خالو ، دریا ، درد

نوشته شده توسط

در

خالو، درد، دریا

خالو آن روز
با درد بیدار نشد؛
درد از شبِ قبل، کنارش خوابیده بود.

دریا آرام بود،
از آن آرامش‌هایی که آدم را نمی‌ترساند،
اما قول هم نمی‌دهد.
خالو نشست لب آب،
پاهایش را سپرد به خنکیِ موج،
و گفت: باشه، امروز یک روزه!

ماهی‌ها
یکی‌یکی آمدند؛
نه برای دیدار با خالو،
بلکه برای رقص.
بدن‌های نقره‌ای‌شان
مثل جمله‌هایی که ادامه دارند،
دور پای خالو می‌چرخیدند.

رقص‌شان نه شادیِ ساده بود؛
رقصِ بلد بودنِ درد بود
بی‌آن‌که اسمش را صدا بزنند.

موج، آرام حرکت می‌کرد؛
نه هل می‌داد،
نه پس می‌کشید.
مثل دستی که روی شانه‌ات می‌نشیند
و می‌گوید: من هستم؛
اگر خواستی حرف بزن،
اگر نه،
سکوت را یاد گرفته‌ام.

درد
اول خواست خودش را بزرگ کند.
خواست تیغ شود،
گرهٔ کور شود،
خفه کند.
اما دریا
درد را سر جایش نشاند؛
میان نفس‌ها.
نه کشت،
نه ناپدید کرد؛
فقط یاد داد که
قابلِ تحمل شود.

از بندر
صدای سنج می‌آمد؛
نه محکم،
نه فرمانده‌وار.
سنجی که بلد است
کی باید لرزش بدهد
و کی باید بایستد.

اما بعد…
دمام.
ضربه‌های اشکونی (شکسته)،
ولی زنده و گویا.
نه برای جنگیدن بود،
نه برای به جنگ طلبیدنِ شهر؛
برای این‌که
خالو را متوجه کند
ریتمِ زندگی
هنوز قطع نشده.

و آن‌وقت
تیفون آمد.
نه با فریاد؛
با شکلی از سمفونیِ دوستانه.
تیفونی که همه‌چیز را نمی‌برد؛
فقط
چیزهایی را که زیادی سفت گرفته‌ای،
شل می‌کند.

تیفون آدم را می‌برد
تا وسطِ موسیقی؛
جایی که
دیگر تنها نیست.

خالو ایستاد.
نه امیدوارانه،
نه شکست‌خورده.
فقط مثل آدمی
که دردش دیگر فرمانده نبود.

ماهی‌ها هنوز می‌رقصیدند.
موج هنوز آرام بود.
دمام هنوز می‌زد.
و خالو سعی می‌کرد بفهمد
کنترلِ درد یعنی
با آن راه رفتن؛
نه جلوتر،
نه عقب‌تر.
هم‌قدم.

خالو
با درد بزرگ شده بود.
نه مثل زخمِ ناگهانی؛
مثل هم‌اتاقیِ قدیمی
که از بچگی کنارت مانده باشد.

درد همیشه حاکمیت می‌کرد؛
نه با فریاد،
با قانونِ نانوشته.
قانونی که می‌گفت:
اول من، بعد تو.

در اتاقِ بازجویی
درد لباسِ صدا پوشیده بود.
سؤال‌ها
نه برای دانستن،
برای شکستن.
چراغ
نه برای روشنایی،
برای پاک کردنِ سایه‌ها.
خالو همه را تجربه کرده بود
و می‌دانست
درد فقط کوفتگیِ تن نیست؛
درد می‌تواند منطق داشته باشد،
برنامه داشته باشد،
و از تو
خودت را اعتراف بگیرد.

در سلول
درد شکلِ زمان شد؛
زمانی که نمی‌گذشت،
اما می‌نشست.
ثانیه‌هایی
که نه جلو می‌رفتند،
نه عقب؛
فقط
روی سینه می‌نشستند.

خالو یاد گرفته بود
با دیوار حرف بزند؛
چون درد
حرف نمی‌زد،
فقط نگاهت می‌کرد.

اعدامِ رفقا
درد را بالغ کرد.
دیگر خشن نبود،
خام نبود.
اسم گرفت،
صدا گرفت.

خنده‌ها
ناتمام شدند.
درد،
از آن به بعد
هر بار که خالو می‌خندید
اول خودش را نشان می‌داد،
بعد اجازه می‌داد
لبخند
نیمه‌کاره بماند.
و حالا
درد شکل عوض کرده بود.
نه بازجو بود،
نه سلول،
نه طناب.
درد حالا
در سکوتِ دریا نشسته بود؛
در موج‌های آرام،
در رقصِ ماهی‌ها،
در تیفونی که
نه ویران می‌کرد
نه نجات می‌داد.
دردِ خالو
دیگر رویداد نبود؛
الگو بود.
طرح‌واره‌ای قدیمی
که هر تجربهٔ تازه‌ای
از همان راه عبور می‌کرد.
درد
در حافظهٔ بدن خانه کرده بود؛
در نفس‌ها،
در مکث‌ها،
در انتخابِ «نگفتن».
اما دریا
چیزی را به خالو یاد داد
که بازجو بلد نبود
و سلول اجازه نمی‌داد:
درد می‌تواند موضوع باشد،
نه حاکم.
ماهی‌ها
نشانش دادند
حرکت
حتی در زخم
ممکن است.
موج
یادش داد
آرامش
به معنیِ فراموشی نیست.
و دمامِ بندر
با ضرباتِ زخمی‌اش گفت:
«درد اگر ریتم بگیرد،
دیگر فرمان نمی‌دهد.»
سنج
با ضرباتِ منظم
تأیید کرد.
خالو
هنوز درد داشت،
اما درد
دیگر حکومت نمی‌کرد.
حالا
یکی از ساکنانِ درون بود؛
نه زندانبان،
نه قاضی.
و این
برای خالو
آزادیِ کوچکی بود
به اندازهٔ یک نفس
روی آب،
درد حالا
با خالو قدم می‌زد؛
نه جلوتر،
نه عقب‌تر.
هم‌قد.
و هم‌قد بودن
به معنیِ مهربانی نبود.

