهیچ تغییری…
بیهیچ دلخوشی…
بیهیچ امیدی…
خالو همیطور که نشسته بود،
یه نفس کشید…
نه از سر آسودگی،
از سر خستگی،
از سر بیحوصلگی.
به جالبوت نگاه کرد،
به نی قدیمی،
به دریا که هزار سال بود همون موج رو تکرار میکرد.
یهوقتایی فکر میکرد شاید یه روز،
یه صدای شروه دوباره بیاد گوششو پر کنه،
ولی حالا میدونست دیگه همهچی از دلش کوچ کرده.
یه مشت خاک برداشت،
ریخت توی موج،
انگار میخواست خودش رو هم بسپره همون آب نمکزده.
زیر لب گفت:
«بسّه…
دیگه بسّه…
همیقدر قصه داشتم…
باقیش مال دنیا…
مال هیچ…»
بعد ساکت شد.
یه سکوته بیصدا که توش
نه امیدی بود،
نه ترسی،
نه آرزویی.
فقط یه دل خسته که توی جالبوت پیر نشسته بود
و منتظر بود یکی بیاد
یا شاید هم هیچکی نیاد.
همهچی همونجا موند…
یه خالو،
یه جالبوت،
یه دریا،
یه خستگی که ته نمیکشید.
جولای ۲۰۲۵ لندن
دیدگاهتان را بنویسید