
دنیا بعد از نبودِ مادر
دنیا بعد از مادر
دیگر دنیا نیست؛
راهروییست بلند
که صدایش هنوز در بندبندش میپیچد.
مثل راهروی مرگ،
که در صف اعدام ایستادهای
نفسهایت لحظهها را میشمارند،
نگاهت آخرین زیباییِ زندگی را.
و زمان، مثل طنابی نامرئی، دور گلویت تنگتر میشود
بیآنکه کسی صدایش را بشنود.
در خیابان،
در پارک،
روی صندلی اتوبوسی که نشستهای
و مقصدی ندارد،
در پابِ محله
وقتی لیوانی را بالا میبری
نه برای نوشیدن
برای سلامی که بیجواب میماند.
حتی مزهی الکل هم دیگر راهِ فرار نیست،
همهچیز به مادر ختم میشود.
در بقالیِ محل
بین عرق نعناع و خاطرهها،
در هر گوشهای از این جهانِ بزرگ
که یادگارهای او
آن را کوچک کردهاند
آنقدر کوچک
که در مشت دلت جا میگیرد
و خفهات میکند.
جهان کوچک نشده،
این دلِ من است که دیگر جا ندارد.
در جنگل
وقتی آوای وحش
مثل سمفونیِ مرگ، اما زندگی، مینوازد
و من نمیدانم
چگونه بدون مادر
به این موسیقی گوش بدهم.
گوشها کار میکنند،
اما جان دیگر شنوا نیست.
چگونه صدای موج دریا را
که شروه از دلش بلند میشد
بیاو تحمل کنم؟
چگونه نفس بکشم
وقتی هوا
دیگر بوی او را ندارد؟
چگونه لمس کنم؟ وقتی، وقتی،
وقتی دستها هنوز هست
اما چیزی برای چنگ زدن نه.
بعد از مادر
حتی فکر کردن سخت است،
قدم زدن در هوای صاف
غیرممکن است،
و زندگی
به تمرینی دردناک شبیه شده
برای دوام آوردن؛
شاید برای ادامهی شکنجه شدن،
و اینکه شکنجهگر
منتظرِ شکسته شدنت است.
و تو هر روز بیدار میشوی
نه برای زندگی،
برای زنده ماندنِ اجباری.
میدانم
میگویند بعد از او
باید دنیای دیگری ساخت،
اما نه…
تف به این دنیا بدون او.
بدون او دیگر معنی ندارد!
هیچ و هیچ و هیچ.
واژهها هم اعتصاب کردهاند،
هیچچیز نامِ درست ندارد.
نفسم تنگ است.
دنیا بدون مادر
برای من
سلولیست
با هواکشی خراب
که صدایش
مثل زندانِ شکنجه
مرگ را صدا میزند.
وجودم یارای نفس کشیدن ندارد،
تف به این زندگی و دنیا.
نفس میآید،
اما انگار از روی اجبار،
نه از سرِ میل.
دنیا بدون او
مثل لحظهایست
که بیچشمبند
روبهروی دستهی اعدام ایستادهای،
منتظر شلیک،
گلولهها را میبینی،
اما شاید نیایند
و کسی،
چیزی
مسیرشان را عوض کند.
گلوله را با دل و جان پذیرا هستی
اما… اما…
این «اما»
بدترین بخش ماجراست،
معلق ماندن
میان مرگ و زندگی.
و من
مثل موجیام
که به ساحل آمده
برای آغوش،
برای پناه،
اما ساحلی نیست،
پناهی نیست،
و پراکنده برمیگردم
به خودم،
به هیچ. هیچ.
حتی هیچ هم دیگر
آرامش ندارد.
ای دنیا
تو را چه شد؟
و مرا
بعد از مادر
چه خواهد شد؟
او عشق را با خودش برد،
و من ماندهام
با هدیهای که از او گرفتم:
عشقی
که حالا
هم سنگین است
هم تنها،
و به دوش کشیدنش
دردآور،
فرساینده،
و بیپایان.
عشقی که نه میشود زمین گذاشت
نه میشود با آن ادامه داد.
و آنگاه
مادر
با صدایی که شنیده نمیشود
اما در جان مینشیند
بازمیگردد؛
مثل سنج و دمامی ملایم
که با فلوتی دلنواز
آرام
بر سینهات میکوبد.
میگوید:
دنیا را من
در سختیهایش
به آسانی بدل کردم.
جنگیدم
نه برای زخم خوردن یا زدن،
برای زیبایی.
با مشتهایی آهنین
و قدمهایی محکم بر زمین
که ردّشان
برای همیشه ماند؛
ردّی که هنوز
در خاک نفس میکشد
و راه را گم نمیکند.
من عشق را
هدیه کردم،
زندگی را
به تو سپردم
و حالا
تو نگهبان آنی؛
نه با ترس،
نه با دستِ دراز شده به سوی دیگران،
بلکه با ایستادن،
با ساختن،
با روشن نگه داشتنِ آنچه
در درونِ خودِ زندگی
از پیش به تو بخشیده شده است.
در همان لحظه
شروهای آرام
از دور بلند میشود؛
نه شروهی گله،
نه شکایت از بازیهای دنیا،
بلکه صدای مادری
که میخواند
تا راه را نشان دهد،
تا بگوید
جان را نباید
به بهای ترس
یا نان
معامله کرد،
که زندگی
خود راهِ ایستادن را
بلد است:
ای دوستان، چه سازم که زمانه مفلسم کرد
طلا بودم، به مانند مسم کرد
ندارم قبای نو بپوشم
قبای کهنه، سرافراز مجلسم کرد
موج
در این لحظه
کنار ساحل میایستد
نظارهگرِ او،
آرام؛
نه برای توقف،
بلکه برای یادآوری.
صدای امواج
با سنج و دمام درهم میآمیزد
و مادر
هدیهاش را
پیشکش میکند:
آرامش.
میگوید:
زندگی بعد از من
جریان دارد.
نه ایستاده،
نه منتظر.
شما باید ادامهاش دهید
همانگونه که من
با تمام سختیها ادامه دادم.
من دنیا را
با همهی زخمهایش
زیبا یافتم،
زندگی را
چون نگینی درخشان دیدم،
دریایی آبی و نیلگون ساختم
که فردایی روشن
در دلش موج میزند.
آری…
زندگی زیباست.
زیباست
وقتی هدیهی آبیِ آن
به تو سپرده شده.
باید صدای امواجش را
نوازش کنی؛
نه فقط بشنوی،
بلکه
با جانت لمسش کنی،
بسازیاش
و زیباترش کنی.
من رفتم
با عشق،
بر آنکه زندگی را
با زیباییهایش یافتم،
افروختمش،
پیوند دادم،
برجا نگه داشتمش.
در هر کران
افروختگی را دیدم،
پویندگی را دیدم،
و این شمایید
که آن را افروخته
و زنده نگه میدارید.
موج در میان امواجِ سهمگین،
خرامان به ساحل آمد.
سنج و دمام، با نفسِ فلوت،
آهنگِ زندگی را آرام نواختند.
صدای مادر،
نه شنیدنی،
که حسکردنی،
در مه پیچید
دل اگر خستهس، دریا هنوز زندهس
موجِ زخمی، به جنگِ شب میخنده
ما نِمیریم، اگرچه راه سنگینه
زندگی با نفسمون پابرجا،می مونه!
ناصر کمالی
لندن ۱۴ ژانویه ۲۰۲۶ در نبود مادر