وقتی خالو از دریا دور بود!

«وقتی خالو از دریا دور بود…»

مدتی بود خالو از دریا دور مانده بود.
نه اینکه با دریا قهر کرده باشد…
نه. خالو اهل قهر نبود .
این خودِ آدم است که گاهی از خودش قهر می‌کند،
نه با خودش—
شاید هم اصلاً قهر نکرده،
فقط نمی‌داند کجا ایستاده!
و خیال می‌کند از دریا دور شده؛
اما دریا…
دریا همیشه همان‌جاست!
آرام، مهربان، صبور،
ناظر و حافظِ قصه‌های نگفته‌شده؛
قصهٔ جاشوهانی که شجاعانه تاریخ ساختند.
مثل مادری که چیزی نمی‌گوید،
اما همه‌چیز را می‌فهمد.
آن صبح،
وقتی آفتابِ گرمِ جنوب
از پشت بام‌های گِلی بندر بالا آمد،
خالو پا گذاشت روی ماسه‌های نرمِ ساحل—
همان ماسه‌هایی که در درون خود تاریخ را ثبت کرده بودند؛
هر دانهٔ ریگ، یاد یک جاشو یا ناخدا را
در سینه نگه داشته بود
تا در خجسته بهار آزادی
یاد آن‌ها را زنده بدارد.
پریا، موج‌ها، و ماهیِ آزاد
نگاهش می کردند؛
نگاهی شبیه دلتنگی،
شبیه آشتی،
شبیه قهر و آشتی زمان بچگی!
شبیه یادگاریِ خاطره‌های از یاد نرفته—
شبیه کسی که می‌خواهد بپرسد:
«کجای این مدت؟
از رفیقونِ خالو خبر داری؟
دلتنگت شده بودیم…»
موجِ اول آمد جلو—
رقص‌کنان، سرمست!
آرزووار به پای خالو خورد و برگشت؛
نه خشن،
نه ملایم!
از روی دوستی، خالووار؛
مثل دستی که می‌خواهد فقط
حالت را بپرسد.
ولی از دور دیدنت کمی نگران شده !
خالو ایستاد.
چشم‌ها را بست.
بوی آشنای رفیقانهٔ دریا
که سال‌ها در سبیلِ پرپُشتهٔ سفیدش جا خوش کرده بود
یک‌باره برگشت.
نمِ شور، بخار اشنای آفتاب ،
و خاطرهٔ طوفان‌ها و جاشوهایی
که یادشان برای همیشه جاویدان شده بود،
همه با هم
مثل پرنده‌هایی که به آشیانه‌شان رسیده باشند
روی دلش نشستند.

آهسته گفت:
«دریا…
من برگشتم.»
خالو ختلو را برداشت!
همان چوبِ کوتاهِ دریایی
که نه پاروست و نه سکان؛
اما بی‌او
جالبوت اصلاً راه نمی‌افتد.
ختلو همان‌ست که
اولین تکانِ قایق را از خاکِ بندر به حرکت وا می دارد ؛
چوبی کوچک،
اما بزرگ‌تر از هر ادعا.
خالو جالبوتِ پیرش را کشید سمت لبِ آب.
تخته‌ها صدای لَخت و آرامی دادند؛
صدای سال‌هایی که موج‌ها را دیده بودند، با موج‌ها‌ دست و پنجه نرم کرده بودند، خاطره ساخته بودند! اما حالا !
دل‌شان برای پا خوردنِ خالو
چقدر تنگ شده بود.
خالو با کف دست
به لبهٔ جالبوت کشید.
گفت:
«ببخش پیرم…
مدتی تنها موندی.»

وقتی جالبوت را رها از لهامی رها شد،
آب کمی عقب رفت،
بعد جلو آمد—
همان‌طور که مادر
بی‌منت
فرزندش را بغل می‌گیرد.

خالو پا گذاشت توی جالبوت،
نشست.
نفس عمیقی کشید!
آن‌قدر عمیق
که انگار می‌خواست
تمام نبودن‌های این مدت را
از سینه بیرون کند.

پارو را در آب فرو برد.
صدای «پِچاکِ آب»—صدای شکافتنِ آرامِ موج زیرِ پارو،
مثل گفتن درود رفیق خالو‌ها در قدیما
به گوشش نشست.
هر پارویی که می‌زد،
سنگینی شانه‌هایش کمتر می‌شد؛
شانه‌هایی که سال‌ها
بارِ موج و یاد و گذشته
روی آن‌ها جا خوش کرده بود.

مزهٔ شور نشست روی لبش.
نم نشست روی صورتش.
خالو آرام گفت:
«آره…
همینیه…
همین‌یه که منو زنده می‌کنه.»
دریا
مثل معشوقه‌ای که رنجِ دوری را چشیده
اما هنوز عاشق است،
خالو را دوباره
در آغوش گرفت.

و خالو،
بعد از مدت‌ها
دوباره زنده شد—
نه با حرف،
نه با دلداری،
نه با زمان؛
با نفسِ دریا،
با شوری که
می‌سوزاند
اما زنده می‌کند.
ناصر کمالی
۲۹ نوامبر ۲۰۲۵
بیمارستان رویال فری لندن

Persian
Powered by TranslatePress