در بزرگداشتِ مادر و تمامِ مادرانِ دادخواه جهان، به مناسبتِ روز تاریخی و مهم کارگر، اول ماه مه

Screenshot

در بزرگداشتِ مادر و تمامِ مادرانِ دادخواه جهان، به مناسبتِ روزِ تاریخی و مهمِ کارگر ، اول ماهِ می

خالو…

۱۰ ژانویه بود،
ساعت حدود ۱۲.
خودم را رساندم بیمارستان
فقط برای اینکه شاید بتوانم
کمی آب،
یا همان اسموتی‌ای که دوست داشت،
بهش بدهم، و تنها نباشد
وقتی رسیدم، سرش کج شده بود
افتاده روی سینه اش
انگار دیگر توان نگه‌داشتنش را نداشت.
به پرستار اعتراض کردم،
گفت: «دیگه نمی‌تونه سرش را نگه دارد
هرچه سعی کردیم،
نه آب خورد، نه اسموتی ، هیچ چیز
لحظه‌ها وحشتناک بود ، خالو
از آن جنس که نمی‌شود گفت،
نمی‌شود نوشت ، فقط می ماند
در دل آدم. و هر از گاهی آزار می دهد

طبق معمول،
دهانش خشک شده بود
با دستمال، آرام تمیزش کردم،
همان کاری که همیشه می‌کردم.
سعی کردم کمی بهش آب بدهم،
کمی اسموتی، اما نشد
دیگر نمی‌توانست.
بیمار روبرو گفت:
«چند بار سرش را صاف کردم،
ولی کنترل نمی‌کند…»
چشم‌هایش…
دیگر انگار نمی‌دید،
اما من را حس می‌کرد.
با همان چشم‌ها،
دنبالم می‌کرد، نه با دیدن
با حس کردن ، انگار داشت
آخرین وداع را می‌کرد، و من
هر کاری از دستم برمی‌آمد،
برای آرامش او انجام می‌دادم.
دکترش یک دختر جوان—آمد،
آرام گفت:
«مادرت در آخرین لحظات زندگی‌اش است،
می‌دانستم راست می‌گوید،
ولی خالو…
پذیرفتنش،
سخت بود… خیلی سخت.
نهار نخورد،
اما با همان حرکت‌ها،
با همان نگاه‌ها،
با من خداحافظی کرد.
موهایش را شانه کردم،
آرام…
دهانش را، که چیزی نخورده بود،
باز هم تمیز کردم.
و وقتی خواستم بروم…
چشم‌هایش،
تا آخرین لحظه،
دنبالم آمدند…
تا جایی که
از دیدش ناپدید شدم.
و این شد
آخرین دیدار من با مادر.
خالو…
همان لحظه که از اتاق بیرون می‌آمدم،
انگار از جایی دور، خیلی دور
سَنجی به صدا آمد…
دَمامی در دوردست…
و شروه‌ای که
نه از گلوی کسی،
که از دلِ خودم بلند می‌شد…
«مادر…
آرام برو…»
و در ۱۱ ژانویه…
با پروازی که برای ما ماندگار شد،
به من یاد داد
پرواز را به خاطر بسپارم…
چرا که
پرنده،
رفتنی‌ست.
و این…
آخرین دیدار بود.
۱۱ اردیبهشت — اول ماه می
باد،
اگر از این سطرها عبور کند،
اگر بوی دریا و اشک را با خود ببرد
برساندش
به تمام مادرانِ دادخواهِ جهان…
به آن‌ها که
فرزند را
نه فقط در آغوش،
که در تاریخ از دست دادند…

به آن‌ها که
گریه را
به صدا تبدیل کردند،
و صدا را
به ایستادن.
در این روز،
گرامیداشت،
فقط یادآوری نیست
یک موضع است.
مادر،
یک نسبت نیست—
یک موقعیتِ تاریخی‌ست،
ایستادن در برابر فراموشی،
در برابر خاموشی.

و این صداها،
این شروه‌ها،
این دمام‌های دور—

آشفته‌اند…
اما این آشفتگی،
نقشه‌ی رنجی‌ست
که هنوز
به نظم تحمیل نشده است.
یادِ مادر… و به احترامِ تمامِ مادرانِ دادخواهِ جهان—در این روزِ بزرگ، اول ماه می
۱ول می ۲۰۲۶
ناصر کمالی
David City

Persian
Powered by TranslatePress