درد
در قفسهٔ سینه جا خوش کرده بود؛
جایی که نفس
آزاد می‌چرخید،
اما هر دم
انگار از تنگه‌ای تنگ‌تر می‌گذشت.

در کتف
مثل باری قدیمی نشسته بود؛
باری که اسمش را کسی یادش نیست،
اما شانه
هنوز حفظش کرده.

در دست‌ها
لرزشِ ریزی بود؛
نه از ترس،
از خاطره.
انگار هر انگشت
چیزی را
هنوز ول نکرده بود.

این خالو بود
که حالا باید
با درد رفیق می‌شد؛
اما درد
رفیق نمی‌شود.

درد آزار می‌دهد،
درد یادآوری می‌کند،
درد مرز نمی‌شناسد.

خالو این را می‌دانست.
ساده‌لوح نبود.
درد را
نه تطهیر می‌کرد،
نه شاعرانه می‌بخشید.
فقط می‌خواست
دیگر فرمان نبرد.
آن‌وقت
تیفون آمد.
نه ناگهانی.
تیفون
اول نفسش را جمع می‌کند.

دریا یک‌هو ساکت شد.
ماهی‌ها
حرکت‌شان را عوض کردند.
و لنج
چیزی را حس کرد
قبل از آن‌که ضربه بخورد.

وقتی تیفون به لنج خورد
نه برای شکستن،
برای آزمودن.

چوبِ لنج ناله کرد،
طناب‌ها کشیده شدند،
بدنِ خالو
با درد یکی شد.

درد خواست
برگردد به جای همیشگی‌اش؛
فرماندهی.
اما خالو
پا عقب نکشید،
پا جلو هم نرفت.

ایستاد؛
همان‌جا که بود.
نه قهرمانانه،
نه شجاعانه.
واقعی.

او یاد گرفته بود
رفاقت با درد یعنی
نه انکارش،
نه کرنش،
نه تسلیم.

یعنی
بگذاری بیاید،
اما
سکان را نگیرد.

تیفون گذشت.
نه همه‌چیز را برد،
نه همه‌چیز را گذاشت.

درد ماند،
خالو هم ماند.
و لنج
با بدنی خسته و زخمی
هنوز شناور
راهش را ادامه داد.

خالو زیر لب گفت:
«می‌دونم اذیت می‌کنی…
اما دیگه حاکم نیستی.»

و این جمله
نه آرامش بود،
نه درمان؛
فقط
یک قراردادِ نانوشته
بین مردی و دردی
که دیگر تنها نبودند.

غروب که رسید،
دریا رنگش را عوض کرد.
نه تیره بود،
نه روشن؛
پخته شد.
خالو روی لنج ایستاده بود.
درد هنوز همان‌جا بود؛
در سینه،
در کتف،
در دست‌ها.
نه رفته بود،
نه قولِ رفتن داده بود.
موج
آرام می‌آمد،
آرام می‌رفت.
ماهی‌ها
آخرین رقصِ پروازشان را
نزدیکِ بدنهٔ لنج
تمام کردند.
باد
دیگر تیفون نبود؛
نفسی مانده از او بود
که از روی آب رد می‌شد
و می‌گفت:
«گذاشتم،
اما یادت ماندم.»

خالو سکان را گرفت.
دست‌هایش می‌لرزید؛
نه از ترس،
از حقیقت:
این‌که زندگی
همیشه
با دستِ سالم
جلو نمی‌رود.

او رو به درد گفت:
«می‌دونم آزار می‌دی.
می‌دونم می‌مونی.
اما راه
دیگه از تو اجازه نمی‌گیره.»

لنج آهسته حرکت کرد؛
نه برای نجات،
نه برای نابودی؛
به سمت ادامه.

درد هم‌قدم ماند.
و خالو با خود زمزمه کرد:
گاهی آزادی
نه در رها شدن از درد،
که در این است
با آن راه بروی
و جهت را
خودت
انتخاب کنی .

ناصر کمالی
۲۶دسامبر ۲۰۲۵

دیدگاه‌ها

2 پاسخ به “خالو ، دریا ، درد”

  1. Ali نیم‌رخ
    Ali

    متن خیلی واقع گرایانه بود .

  2. فرح نیم‌رخ
    فرح

    قصه ها قشنگه ناصر جان مثل داستان‌های واقعی که در زندگی اتفاق میافتد
    هر چند زندگی همینقدر سخت و بی رحم است اما من دلم تنگ شده برای امید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Persian
Powered by TranslatePress