
«وقتی ترانهٔ «خزان» مرا از نوروز لندن به زندان عادلآباد برد
امشب ۱۱ مارس در برنامهٔ نوروزیای شرکت کردم که به دعوت
Middle Eastern Women and Society Organisation
برگزار شده بود.
مجلس رنگارنگ و زنده بود؛ موسیقی از ملیتها و فرهنگهای مختلف اجرا میشد و فضای سالن پر از گرمای انسانی و رفاقت بود.
رفقا از سرزمینهای گوناگون آمده بودند، اما نوروز همه را در یک حلقهٔ مشترک جمع کرده بود؛ حلقهای از لبخند، موسیقی و یاد زندگی.
با شام و نوشیدنی از مهمانان پذیرایی شد و مجلس حال و هوای یک دورهمی صمیمی داشت؛ از آن شبهایی که آدم حس میکند هنوز میشود کنار هم نشست، حرف زد، خندید و برای لحظهای از سنگینی جهان فاصله گرفت.
در آغاز برنامه، هلاله نیز سخن گفت و با احساسی انسانی یادی کرد از زندانیان سیاسی و جانباختگان جنگارتجاعی در ایران ؛ یادآوریای که در میان شادی نوروزی، لحظهای ما را به سکوت و تأمل برد.
چنین یادهایی نشان میدهد که نوروز فقط جشن آغاز بهار نیست، بلکه یادآور آرزوی دیرینهٔ انسان برای آزادی، عدالت اجتماعی ، صلح و زندگی انسانی نیز هست.
اما برای من زیباترین و تأثیرگذارترین لحظهٔ آن شب، اجرای قطعهٔ «خزان» توسط خانم چمن بود.
او با احساسی عمیق و صدایی سرشار از درد و زیبایی آن را خواند؛ و ناگهان، بیآنکه بخواهم، موسیقی مرا سالها به عقب برد.
به سال ۱۳۵۳.
به زندان عادلآباد.
عجیب است که گاهی یک صدا، یک ملودی، میتواند در یک لحظه درهای بستهٔ زمان را باز کند.
در میان آن جمع نوروزی در لندن، برای لحظهای انگار دوباره در همان سالها ایستاده بودم؛ سالهایی که جوانی، امید، درد و مقاومت در هم تنیده بودند.
موسیقی چنین قدرتی دارد؛
میتواند فاصلهٔ میان زندان و آزادی، میان گذشته و اکنون را در یک لحظه از میان بردارد.
از رفقای عزیز هلاله و سودابه که با زحمت و عشق این برنامه را برگزار کردند صمیمانه سپاسگزارم و برایشان آرزوی موفقیت دارم.
یک خستهنباشید رفیقانه به آنها که چنین شبی را ساختند.
با اجازهٔ دوستان، عکس خانم چمن را نیز در کنار این نوشته میگذارم؛
به یاد لحظهای که در آن، ترانه خزان، نوروز و خاطرههای دور برای چند دقیقه در دل یک صدا به هم رسیدند.
و با خودم فکر کردم:
گاهی یک ترانه،
بیش از هزار صفحه خاطره مینویسد؛
چون موسیقی
جایی را در دل انسان بیدار میکند
که نه زندان میتواند خاموشش کند
و نه سالها تبعید.
ناصر کمالی
۱۱ مارس ۲۰۲۶ لندن
دیدگاهتان را بنویسید