خالو وقتی که دریا آه می‌کشد

خالو و وقتی که دریا آه می‌کشد

شب،
دیر آمده بود؛
یا شاید خالو زود پیر شده بود.

روی اسکله نشسته بود،
پاهاش آویزون،
نه توی آب، نه روی خشکی؛
درست مثل افکارش .

جالبوت آرام به پهلو می‌خورد
نه از موج،
از خستگی.
هر ضربه‌اش
مثل کسی بود که می‌خواهد چیزی بگوید
ولی یادش می‌رود از کجا شروع کند.

خالو گفت:
«آدم بعضی وقتا نه می‌خواد بره
نه می‌تونه بمونه…
همین وسطه که آدم پوسیده می‌شه.»

دریا جواب نداد.
دریا هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد؛
فقط نگاه می‌کند.
با سکوتش که سر شار از ناگفتنی ها ست ، نگاه می کند
ماهی‌ها پایین،
رقص‌شان آرام بود
نه شاد،
نه غمگین؛
انگار تمرین کرده بودند
چطور زنده بمانند
بی‌آن‌که امیدوار باشند.

باد،
شرجی ول‌کن نبود،
مثل خاطره‌ای که نمی‌دانستی چرا مانده.چرا در هر فرصتی تو را اذیت می کند ،
بوی نمک، بوی سحک ماهی ،
بوی آهن زنگ‌زده،
بوی چیزی که اسم نداشت
اما آشنا بود. زندگی بخش بود ،
خالو دست کشید روی بدنه جالبوت.
چوبش گرم بود،
گرم‌تر از دل بعضی آدم‌ها.

گفت:
«ما نسلِ رفتن‌های بی‌رسیدیم…
نه بدرقه درست،
اما مقصد معلوم.»

یک موج کوچک آمد
خودش را زد به جالبوت
و برگشت.
همان‌قدر کوتاه
همان‌قدر ناامید
مثل قول‌هایی که داده شد
و عمل نشد.

خالو از جاش تکان نخورد .
نرفت ، ماند
افکارش هم تکانی بخود ندادند
نه از ترس ،
از این‌که دیگر!
توانِ رفتن
از آدم‌ها
زودتر از پاهایشان می‌رود.
دورتر،
چراغ بندر چشمک می‌زد؛
نه برای راه نشان دادن،
برای این‌که بگوید:
«من هنوز هستم…
تو هر کاری خواستی بکن.»

خالو زیر لب گفت:
«اگه یه روز رفتم
دریا می‌فهمه…
اگه موندم هم
همین‌طور.»
چه فرقی می کنه ؟
و دریا
برای اولین بار آن شب
آه کشید.
نه بلند،
نه دوستانه؛
آهی که فقط خالو شنید
اه دریا ! می گویند دریا فقط سالی بک اه می کشد ! نه اینکه امید را بگیره ! بلکه شاید امید دهد !
صبح که نیامده بود،
شب هم نرفته بود.
خالو بینِ هیچ و همه‌چیز.
مانده بود !
خالو هنوز روی اسکله بود.
نه خوابیده،
نه بیدار؛
چشم‌ها باز،
اما نگاه
انگار از جای دیگری می‌آمد.

سنگینی‌ای روی سینه‌اش نشسته بود؛
نه درد،
نه تنگی نفس،
چیزی شبیه وقتی که
آدم یادش می‌رود
آخرین بار کی خندیده. کی گریه کرده؟
مات و مبهود !
دریا جلوش پهن بود،
وسیع، بی مرز
اما خالو حس می‌کرد، در
تنگ‌ترین اتاق دنیاست.
مثل سلول انفرادی
دلش نمی‌خواست حرف بزند.
نه از این‌که حرف نداشت،
از این‌که ، هر کلمه
خیلی زحمت می‌خواست.
برای بیانش
جالبوت آرام تکان می‌خورد،
مثل کسی که
می‌خواهد بلند شود
اما پشیمان می‌شود.
خالو دست برد توی جیبش؛
خالی بود. نه پول ، نه سیگاری برای آتیش زدند، ولی خالو سیگار نمی کشید
نه حتی حوصله.
با خودش گفت:
«آدم بعضی وقتا
حتی دلِ مردن هم نداره…
فقط می‌خواد
نباشه.»
باد صدایش را برید.
یا شاید
صدا
دیگر راهی برای بیرون آمدن نداشت.
ماهی‌ها هنوز می‌رقصیدند؛
نه برای شادی،
برای فراموش کردن.
مثل آدم‌هایی که سر کار می‌روند
تا یادشان برود
چرا بیدار شده‌اند.

