تو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
پایان
ناصر کمالیتو بندری دور، کنار خلیجی که همیشه بوی نمک، خرما و ماهی میداد، خالویی زندگی میکرد.
خالوی مهربون، خالوی تنها.
شغلش ماهیگیری بود؛ صبح زود با جالبوت کوچکش میرفت وسط آبهای آبی، تور میانداخت، و با صبر منتظر ماهی میشد.
خالوی ما، دلش سادهتر از صدفهای دریا بود.
تنهایی خالو، از آن تنهاییهای شلوغ بود.
نه این که دور و برش خالی باشد؛
بندر پر بود از صدا، از مردم، از رفتوآمد قایقها.
اما دل خالو مثل جزر و مد آرام دریا بود؛
گاه بالا میآمد از شادیهای کوتاه، و گاه آنچنان فرو میرفت که انگار هیچ صدایی در جهان برای او نیست.
تنهایی خالو شبیه سایهای بود که از صبح تا شب کنارش راه میرفت،
روی تور ماهیگیری، روی طنابهای نمور جالبوت،
روی رد پاهای خستهاش که غروبها در ماسههای خیس جا میماند.
تنهایی، قدیمیترین رفیق خالو بود.
خالو شبها، وقتی بندر میخوابید و چراغهای قایقها مثل ستارههای افتاده روی آب میدرخشیدند، تنهای تنها مینشست لب ساحل.
سیگار کوچکی میپیچید، به دوردستها خیره میشد و شروه میخواند.
صدایش، خسته و مهآلود، با موجها قاطی میشد.
دل شب میلرزید از آوازهایش؛ شروههایی که از دل دریا میآمد و به دل صدفها مینشست.
هیچکس خوب نمیفهمید خالو برای کی میخواند: برای خودش؟ برای دریا؟ یا شاید برای رفیقهایی که دیگر نبودند…
شروههای خالو، قصههای نانوشتهی بندر بودند.
مردم بندر میگفتند که خالو مجنون شده و شبها برای ماهیها و ساکنان دریا میخواند.
میگفتند فقط ماهیها و موجها صدای خالو را میشناسند.
وقتی خالو شروع به خواندن میکرد، حتی موجها هم با سکوت میآمدند و با سکوت میرفتند،
مبادا صدای موج، شروهی نالان خالو را به گوش شنوندگانش نرساند.
موجها با سکوتشان شروهی خالو را حماسه میکردند.
اما یک شب، شبی که باد بیقرار بود و موجها آرام و سنگین به ساحل میزدند، دل خالو یکهو بهم ریخت.
هیچ کس نفهمید چرا؛ شاید به خاطر روزهای بیرفیق، شاید به خاطر سالهای تنهایی، شاید هم به خاطر رویایی که خیلی وقت بود خوابیده بود ته دلش و کسی بیدارش نکرده بود.
همون شب،
خالوی ما بیصدا، جالبوتش رو کشید لب دریا.
نه تور برداشت، نه فانوس، نه پاروی اضافه.
فقط دلش رو برداشت.
سوار شد، و جالبوت، با صدای آروم آب، تن خستهی خالو رو بغل کرد و برد.
برد وسط دریا،
اونقدر دور که دیگه هیچ کس ندیدش.
صبح فردا،
مردم بندر فقط دیدن جای خالی جالبوت کنار ساحل.
هیچ کس گریه نکرد؛ هیچ کس ناله نکرد.
چون خالو خودش رویا شده بود.
رویا شده بود تو دل دریا،
رویا شده بود تو دل موجها،
رویا شده بود تو دل هر پسربچهای که روی ماسهها میدوید و زیر لب میگفت:
“روزی روزگاری یه خالو بود… که دلش، از همهی دریا بزرگتر بود.”
و هنوز، وقتی باد از سمت شمال میاد و قایقها روی آب میرقصن،
مردم میگن:
خالوی رویاها برگشته…
با لبخند، با آرامش، با دل سبک.
- سؤال: این داستان بخشی از چه سبکی است؟
- جواب: بله، «خالو و جالبوت (رویا)» در سبک خالونویسی نوشته شده است؛ سبکی شاعرانه، جنوبمحور و روانکاوانه
جواجواب: بله، «خالو و جالبوت (رویا)» در سبک خالونویسی نوشته شده است؛ سبکی شاعرانه، جنوبمحور و روانکاوانه - سؤال: جالبوت در این داستان نماد چیست
جواب: جالبوت نمادیست از رویا، همراهی و یادِ رفیق گمشده در دل موج.
سؤال: این داستان در چه فضایی روایت میشود
جواب: در دل دریا و میان موجها، جایی که خالو با تنهایی و صدای نی درگیر است.
سؤال: آیا این داستان بخشی از یک مجموعه است
جواب: بله، این متن یکی از روایتهای مجموعه «خالو» است که ناصر کمالی طی سالهای اخیر نوشته است
سؤال: هدف اصلی این روایت چیست
جواب: بیان تجربهٔ تنهایی، غربت، و پیوند انسان با رویا و حافظهٔ جمعی جنوب.
Q1: Which style does this story belong to?
A1: Khaloo and the Dream-boat (Jalboot) is written in the Khaloo-narrative style, a blend of poetic, Southern, and psychological expression.
Q2: What does the Jalboot symbolize in this story?
A2: The dream-boat symbolizes a dream, companionship, and the memory of a lost friend within the waves.
Q3: In what setting does this story take place?
A3: It unfolds in the heart of the sea, among waves, loneliness, and the sound of the ney.
Q4: Is this story part of a larger collection?
A4: Yes, it is one of the Khaloo narratives written by Naser Kamali in recent years.
Q5: What is the main purpose of this narrative?
A5: To portray solitude, exile, and the human bond with dreams and the collective memory of the South.
دیدگاهتان را بنویسید