خالو فکر کرد
اگر الان بیفتد توی آب
دریا او را پس می‌دهد یا نگه می‌دارد؟
اما دریا پس می دهد ، این خصلت دریاست
این فکر
نه ترس داشت
نه هیجان؛
فقط
آمد
و نشست.

پاهایش را کمی جلوتر برد.
لب آب.
اما نرفت.

نه به خاطر امید،
به خاطر خستگی.
برای رفتن
آدم باید انرژی داشته باشد.

چشم‌هایش را بست.
تصویرها آمدند؛
نه واضح،
نه کامل.
صورت‌هایی که اسم داشتند
اما دیگر صدا نداشتند.
دلش گرفت
از این‌که
حتی گریه هم
یادش رفته بود چطور است.

دریا آرام‌تر شد؛
انگار فهمیده بود
این مرد
با موجِ بلند
کاری ندارد.
خالو زیر لب گفت:
«اگه فردایی هست
کاش خودش بیاد…
من دیگه حالِ رفتن ندارم.»
و آسمان
بی‌اینکه قولی بدهد
کمی روشن‌تر شد.
فقط برای اینکه نشان دهد ، ادامه را

خالو هنوز همان‌جا بود.
نه تصمیمی گرفته بود،
نه از تصمیم نگرفتن ناراحت بود.
این هم یکی از آن حالت‌هاست
که آدم دیگر حتی با خودش هم
دعوا نمی‌کند.
خورشید
نه طلوع کرده بود
نه قهر کرده بود؛
فقط
پشت ابر مانده بود
مثل کسی که
حرف دارد
اما حالِ گفتنش نیست.
خالو به آب نگاه کرد.
آب تیره نبود،
اما شفاف هم نه؛
درست مثل ذهنش.
چیزها دیده می‌شدند
اما هیچ‌چیز
واضح نبود.
جالبوت آهسته جلو و عقب می‌رفت.
نه می‌خواست برود،
نه می‌خواست بماند.
خالو فکر کرد ! یعنی
حتی قایق هم
حالِ آدم‌ها را می‌گیرد.
دستش را برد روی سینه‌اش.
نه برای درد،
برای اطمینان.
این‌که هنوز
چیزی آن زیر
بالا و پایین می‌رود.

با خودش گفت:
«این نفس کشیدن
گاهی شبیهِ وظیفه‌ست…
نه زندگی.»

دریا موج کوچکی فرستاد.
نه ضربه،
نه نوازش؛
یک یادآوری ساده.
این‌که
همه‌چیز
همیشه هم
ثابت نمی‌ماند.
همیشه در حال تغییرند
خالو پلک زد.
سنگینی هنوز بود،
اما جایش عوض شده بود.
از وسطِ دل
رفته بود
کنارِ دل.
این هم پیشرفت است،
هرچند
هیچ‌کس اسمش را
پیشرفت نمی‌گذارد.
باد کمی خنک‌تر شد.
نه به اندازه‌ای که حالش را خوب کند،
به اندازه‌ای که
حالِ بدش
همان‌قدر بد نماند.

خالو آرام گفت:
«من امروز
فقط همین‌قدر می‌تونم…
اگه زندگی بیشتر می‌خواد
کمی صبر کنه.»

جالبوت یک‌بار دیگر به اسکله خورد.
این‌بار
صداش
کمتر توی دل خالو لرزید.

و خالو
برای اولین بار
فکر نکرد
که فردا چه می‌شود؛
فقط
نشست
و ماند.

خالو سال‌ها بود
که با مشکل
در جنگ بود؛
نه جنگِ با کسی،
جنگِ با خودش.

ماهی سیاه کوچولویی
رقص‌کنان آمد جلوتر.
دورش یک دایره‌ی کوچک بود ،
انگار داشت اندازه‌ی دل خالو را می‌گرفت.

گفت:
«خالو…
نه اینجایی،
نه اونجایی.»

خالو لبخند نزد.
لبخند برای وقتی‌ست
که آدم هنوز مطمئن است
کجاست.

نگاهش کرد.
چشم‌های ماهی برق می‌زد؛
نه از شادی،
از شیطنتِ کسی که
چیزهایی می‌داند
و عجله‌ای برای گفتنشان ندارد.

خالو آهسته گفت:
«پس کجام؟»

ماهی دمی تکان داد
و گفت:
«جایی بینِ
خواستن و نتونستن.»
بعد چرخ زد.
آب دورش لرزید.
ردِ رقصش
روی سطح دریا
ماند
و بعد محو شد؛
مثل فکرهایی که
می‌آیند
فقط برای این‌که
بروند.

خالو حس کرد
جنگ
همیشه با فریاد شروع نمی‌شود.
گاهی
با خستگی می‌آید.
با این‌که
دیگر حوصله نداری
حتی طرفِ مقابلت را
دشمن صدا بزنی.

دستش را در آب فرو برد.
آب سرد نبود،
گرم هم نبود؛
بی‌حس بود.
درست مثل بعضی روزها.

زیر لب گفت:
«من سال‌ها جنگیدم
که زمین نخورم…
هیچ‌وقت نپرسیدم
اگه زمین بخورم
چی می‌شه.»

ماهی سیاه
دوباره از دور پیدایش شد.
این‌بار نرقصید.
فقط گفت:
«گاهی
زمین خوردن
اعلامِ آتش‌بسه.»
و رفت.

خالو ماند
با صدای موجی
که نه تهدید می‌کرد
نه دل‌داری می‌داد؛
فقط می‌آمد
و می‌رفت.

و خالو فکر کرد
افسردگی
همیشه تاریکی نیست؛
گاهی
یک روشناییِ کم‌جان است
که آدم
دیگر توانِ نزدیک شدن
به آن را ندارد
خالو بلند نشد.
نه از ناتوانی،
از این‌که امشب
تصمیم گرفتن
کارِ او نبود.
ماهی سیاه دیگر نیامد.
اما خالو حس کرد
چیزی از او
مانده؛
صدا،تصویر گنگی,
شاید یک جور فهم آرام .
جالبوت تکان می‌خورد،
نه برای رفتن،
نه برای ماندن؛
برای این‌که
یادش نرود
هنوز روی آب است.

خالو به افق نگاه کرد.
ابرها سر جایشان بودند،
اما نور
راه باریکی
برای عبور پیدا کرده بود؛
نه آن‌قدر که امیدوارش کند،
آن‌قدر که
دلش را کاملاً تاریک نگذارد.

زیر لب گفت:
«من امروز
فقط همین‌قدر می‌تونم…»
بعد ساکت شد.
نه ادامه داد،
نه پشیمان شد.
جنگ
تمام نشد.
اما
برای اولین بار
خالو با خستگی‌اش
نجنگید.
چشم‌هایش را بست.
نه برای فرار،
برای قبول کردن.
دریا موج نفرستاد.
سکوت فرستاد؛
سکوتی که نه تسکین بود،
نه تهدید.
و خالو
در همان سکوت
ماند؛
نه پیروز،
نه مغلوب
فقط
زنده.
ناصر کمالی
۱۶ دسامبر ۲۰۲۵
لندن بیمارستان رویال فری

Persian
Powered by TranslatePress